فقط ترا دوست دارم

از آن رو که عشق به تو
در من است
و تو دوري
با اين خطر مواجهيم
که عاشق عشقم به تو شوم

از آن رو که اشتياقم به تو
در من است
و تو دوري
با اين خطر مواجهيم
که عاشق اشتياقم به تو شوم

از آن رو که غمم
از آن همه دوري ات
در من است
بيم آن مي رود
که عاشق غم خود شوم

پس فقط بايد
چشم هايم را ببندم
و تو را پيش روي خود بنگرم
تو را ، نه عشق را
نه اشتياق و
نه اندوهم را

و آن گاه
عاقبت اين را بدانم
که نه عاشق اندوه خود
نه اشتياق خود
و نه عشق خود ، به تو نيستم
فقط تو را دوست دارم

اريش فريد

زندگي
شايد
آسان تر مي بود
اگر هرگز
تو را نديده بودم

اندوهمان کم تر مي بود
هر بار
که ناگزيريم از هم جدا شويم
ترسمان کم تر مي بود
از جدايي بعدها
و بعدترها

و نيز وقتي نيستي
اين همه
در اشتياق توان سوزت نمي سوختم
که مي خواهد به هر قيمتي
ناممکن را ممکن سازد
آن هم فوري
در اولين فرصت
و آن گاه که تحقق نيافت
سرخورده مي شود و
به نفس نفس مي افتد

زندگي
چه بسا
آسان تر مي بود
اگر تو را
نديده بودم
فقط اين که در آن صورت
ديگر زندگي من نبود

اريـش فـريـــد

عقل مي‌گويد
که ديوانگي‌ست
عشق مي‌گويد
هماني که هست

هشياري مي‌گويد
که ناخرسنديست
ترس مي‌گويد
جز رنج ، هيچ‌چيز نيست
فراست مي‌گويد
آينده‌اي ندارد
عشق مي‌گويد
هماني که هست

غرور مي‌گويد
مضحک است
هشياري مي‌گويد
احمقانه است
تجربه مي‌گويد
غيرممکن است
عشق مي‌گويد
هماني که هست

اريش فريد


سرماي‌‌ِ سمج

آفتاب‌ِ من
براي‌‌ِ درخشيدن
به آسمان‌ِ تو
رفته است

براي‌ِ من
تنها ماه مانده است
كه او را
من از تمامي‌ ابرها صدا مي‌زنم

ماه به من دلگرمي مي‌دهد
كه روزي تابشش
گرم‌تر و
روشن‌تر خواهد شد
نه ، اين زرد ، رنگي ديگر نخواهد شد
اين رنگ
كه يادآور‌ِ ملال و سردي است

باز آي، آفتابا
روشناي و گرماي‌ِ افزون‌ِ ماه
فراي‌ِ
طاقت‌ِ من‌‌اند !

اريش فريد


پيش از آن که بميرم
دگرباره سخن مي‌گويم
از گرمي زندگي
تا تني چند بدانند
زندگي گرم نيست
مي‌توانست ولي گرم باشد

پيش از آن که بميرم
دگرباره سخن مي‌گويم
از عشق
تا تني چند بگويند
عشق بود
عشق بايد باشد

پيش از آن که بميرم
دگرباره سخن مي‌گويم
از بخت خوش اميد بستن به خوشبختي
تا تني چند بپرسند:
چيست اين خوشبختي
کي برمي‌گردد ؟

اريش فريد

سه کبریت ، یک به یک در شب روشن شد
اولی برای دیدن تمامی صورت تو
دومی برای دیدن چشمانت
سومی برای دیدن لبانت
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه
به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام
 
ژاک پره ور

برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی پرنده‌فروش‌ها و
پرنده‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها
و گل‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی آهنگرها و
زنجیرهایی خریدم
زنجیرهای سنگینی برای تو ای یار

بعد رفتم راسته‌ی برده‌فروش‌ها و
دنبال تو گشتم
اما نیافتم‌ات ای یار

ژاک پره ور

مهربان و دهشتناك
سيماي عشق
شبي ظاهر شد
بعدِ بلنداي يك روز بلند
گويا كمانگيري بود
با كمانش
و يا نوازنده اي
با چنگش
ديگر نمي دانم
هيچ ديگر نمي دانم
تنها مي دانم بر من زخم زده
بر قلبم
شايد با تيري ، شايد به ترانه اي
و تا ابد
مي سوزد
اين زخم عشق
چه مي سوزد

ژاک پره ور

به کجا ؟

به عشق
اما عشق
که به انديشه ات فرو مي برد

به انديشه
اما انديشه
که اندوهگينت مي کند

به اندوه
اما اندوه
که به ترحم مي انجامد

به ترحم
اما ترحم
که به نوميدي مي کشاند

به نوميدي
اما نوميدي
که به پرسش مي انجامد

به پرسش
اما پرسش
که به پاسخ مي انجامد

به پاسخ
اما پاسخ
که به سرکشي مي انجامد

به سرکشي
اما سرکشي
که به مرگ مي انجامد

پس سرانجام به مرگ
اما بي سرکشي
بي ترحم
بي عشق
زندگي را چه معنايي ست ؟

اريش فريد

در آغاز عاشق شدم
به برق نگاهت
به خنده ات
به اشتياقت به زندگي

اکنون نيز دوست مي دارم گريه ات را
و بيم ات را و نگراني ات را
از فردا
و درماندگي نهفته
در چشمانت را

اما در برابر هراسي که داري
مي خواهم ياري ات دهم
زيرا شوقم به زندگي
هنوز در برق نگاهت نهفته است

اريش فريد

امروز چه روزى است ؟
ما خود تمامى روزهاييم اى دوست
ما خود زندگي ايم به تمامى اى يار
يكديگر را دوست مي داريم و زندگى مي كنيم
زندگى مي كنيم و يكديگر را دوست مي داريم و
نه مي دانيم زندگى چيست و
نه مي دانيم روز چيست و
نه مي دانيم عشق چيست .

ژاک پره ور