X
تبلیغات
قلب من چشم تو - اشعار دیگر شاعران ایرانی و شاعران ناشناس

قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

تو را ببينم
مي‌بوسم
نوازشت مي‌کنم
برايِ تو خواب تعريف مي‌کنم
تو را ببينم ، بغل مي‌کنم
تمام روياهايم را مي‌بينم
و به تمامِ آرزوهايم مي‌رسم

تو را ببينم
خوب مي‌شوم ، آقا مي‌شوم
به تو سلام مي‌دهم
نماز مي‌خوانم
و تو را شکر مي‌کنم
تو را ببينم خيلي دوستت دارم
آخ
تو را ببينم
چه‌ قدر کار دارم

افشين صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:53  توسط  احمد   | 

نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم  بگسست گردنبند احساسم
و مروارید ها  در کام موج حسرتم غلتید

فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:46  توسط  احمد   | 

اي دست
اي مخمل  نسيم
اي بازگشته از سفر بي کرانگي
از سرزمين پاک گياهان مهرزي
 
اي کاش
گرده هاي  محبت را
در ذهن سبز گونه ي من ، بارور کني
اي کاش
مي گشوديم آرام

اي کاش
جمله هاي تنم را
آهنگ  عاشقانه  مي دادي
آنگاه
آن عاشقانه  را
از بر مي خواندي

اي کاش
با من مي ماندي
روزي هزار بار
من  را به نام مي خواندي
اي کاش

فرخ تميمي

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1392ساعت 11:47  توسط  احمد   | 

آدمهایی هستند که شاید کم بگویند دوستت دارم
یا شاید اصلا به زبان نیاورند دوست داشتنشان را
بهشان خرده نگیرید
این آدمها فهمیده اند دوستت دارم
حرمت دارد
مسئولیت دارد
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی
دوست داشتن واقعی را میفهمی
میفهمی که همه کار میکند تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی
آزارت نمیدهد ، دلت را نمی شکند
من این دوست داشتن را می ستایم

زویا پیرزاد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 18:7  توسط  احمد   | 

یک روز ما از هم جدا خواهیم شد غمناک
یک روز من در شهر احساس تو خواهم مرد
یک روز آن روزیکه نامش واپسین دیدار ما باشد
تو بر صلیب شعر من ، مصلوب خواهی شد
آن روز ما از هم گریزانیم
آن روز ما ، هر یک درون خویشتن ، یک نیمه انسانیم
آن روز چشم عاشقان در ماتم عشقی که می میرد
خاموش ، گریانست
آن روز قلب باغ ها در سوگ گلبرگی که می افتد
بی تاب ، لرزانست

فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 13:37  توسط  احمد   | 

در ِ قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد
بر شانه‌هايت مي‌نشيند

عليرضا روشن

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 10:59  توسط  احمد   | 

تو چه دوست داشتني هستي اي زن
علي الخصوص
زماني که در فاصله دو شکنجه به خوابم مي آيي
قلبم البته تندتر مي زند
اما نمي دانم
آيا بدليل اين روياي سبز شکوفان است ؟
يا بدليل شکنجه اي که در انتظار شانه هاي لرزان ؟

هميشه از خود مي پرسم
چرا لحظاتي را که با تو نبودم با تو نبودم ؟
ودر فاصله دو شکنجه
اين پرسش پيوسته در برابرم مثل نگاه مرموزي مي ايستد

آيا زماني خواهد رسيد
که من باز به اختيار خوددر کنار تو باشم
يا در کنار تو نباشم ؟
آنگاه چگونه ممکن است فکر کنم که نخواهم
که حتي لحظه اي در کنار تو نباشم ؟

رضا براهني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 11:26  توسط  احمد   | 

وقتي حواست نيست
زيباتريني
وقتي حواست هست
فقط زيبايي
حالا حواست هست ؟

وقتي حواست نيست
در من مانده ‌اي
وقتي حواست هست
با من مانده ‌اي
حالا حواست هست ؟

وقتي حواست هست
به خاطره راه مي ‌دهي
وقتي حواست نيست
به راه خاطره مي ‌دهي
حالا حواست هست ؟

از تو به تو مي ‌گريزم
و حواسم نيست
که تيرگي در من است
از دور مي ‌آيم
نزديک مي ‌شوم
و حواسم نيست
که نزديکي دور است

تنهايي ‌ات غم‌ آور است
و حواسم نيست
که نگاهت به تنهايي ‌ام نيست

ميان حواست
و بي‌ حواسي‌ ات
خط لرزاني ‌ست
حواس من

به راهي رسيده ‌ام
که ديرزماني ‌ست از آن گذشته ‌اي
و حواسم نيست
که عمري ‌ست در راهم

در آستان هزار در به انتظار توام
و حواسم نيست
که تني هزار پاره دارم

نرم مي ‌بارم
بر چتري بي ‌عاشق
و حواسم نيست
که جاي ديگر سيل مي ‌شوم

سعيد عقيقي

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 15:8  توسط  احمد   | 

خدا وقتي گونه‌هاي تو را مي‌تراشيد
لب‌هاي تو را مي‌بافت
پاهاي تو را بنا مي‌کرد
دست‌هايش نمي‌لرزيد ؟

الياس علوي
کتاب : من گرگ خيالبافي هستم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 18:8  توسط  احمد   | 

مــن زخــم‌هــای بــی‌نظیــری بــه تــن دارم
امــا
تــو مهــربــان‌تــریــن‌شــان بــودی
عمیــق‌تــریــن‌شــان
عــزیــزتــریــن‌شــان !

بعــد از تــو آدم‌هــا
تنهــا خــراش‌هــای کــوچکــی بــودنــد بــر پــوستــم
کــه هیــچ‌کــدام‌شــان بــه پــای تــو نــرسیــدنــد
بــه قلبــم نــرسیــدنــد .

رویا شاه حسین زاده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1391ساعت 13:0  توسط  احمد   | 

هر بار
که بازي مي‌کرديم
قلب من
بهترين جا بود
که خودت را پنهان کني
مبادا که پيدايت کنم
آخرين بار
درش را قفل زدم
تا راه خروجت
ببندم
و اينک
سالهاست که در کنج دلم
غنوده‌اي
نه تو
ذوق فرار داري
و نه
من شوق پيدا کردنت
بازي ديگر تمام شد
محبوب من

کامبوزيا گويا
کتاب: پنجاه و دو ترانه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 13:50  توسط  احمد   | 

جايم را با کسي پر خواهي کرد
او هم تو را خواهد بوسيد
و به تو خواهد گفت که زيبايي
اما به مرور از تک و تاخواهي افتاد
چون نه بوسه‌هايش مغناطيس بوسه‌هاي مرا
خواهد داشت
نه شعر مي‌داند چيست
که زيبايي مفردت را مضاعف کند در جمع

سجاد گودرزي
کتاب: جنبش تن باکو

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1391ساعت 13:40  توسط  احمد   | 


نام تمامي پرنده هايي را که در خواب ديده‌ام ، براي تو اينجا نوشته‌ام
نام تمامي آنهايي را که دوست داشته‌ام
نام تمامي شعر‌هاي خوبي را که خوانده‌ام
و دست‌هايي را که فشرده‌ام
نام تمامي گل‌ها را در يک گلدان آبي ، براي تو در اينجا نوشته‌ام
وقتي که مي‌گذري از اينجا 
يک لحظه زير پايت را نگاه کن
من نام پاهايت را براي تو در اينجا نوشته‌ام
و بازوهايت را ، وقتي که عشق را و پروانه را پل مي‌شوند
و کفترها را در خويش مي ‌فشرند
براي تو در اينجا نوشته ام
مرا ببخش ، من سالهاست دور مانده‌ام از تو
اما هميشه ، هر چه در همه جا ، در شب يا روز ديده ام
و هر که را بوسيده‌ام ، براي تو در اينجا نوشته‌ام
تنها براي تو در اينجا نوشته ام
در دوردستي و با دلبستگي

من سالهاست دور مانده‌ام از تو
و مي‌روم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خيال راحت پروانه‌وار در باغ گردش کن
من بال‌هاي پروانه ها را هم با رنگ‌هاي تازه ، براي تو در اينجا نوشته‌ام

رضا براهنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 13:18  توسط  احمد   | 


به قدمت عشق سوگند

در گلوگاهِ من
درخت سیبی هست
که از آن
مردی را
بر دار کرده‌اند .

اگر دهان می‌گشایم و روی می‌گردانی
بگردان
اما به قِدمَتِ عشق سوگند
که تباهیِ من از مِی و افیون نیست .

اوست که در گلوگاهم آویخته است و
می‌پوسد
آرام آرام ...

لئوناردو آليشان (ترجمه احمد شاملو)
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1391ساعت 11:23  توسط  احمد   | 


" تا طلوع "

جای تو خالیست
در تنهایی هایی که مرا
تا عمیق ترین دره های بی قراری می کشانند

جای تو خالی ست
در سردترین شبهایی
که لبخند های مهربانی را به تبعید می برند

جای تو خالی ست
در دریغ نا مکرری
که به پایان رسیدن را فریاد می کنند .

جای تو خالی ست
در هر آن نا کجایی که منم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت 18:32  توسط  احمد   | 

به که پیغام دهم ؟
به شباهنگ ، که شب مانده به راه ؟
یا به انبوه کلاغان سیاه ؟
به که پیغام دهم ؟
به پرستو که سفر می کند از سردی فصل ؟
یا به مرغان نوک چیده ی مرداب گناه ؟

به که پیغام دهم ؟
دست من ، دست تو را می‌طلبد
چشم من ، رد تو را می‌جوید
لب من ، نام تو را می‌خواند
پای من ، راه تو را می پوید
به که پیغام دهم ؟
بی تو از خویش ، تنفر دارم
دل من باز ، تو را می‌خواهد
به که پیغام دهم ؟
به که پیغام دهم ؟

شکیبایی لنگرودی متخلص به عاصی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 17:58  توسط  احمد   | 

در دنیا دو نابینا هست
یکی تو
که عاشق شدنم را نمی بینی
یکی من
که به جز تو کسی را نمی بینم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 17:55  توسط  احمد   | 

چشمت تفنگ است
و نگاهت
گلوله ایی
تو
قلبی را نشان رفته ایی
خطا حتی اگر کنی
...
هدف به سمت تیر تو پرتاب می شود

هدف در خطای توست
نترس
شلیک کن !

علیرضا روشن
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 11:42  توسط  احمد   | 

بیا جاهایمان عوض
آرادی مشروط من مال تو
رویای آزادی تو مال من
رخوت امنیت من مال تو
هیجان فرار تو مال من
بیا قفس هایمان عوض
...
بیا نقب بزنیم به دنیای هم
به شرطی که تو پشیمان نشوی..!

مهرک راد
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1391ساعت 11:32  توسط  احمد   | 

می بویم گیسوانت را
تا فرشته ها حسودی کنند
شانه می زنم موهایت را
تا حوری ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر می گویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند

مصطفی مستور

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 17:43  توسط  احمد   | 

آواز کــن مـــرا
اي آمده از باغ و گل و بنفشه
سکوت از خواب حوصله گذشته است
آواز کــن مـــرا
و بگو از قداست رنج
تا نفرين مردگان دوزخي
آهسته بيا ، آهسته و نرم
چون شبحي بر من بگذر
واز اندوه هيچ مگــوي
که اين عفريت رنگ پريده
همه ي سهم مــن از اين جهــــان است

فاطمه دائمی ضرابی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 11:44  توسط  احمد   | 

گیسوانش
را بافت
از پنجره
بیرون انداخت
تا مرد
رویاهایش
به طناب
عشقش گرفتارشود

نسرین خواجه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 10:21  توسط  احمد   | 

قامتت را در اذانم بستم
دو رکعت شکرانه زيبايي چشمانت
خم ميشوم
مي نشينم
ميشکنم

دستهايم را به صورت ميبرم
وقتي در قنوتم بتو خيره شدم
چه مواج شدي
پس پرده اي دريايي
رکوع و سجودم فراموش شد
وقتي قبله ام در تصوير نگاهت
کج شد
دنيا به پايين افتاد
اين سالها

راضیه مفیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 10:38  توسط  احمد   | 

دوست داشتن
درد است
نه دردي که از پاي بيفکند
دوست داشتن
زخم است
زخمي که انسان
با دست خويش بر قلب ميزند
جرياني تند و دائم
از مبداء تا مقصد
دوست داشتن
فرياد هميشگي قلبها است
و دردي است
که مرحمش
درد است

شاعر ناشناس


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:26  توسط  احمد   | 

حالا که
دزدکی
وارد دلم
شدی
پنجره را
ببند
تا دیگری
جایت رانگیرد

نسرین خواجه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 10:26  توسط  احمد   | 

من به شعرهايم ايمان دارم
چون از زخم هايم مي آيند
تو را نيز دوست دارم
زيرا که زخم هايم يادگار توست

رامين اخوان

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:3  توسط  احمد   | 

جنگ کلمات ما با هم
نبرد بي پايانيست
گاه تو مي بري
گاه من !
اما
عشق ما بايد يک پيروز داشته باشد .
پس ...
تو اشغال کن
سرزمين ويرانم را !
اينک
زنانگي من در دستهاي توست !

راضيه مفيدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 11:49  توسط  احمد   | 

اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم
اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست
حتي وقتي که من ديگر نباشم
يا وقتي که ديگر ميان ما عشقي نباشد
شعر عاشقانه بيشتر از آدمها مي ماند
عاشقانت تو را ترک مي کنند
اما شعر عاشقانه
هميشه با تو خواهد بود
پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم
شعري از اعماق جان
که مرا به ياد تو آورد
شعري که هميشه با تو بماند

شاعر ناشناس

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 18:59  توسط  احمد   | 

گاهي زود ميرسم
مثل وقتي که بدنيا آمدم
گاهي اما خيلي دير
مثل حالا که عاشق تو شدم دراين سن وسال
من هميشه براي شاديها ديرميرسم
و هميشه براي بيچارگي ها زود
و آنوقت يا همه چيز به پايان رسيده است
و يا هيچ چيزي هنوز شروع نشده است

من در گامي از زندگي هستم
که بسيار زود است براي مردن
و بسيار دير است براي عاشق شدن
من بازهم دير کرد ه ام

مرا ببخش محبوب من
من بر لبه عشق هستم
اما مرگ به من نزديکتر است

شاعر ناشناس

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 19:31  توسط  احمد   | 

خورشیدی که تو را گرم می کند
بر من خواهد تابید
ماهی که به تو لبخند می زند
برای من از تو خواهد گفت
آسمانی که سقف تو ست
با من مهربان خواهد بود
زمین زیر پای تو
بستر من است
چقدر به هم نزدیکیم
محبوب من

رویا ناصری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:30  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر