قلب من چشم تو

شعر

به مردن انديشيدم و حلقه اي سرد
گرداگردم حس کردم
و آنچه از زندگيم باقي بود در حضورتو جاي گرفت
دهانت روشناي روز و تاريکي جهانم بود
پوستت سرزميني که بوسه هايم بنياد نهاد
به ناگاه تمامي دفترها پايان گرفتند
تمامي دوستي ها
تمامي گنج هاي فراهم
و خانه روشني که تو و من با هم برپا کرديم
همه نيست شدند تا که چيزي جز چشمان تو برجاي نماند
زيرا عشق
آنگاه که زندگي آزارمان مي دهد
همچو خيزابي بلند
فراتر از خيزاب هاست
اما مرگ مي آيد و بر در مي کوبد
آي ، تنها نگاه تو در اين همه تهي
تنها زلال تو
به پس نهادن نابودگي
تنها عشق ت
در فرو بستن تاريکي

پابلو نرودا
مترجم : فرامرز سليماني و احمد محيط

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:11  توسط  احمد   | 

زندگي در ميانه جنگ تو را برگزيد
تا عشق يک سرباز شوي
با پيراهن ابريشمي محقرانه‌ات
با ناخن‌هاي رنگين و جواهرانه‌ات
تو برگزيده شدي تا از ميان آتش بگذري

بيا آواره من
بيا و از روي سينه‌ام
شبنم سرخ را سرکش

نمي‌خواستي بداني کجا ميروي
تو شريک رقص بودي
بي همرقصاني ، بي سرزميني
و اينک گام ميزني در کنار من
و ميبيني که زندگي با من پيش مي‌رود
و مرگ پشت سر ما خوابيده است

اينک تو نمي‌تواني برقصي
با پيراهن ابريشمي‌ات در تالار رقص
ناگزير از رفتن به روي خارها
و جا گذاشتن قطرات خون

مرا ببوس يک بار ديگر ، عشق من
تفنگت را پاک کن ، رفيق من

پابلو نرودا
ترجمه : احمد پوري

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:5  توسط  احمد   | 

می خواهم  یک چیزی را بدانی
این را بدانی که
اگر به ماه بلورین
به شاخه قرمز پاییز تدریجی در پنجره
بنگرم
و اگر در کنار آتش
خاکستر دست نخورده
و تن پرچروک هیزم را لمس کنم
هرچیزی مرا به سوی تو می آورد
همچنانکه هر چیزی که وجود دارد
بوهای خوش ، نور ، فلزات
قایقهای کوچکی هستند
که بادبان برافراشته اند به سوی جزیره های تو
که در انتظار منند

اکنون اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیزدوستت نخواهم داشت اندک اندک

اگر ناگهان مرا فراموش کردی
در جستجوی من نباش
زیرا پیش از آن تو را فراموش کرده ام

اگر طولانی و دیوانه بپنداری
توفان علامتهایی که از زندگیم می گذرند
و تصمیم بگیری ترکم کنی
در ساحل قلبم
جایی که ریشه هایم آنجاست
یادت باشد
که یک روزی
ساعتی
من ریشه ها وشاخه هایم را برخواهم داشت
و رهسپار خواهم شد به سوی سرزمینی دیگر

اما اگر روزی
ساعتی
احساس کردی
که شیرینی سختت را
سرنوشت برای من مقدر کرده
اگر روزی گلی از لبانت بروید
در جستجوی من

آه ای عشق من  ای از آن  من
در من همه شعله ها تکرار می شود
در من نه چیزی خاموش شده نه چیزی فراموش شده
عشق من از عشق تو زندگی می گیرد
محبوبم
و در دستانت خواهد بود
تا روزی که زنده ای
بی آنکه از عشق توجدا شود

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:51  توسط  احمد   | 

زيباترينم
زندگي ، آسمان ، دانه اي که لب مي گشايد در زمين
و بيدهاي مجنون مست همه چيز ما را مي شناسند
عشق ما در اين تپه ي زيبا در باد ، در شب و در زمين به دنيا آمد
و از اين روست که خاک رس و گل هاي زيبا و درختان نام تو را مي دانند
ما تنها اين را نمي دانستيم
با هم روييديم ، با گلها روييديم
و از اين روست که چون از کنار گلها مي گذريم نام تو بر گلبرگ هاست
بر گل سرخي که به روي سنگي روييده
و نام من در ساقه هاي گل هاست
همه اين را مي دانند ، ما رازي نداريم
با هم روييديم بي آن که خود بدانيم

ما براي زمستان چيزي را عوض نکرديم
آنگاه که باد به زمزمه ي نام تو پرداخت
همان گونه که امروز در تمامي ساعت ها آن را تکرار مي کند
زماني که برگ ها نمي دانستند تو نيز برگي هستي
آنگاه که ريشه ها نمي دانستند تو در جستو جوي مني در سينه ام
بهار آسمان را به ما هديه مي کند و زمين تاريک نام ماست
عشق ما به تمامي زمان و زمين تعلق دارد
ما منتظر خواهيم شد
عاشق همديگر
با دستاني که در دست يکديگر مي فشاريم

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 11:13  توسط  احمد   | 

درود بر دست هاي تو باد
آنگاه که پر مي کشند به سوي من
که سپيدي شان آوازم
و بوسه هاشان حيات من است

پاهايت رودي از تداوم
چونان رقاصه اي که با جاروبي مي آويزد

امروز در رگ هايم
خون تو جاري است
جرياني لطيف
ساده
و ابدي

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 14:0  توسط  احمد   | 

مجال ستايش موهايت ندارم
بايد براي تک تک آن نغمه ها سر دهم
ديگر عاشقان تو را به چشم ديگر مي طلبند اما
تنها آرزوي من آرايش موهاي توست

تو و من ، چون سنگِ مزار فرو مي افتيم
و اين گونه ، عشق نافرجام ما
چون هستي جاويدانِ خاک ، پاياست

دوست مي دارم آن وجب خاکي که تو هستي
من که در مراتع سبز افلاک
ستاره اي ندارم ، اين تکرار توست
تو ، تکثير دنياي من

در چشمان درشت تو نوري است
که از سيارات مغلوب به من مي تابد
بر پوست تو ، بغض راه هايي مي تپد
هم مسير شهاب و تندر باران
منحني کمرت قرص مهتاب من شد
و خورشيد ، حلاوت دهان ژرف تو
نور سوزان و عسل سايه ها
من در خفا ، ميان سايه و روح دوستت دارم

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 18:12  توسط  احمد   | 

آغاز را با بوسه اي كه طولاني ترين راه هاست
در مي نورديم
با بوسه اي
از من ، تا تو
اي عشق من
در آميخته از ساقه ها تا ريشه هامان
در پيوند يكي نگاه
از اعماق تو
تا ژرفناي من
و اين چنين
من و تو و عشق
هر سه با هميم
تا بتوانيم هر سه با هم باشيم
تا بتواند
فقط من
فقط تو
تنها عشق باشد
 
ما دردهايمان را حمل كرديم
چونان سنگي بيشمار
تا دلتاي هم
و به گل نشستيم
چونان دو كشتي
به آغوش خليجي خاموش
در فصلي كه گل ميخك شكوفه مي داد در زمين
جدامان كردند
به واسطه ترن ها و ملت ها
به واسطه مرز ها
ولي انگار
دلتاي بوروا
مي دانست كه ما چقدر همديگر را دوست مي داريم

پابلو نرودا
ترجمه : شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 12:8  توسط  احمد   | 

اگر عشق
تنها اگر عشق
طعم خود را دوباره در من منتشر كند
بي بهاري كه تو باشي
حتي لحظه اي ادامه نخواهم داد
مني كه تا دست هايم را به اندوه فروختم
 
آه عشق من
اكنون مرا با بوسه هايت ترك كن
و با گيسوانت تمامي درها را ببند
براي دستانت
گلي
و براي احساس عاشقانه ات
گندمي خواهم چيد

تنها ، فراموشم مكن
اگر شبي گريان از خواب برخاستم
چرا كه هنوز در روياي كودكي ام غوطه مي خورم
عشق من
در آنجا چيزي جز سايه نيست
جايي كه من و تو
در رويايمان
دستادست هم گام برخواهيم داشت
اكنون بيا با هم آرزو كنيم كه هرگز
نوري برنتابدمان

پابلو نرودا
مترجم : دکتر شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 12:54  توسط  احمد   | 

اي عشق
بي آنکه ببينمت
بي آنکه نگاهت را بشناسم
بي آنکه درکت کنم
دوستت مي داشتم

شايد تو را ديده ام پيش از اين
در حالي که ليوان شرابي را بلند مي کردي
شايد تو همان گيتاري بودي که درست نمي نواختمت

دوستت مي داشتم بي آنکه درکت کنم
دوستت مي داشتم بي آنکه هرگز تو را ديده باشم
و ناگهان تو با من ، تنها
در تنگ من
در آنجا بودي

لمست کردم
بر تو دست کشيدم
و در قلمرو تو زيستم
چون آذرخشي بر يکي شعله
که آتش قلمرو توست
اي فرمانرواي من

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 14:13  توسط  احمد   | 

به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي
چون زماني که از دستش بدي
مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني
اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 10:44  توسط  احمد   | 

تمام اصل‌های حقوق بشر را خواندم
و جای یک اصل را خالی یافتم
و اصل دیگری را به آن افزودم
عزیز من
اصل سی و یکم :

هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:12  توسط  احمد   | 

گاه و بي‌گاه فرو مي‌شوي
در چاهِ خاموشي‌ات
در ژرفاي خشم پرغرورت
و چون بازمي‌گردي
نمي‌تواني حتا اندكي
از آن‌چه در آن‌جا يافته‌اي
با خود بياوري

عشق من ، در چاهِ بسته‌ات
چه مي‌يابي ؟
خزه‌ي دريايي ، مانداب ، صخره ؟
با چشماني بسته چه مي بيني ؟
زخم‌ها و تلخي‌ها را ؟
زيباي من ، در چاهي كه هستي
آن‌چه را كه در بلندي‌ها برايت كنار گذاشته‌ام
نخواهي ديد
دسته‌اي ياس شبنم‌زده را
بوسه‌اي ژرف‌تر از چاهت را

از من وحشت نكن
واژه‌هايم را كه براي آزار تو مي‌آيند
در مشت بگير و از پنجره رهايشان كن
آن‌ها بازمي‌گردند براي آزار من
بي آن‌‌كه تو رهنمون‌شان شده باشي
آن‌ها سلاح را از لحظه‌اي درشت‌‌خويانه گرفته‌اند
كه اينك در سينه‌ام خاموش شده‌است
اگر دهانم سر آزارت دارد
تو لبخند بزن
من چوپاني نيستم نرم‌خو ، آن‌گونه كه در افسانه
اما جنگلباني‌ام
كه زمين را ، باد را و كوه را
با تو قسمت مي‌كند

دوستم داشته باش ، لبخند بزن
ياري‌ام كن تا خوب باشم
در درون من زخم برخود مزن ، سودي ندارد
با زخمي كه بر من مي‌زني ، خود را زخمي نكن

پابلو نرودا
ترجمه‌ : احمد پوري

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 12:50  توسط  احمد   | 

در پي نشاني از توام
نشاني ساده
ميان اين رود مواج
که هزاران زن ، از آن درگذرند
 
نشاني از چشمانت
آنگاه که خجالت مي کشند
وقتي که نور را حتي
از خود عبور مي دهند
 
ناخن هايت ، عموزاده هاي گيلاس اند
و من
گاه در اين انديشه ام که کاش
مي شد خراشم مي دادند
وقتي که تو را مي بوسيدم
 
در پي نشاني از توام
اما هيچ کس
به آهنگ تو نيست
يا به روشنايي ات
ميان اين رود مواج
که هزاران زن
از آن در گذرند
 
سراسر
تو کاملي
و من ادامه ات مي دهم
چونان رودي که به دريايي از شکوه زنانه
در گذر است
 
پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:13  توسط  احمد   | 

در آرزوي لبانت
صدايت
و گيسوانت
آرام و گرسنه
به کمين تو در خيابان ها پرسه مي زنم
نان مرا سير نمي کند اي صبحانه خورشيد
من در پي شکار
شکار ميزان وضوح گام هاي توام
من در پي شکار
در اشتياق لبخند ساده تو
در اشتياق سرانگشتانت
که يکي بوسه از آن
از مَنَش ، جاودانه اي خواهد ساخت
دلم مي خواهد تنت را به تمامي
چون بادامي کامل
با لب و زبانم لمس کنم
مي خواهم پرتو آفتاب را گاز بگيرم
آنگاه که بر اندام تو مي گسترد
و آن بيني سربالاي چهره مغرور تو را
آه
مي خواهم طعم شلاق هايت را بچشم
پس گرسنه
در گرگ و ميش کوچه ات
سنگفرش خيابانت
قدم مي زنم
در پي شکار تو و قلب داغت
چونان يوزپلنگي در سرزميني لم يزرع
در کوئي تراتو

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:30  توسط  احمد   | 

به وقتي مي انديشم كه دوستم داشتي
به زماني كه رفت
و درد به جاي خالي اش نشست
پوستي ديگر بر اين استخوان ها پوشيده خواهد شد
و چشماني ديگر بهار را خواهد ديد
و آنگاه هيچ يك از آنها كه آزادي را به بند مي كشيدند
آنها كه ميان غبار ، معامله مي كردند
آن مقام هاي دولتي و تجار
هيچ يك
در حصار زنجيرشان قادر به حركت نخواهند بود
خدايان بي رحمي كه عينك آفتابي بر چشم زده اند
خواهند مرد
و هم حيوان هايي كه خود را به كتاب آذين بسته اند
و آنگاه خواهيم ديد
كه دانه گندم
بي گريستن هم مي تواند آراسته باشد

پابلو نرودا
مترجم : دکتر شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 10:31  توسط  احمد   | 

خوش آمدي

در حالي كه درب را به روي روز مي بنديم
عشق من
از ميان تاريكي با من عبور كن
چشمانم را در آسمانت جاي ده
و خونم را چونان رودخانه اي عظيم گسترده كن

خداحافظ اي روز بيرحم
كه هر روز به خورجين گذشته درمي افتي
خداحافظ اي نگاه ها ، اي تلالو پرتقال ها
و سلام اي تاريكي
با توام اي دوست شبانگاهي من
عشق من خوش آمدي

نمي دانم
نمي دانم چه كسي زندگي مي كند
چه كسي مي ميرد
چه كسي در خواب است و كدامين كس بيدار
تنها مي دانم كه قلب توست
تنها قلب توست كه تمام ظرافت هاي سپيده ام را
در سينه ام تعميم مي دهد

پابلو نرودا
ترجمه : دکتر شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 11:22  توسط  احمد   | 

به ياد خواهي آورد
روزي پرنده اي را خيس از عشق
يا رايحه اي شيرين را
و بازي رودخانه اي كه قطره قطره
با دستان تو عشق بازي مي كند
 
به ياد خواهي آورد
روزي هديه اي را از زمين
كه چونان رسي طلائي رنگ
يا چونان علفي
در تو مي زايد

به ياد خواهي آورد
دسته گلي را كه از حباب هاي دريايي
با سنگي چيده خواهد شد
آن زمان درست مثل هرگز
درست مثل هميشه است

دستانت را به من بده
تا به آنجا حركت كنيم
جايي كه هيچ چيز ، در انتظار هيچ چيز نيست
جايي كه همه چيز ، تنها در انتظار ماست

پابلو نرودا
مترجم : دکتر شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:10  توسط  احمد   | 

تو را من خواب مي بينم

چه احساس زيبايي است
وقتي تو را شباهنگام
ميان بازوانم حس مي كنم اي عشق من
و اين چنين
سردرگمي ام را به سان توري درهم پيچيده
از هم باز مي كنم
قلبت ميان روياها به پرواز است
ليك جسمت ، همچنان روي زمين
همچنان كنار من
نفس مي كشد
تو را من خواب مي بينم
و تو چون گياهي كه در تاريكي قلمه مي زند
خوابم را كامل مي كني
و صبح
وقتي دوباره طلوع مي كني
فرد ديگري خواهي بود
اما هنوز
چيزي از شب در تو باقي مانده است
از آن بود و نبود جايي كه
ما خويش را يافته ايم

پابلو نرودا
مترجم : دکتر شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 12:6  توسط  احمد   | 

هر وقت کور شوم
شعري مي نويسم و مي گويم
به آرزويم رسيدم
به آرزويم
به تـو نه
تو از آرزوهايم رفته اي

و حس بدي دست ميکشد روي سرم
سرم را که مي چرخانم
ميبينم روز هايي که چشمانم را سياه تر مي کنم
عاشق تــــــــــر مي شوي

و حس بدي که روي سرم دست کشيده بود ابر سياه باران زايي ميشود
که هر لحظه قطره ي سياهي  مي زايد
و حل ميشود در بوم سفيدي از لباسم

و من با خط بريل
شعري مي نويسم و مي گويم
به آرزويم رسيدم

و هيچ جمله اي را توي پرانتز نميگذارم
حتي حس بد را توي سطر ها لو مي دهم

مثلا روزي که باران مي باريد
و تو پخش شدي روي لباسم
و  من با چشمان پخش شده روي گونه ام
عکسي که از تو کنار رودخانه کشيده بودم
به آب انداختم

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:21  توسط  احمد   | 

دست هايم را مي بيني ؟ آن ها زمين را پيموده اند
خاک و سنگ را جدا کرده اند
جنگ و صلح را بنا کرده اند
فاصله ها را
از درياها و رودخانه ها برگرفته اند
و باز
آن گاه که بر تن تو مي گذرند
محبوب کوچکم
دانه گندمم ، پرستويم
نمي توانند تو را در برگيرند
از تاب و توان افتاده
در پي کبوتراني توامان اند
که در سينه ات مي آرمند يا پرواز مي کنند
آن ها دوردست هاي پاهايت را مي پيمايند
در روشناي کمرگاه تو مي آسايند
براي من گنجي هستي تو
سرشار از بي کرانگي ها تا دريا و شاخه هايش
سپيد و گسترده و نيلگوني
چون زمين به فصل انگورچينان
در اين سرزمين
از پاها تا پيشاني ات
پياده ، پياده ، پياده
زندگي ام را سپري خواهم کرد

پابلو نرودا
مترجم : احمد پوری

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 13:3  توسط  احمد   | 

واقعا دوستت دارم
گرچه شايد گاهي
چنين به نظر نرسد
گاه شايد به نظر رسد
كه عاشق تو نيستم
گاه شايد به نظر رسد
كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درست در همين زمان هاست
كه بايد بيش از هميشه
مرا درک كني

چون در همين زمان هاست
كه بيش از هميشه عاشق تو هستم

ولي احساساتم جريحه دار شده است
با اين كه نمي خواهم
مي بينم كه نسبت به تو
سرد و بي تفاوتم

درست در همين زمان هاست كه مي بينم
بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود

اغلب كرده تو ، كه احساسات مرا جريحه دار كرده است
بسيار كوچک است
ولي آن گاه كه كسي را دوست داري
آن سان كه من تو را دوست دارم
هر كاهي كوهي مي شود
و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد
كه دوستم نداري

خواهش مي كنم با من صبور باش
مي خواهم با احساساتم
صادق تر باشم
و مي كوشم كه اين چنين حساس نباشم
ولي با اين همه
فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي
كه هميشه
از همه راه هاي ممكن
عاشق تو هستم

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:15  توسط  احمد   | 

وقتي تو مي خواني مرا
وقتي تو آوازم مي کني
صدايت
لايه اي از دانه روز برمي دارد
و پرندگان زمستاني
هم آوايت مي شوند

گوش دريا
پر است از زنگ و زنجير و زنجره
از موج و اوج و حضيض
و من
پرم از تو
وقتي تو آوازم مي کني

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:16  توسط  احمد   | 

عطر تو

به گذشته مي انديشم
جايي که تو
ميان شاخه اي نشسته اي
و آرام
به ميوه اي بدل مي شوي
جايي که ريشه ات ، شيره زمين را مي نوشد
و سرود بوسه ات
هجاهاي يک ترانه را بخش مي کند

عطر تو
به تنديسي از يک بوسه بدل مي شود
و آفتاب و زمين
سوگندهاشان را به جا مي آورند
در برابرت

ميان شاخه ها ، گيسوي تو را خواهم شناخت
و چهره ات را
که در دل برگي تصوير مي شود

و تو
تا نزديکي عطش من
گلبرگ هايي خواهي آورد
و دهانم
با طعم تو آگين مي شود
با بوسه و خونت
که توامان ، ميوه اي است مرا
از باغچه اي که عاشقانش
در آرزويند

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:23  توسط  احمد   | 

هنگام مرگ

مي خواهم به هنگام مرگ ، دو دست تو بر چشمانم باشد
نور و گندم دستان عاشق پرست ات را
که تازگي و لطافت شان بار دگر درونم گذر کند
و نرمي دگرگوني سرنوشت ام را احساس کنم
در انتظار تويي که خفته اي ، آرزوي زنده ماندن ات دارم

مي خواهم همچنان گوش به باد بسپاري
و رايحه ي دريايي که هر دو دوست اش داشتيم را بو کني
که باز بر ماسه اي قدم برداري که با هم قدم مي زديم

مي خواهم آنچه را که دوست دارم ، زنده بماند
تو که فراتر از همه چيز دوست داشته و آواز خوانده ام
از اين رو ، گلگونه ي گلبار من ، هميشه شکوفا باش

براي آنکه اوامر عشق من به تو تحقق پذيرد
براي آنکه سايه ام بر گيسويت گام بردارد
براي آنکه دليل پيام آوازم آشناي همگان باشد

عشق من ، اگر من بميرم و تو نميري
عشق من ، اگر تو بميري و من نميرم
بيا بر پهنه ي درد ، بيش از اين نيفزاييم
چرا که هيچ گستره اي چون زندگي ما نيست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:50  توسط  احمد   | 

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي
وقتي که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين که منو از دست بدي وحشت داشتي
وقتي که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
صبحانه مو آماده کردي وبرام آوردي  پيشونيم رو بوسيدي
گفتي بهتره عجله کني ، داره ديرت مي شه
وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم
بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري
بعد از کارت زود بيا خونه
وقتي  40 ساله شدي و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتي ميز شام رو تميز مي کردي و گفتي : باشه عزيزم ولي الان وقت اينه که بري
تو درسها  به بچه مون کمک کني
وقتي  که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم  تو همونجور که بافتني مي بافتي
بهم نگاه کردي و خنديدي
وقتي  60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي
وقتي که 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم
در حالي که روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم
من نامه هاي عاشقانه ات رو که 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتي  که 80 سالت شد ، اين تو بودي که گفتي که من رو دوست داري
نتونستم چيزي بگم فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترين روز زندگي من بود ، چون تو هم گفتي که منو دوست داري
به کسي که دوستش داري بگو که چقدر بهش علاقه داري
و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي
چون زماني که از دستش بدي
مهم نيست که چقدر بلند فرياد بزني
اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 11:31  توسط  احمد   | 

اگر اندك
اندك
دوستم نداشته باشي
من نيز تو را
از دل مي‌برم
اندك
اندك
اگر يكباره فراموشم كني
در پي من نگرد
زيرا
پيش از تو فراموشت كرده ام

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:41  توسط  احمد   | 

به ياد خواهي آورد

به ياد خواهي آورد
روزي پرنده اي را خيس از عشق
يا رايحه اي شيرين را
و بازي رودخانه اي كه قطره قطره
با دستان تو عشق بازي مي كند

به ياد خواهي آورد
روزي هديه اي را از زمين
كه چونان رسي طلائي رنگ
يا چونان علفي
در تو مي زايد

به ياد خواهي آورد
دسته گلي را كه از حباب هاي دريايي
با سنگي چيده خواهد شد
آن زمان درست مثل هرگز
درست مثل هميشه است

دستانت را به من بده
تا به آنجا حركت كنيم
جايي كه هيچ چيز ، در انتظار هيچ چيز نيست
جايي كه همه چيز ، تنها در انتظار ماست .

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 13:16  توسط  احمد   | 

دوري

هنوز ترکت نکرده
در من مي‌آيي ، بلورين
لرزان
يا ناراحت ، از زخمي که بر تو زده‌ام
يا سرشار از عشقي که به تو دارم
چون زماني که چشم مي‌بندي بر
هديه زندگي که بي‌درنگ به تو بخشيده‌ام

عشق من
ما همديگر را تشنه يافتيم
و سر کشيديم هر آنچه که آب بود و خون
ما همديگر را گرسنه يافتيم
و يکديگر را به دندان کشيديم

آن‌گونه که آتش مي‌کند
و زخم بر تن‌مان مي‌گذارد

اما در انتظار من بمان
شيريني خود را برايم نگهدار
من نيز به تو
گلسرخي خواهم داد

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ساعت 18:43  توسط  احمد   | 

بی من اگر گام برداری
 
اگر پایت دوباره بلغزد ، قطع خواهد شد
اگر دستت تو را به راهی دیگر رهنمون شود
خواهد پوسید
اگر زندگی ات را از من بگیری ، خواهی مرد
حتی اگر زنده باشی
چون سایه و یا مرگ خواهی بود
بی من اگر گام برداری بر زمین

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:3  توسط  احمد   | 


رنگ چشمان تو
آه ! رنگ چشمان تو
اگر حتی به رنگ ماه نبودند
اگر حتی چونان بادی موافق
در هفته کهربایی ام وجود نمی داشتی
در این لحظه زرد
که خزان از میان تن تاک ها بالا می رود
من نیز
چون تاکی
تکیده بودم

آه ! ای عزیز ترین
وقتی تو هستی
همه چیز هست ، همه چیز
از ماسه ها تا زمان
از درخت تا باران
تا تو هستی
همه چیز هست
تا
من باشم .

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:4  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر