قلب من چشم تو

شعر

سخن ديگر نگفتي , اي سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمي کردم , چرا کردي فراموشم ؟

ز سردي هاي خاک تيره , آغوشت چه مي جويند ؟
چه بد ديدي , چه بد ديدي ز گرمي هاي آغوشم ؟

نه چشم بسته بگشايي , نه راه رفته باز آيي
به مرگت بار تنهايي چه سنگين است بر دوشم

به جز در ديده ام , کي مي پسنديدي سياهي را ؟
نمي بيني مگر اکنون که سر تا پا سيه پوشم ؟

تو آگه کردي از لفظم , تو ساغر دادي از شعرم
به دلخواه تو مي گويم, به فرمان تو مي نوشم

نه با هوشم , نه بيهوشم , نه گريانم , نه خاموشم
همين دانم که مي سوزم , همين دانم که مي جوشم

پريشانم , پريشانم , چه مي گويم ؟ نميدانم
ز سوداي تو حيرانم , چرا کردي فراموشم ؟

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1392ساعت 10:20  توسط  احمد   | 

يک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند اين دل يخ بسته ي ما را
من سردم و سر دم ، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را
جان را که مه آلود و زمستاني و قطبي ست
با گرمترين پرتو خورشيد بيارا
از ديده برآنم همه را جز تو برانم
پاکيزه کنم پيش رُخت آينه ها را
من برکهي آرام و تو پوينده نسيمي
در ياب ز من لذت تسليم و رضا را
گر دير و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را
هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را
مي خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم
پيش دو جهان عرضه توان کرد کجا را
از باده اگر مستي جاويد بخواهي
آن باده منم ، جام تنم بر تو گوارا

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 11:33  توسط  احمد   | 

يا رب مرا ياري بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم

از بوسه هاي آتشين ، وز خنده هاي دلنشين
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پيش چشمش ساغري ، گيرم ز دست دلبري
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بيمارش کنم

بندي به پايش افکنم ، گويم خداوندش منم
چون بنده در سوداي زر ، کالاي بازارش کنم

گويد ميفزا قهر خود ، گويم بخواهم مهر خود
گويد که کمتر کن جفا ، گويم که بسيارش کنم

هر شامگه در خانه اي ، چابکتر از پروانه اي
رقصم بر بيگانه اي ، وز خويش بيزارش کنم

چون بينم آن شيداي من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوي او ، باشد که ديدارش کنم

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 10:29  توسط  احمد   | 

ای نازنین !‌ نگاه روان پرور تو کو ؟
وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟
ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای
بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟
ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق
از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟
ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند
مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟
آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟
سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟
ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟
آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو
سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان
اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟
صدها گره فتاده به زلف و به کار من
دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟
سیمین !‌ درخت عشق شدی پاک سوختی
اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:40  توسط  احمد   | 


دلم فتاده به دام و ره فرار ندارد
ره فرار نه و طاقت قرار ندارد
به تنگدستی ی من طعنه می زند ز چشم دشمن ؟
غنی تر از من وارسته روزگار ندارد
فلک ، چو دامن نیلین پر ز قطره ی اشکم
نسفته گوهر غلتان آبدار ندارد
طبیعت از چه کند جلوه پیش داغ دل من
که نقش لاله ی دلسرد او ،‌ شرار ندارد
چو چشم غم به سیاهی نهفته ان ، شب صحرا
سکوت مبهم و اندوه رازدار ندارد
خوشم همیشه بهیادت ،‌ اگر چه صفحه ی جانم
به جز غبار ملال ،‌ از تو ، یادگار ندارد
چرا نکاهد ازین درد جسم خسته ی سیمین ؟
که جز سکوت ز چشم تو انتظار ندارد

سیمین بهبهانی


+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 13:2  توسط  احمد   | 


یار من ،‌ دلدار من ،‌ غمخوار من
مایه ی امید قلب زار من
دوریت امشب روانم تیره کرد
لشکر غم را به جانم چیره کرد
ز آتش اندوه ، جانم پک سوخت
این دل رنجیده ی غمنک سوخت
روزگاری با تو روزی داشتم
در دل از عشق تو سوزی داشتم
چون شد آن ایام نغز دلپسند ؟
چون شدی تو همدم مشکل پسند ؟
امشب از هر شب جهان زیباترست
چادر الماس دوزش محشر ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:54  توسط  احمد   | 


یار من ،‌ دلدار من ،‌ غمخوار من
مایه ی امید قلب زار من
دوریت امشب روانم تیره کرد
لشکر غم را به جانم چیره کرد
ز آتش اندوه ، جانم پک سوخت
این دل رنجیده ی غمنک سوخت
روزگاری با تو روزی داشتم
در دل از عشق تو سوزی داشتم
چون شد آن ایام نغز دلپسند ؟
چون شدی تو همدم مشکل پسند ؟
امشب از هر شب جهان زیباترست
چادر الماس دوزش محشر ست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 12:54  توسط  احمد   | 


من می گریزم از تو و از عشق گرم تو
با آنکه آفتاب فروزنده ی منی
ای آفتاب عشق نمی خواهمت دگر
هر چند دلفروزی و هر چند روشنی
بر سینه دست می نهی و می فریبیم
کاینجاست آن چه مقصد و معنای زندگی ست
یعنی که : سر به سینه ی پر مهر من بنه
جز این چه حاصلت ز سراپای زندگی ست
در پاسخت سر از پی حاشا برآورم
یعنی : مرا هوای تو دیگر نه در سر است
با این دل رمیده ،‌ نیازم به عشق نیست
تنهاییم به عیش جهانی برابر است
من در میان تیرگی تنگنای خویش
پر می زنم ز شوق که اینجا چه دلگشاست
سر خوش ، از این سیاهی و شادان از این مغک
فریاد می کشم که از این خوبتر کجاست ؟
خفاش خو گرفته به تاریکی ی غمم
پرواز من به جز به شبانگاه تار نیست
بر من متاب ، آه ، تو ای مهر دلفروز
نور و نشاط با دل من سازگار نیست

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:50  توسط  احمد   | 

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه جا با همه کس در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 12:41  توسط  احمد   | 


من با تو ام ای رفیق ! با تو
همراه تو پیش می نهم گام
در شادی تو شریک هستم
بر جام می تو می زنم جام
من با تو ام ای رفیق ! با تو
دیری ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپای تو ام ، بگیر دستم
پیوند گذشته های پر رنج
اینسان به توام نموده نزدیک
هم بند تو بوده ام زمانی
در یک قفس سیاه و تاریک
رنجی که تو برده ای ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمی که تو خورده ای ز دیوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری
هر سو که نظر کنم ، تو هستی
یک جمع به هم گرفته پیوند
یک جبهه ی سخت بی شکستی
زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه
بالاتری از نژاد و از رنگ
تو هر کسی و ز هر کجایی
من با تو ، تو با منی هماهنگ

سیمین بهبهانی


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:34  توسط  احمد   | 


همراز من !‌ ز ناله ی خود هر چند
چشم تو را نخفته نمی خواهم
یک امشبم ببخش که یک امشب
نالیدن نهفته نمی خواهم
بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم
امشب طریق ناله بیاموزم
تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟
آتش به خرمنم ز چه اندازی؟
شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ
من رنگ بازم و تو نمی بازی
مردم ز درد ، رنجه مرا بس کن
بس کن دگر ، شکنجه مرا بس کن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 12:23  توسط  احمد   | 

چه گویمت ؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان ، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که می‌گذری تلخ بر من ، از سر قهر
گمان برم که غم‌انگیز ماه وسال منی

خموش و گوشه نشینم ، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی ، مگر خیال منی

ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم
سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی

چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف
که آرزوی فریبنده‌ی محال منی

هوای سرکشی‌ای طبع من ، ‌مکن ! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی

ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است
چه گویمت ؟ که تو خود باخبر ز حال منی

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:11  توسط  احمد   | 

من با تو ام اي رفيق ! با تو
همراه تو پيش مي نهم گام
در شادي تو شريک هستم
بر جام مي تو مي زنم جام
من با تو ام اي رفيق ! با تو
ديري ست که با تو عهد بستم
همگام تو ام ،‌ بکش به راهم
همپاي تو ام ، بگير دستم
پيوند گذشته هاي پر رنج
اينسان به توام نموده نزديک
هم بند تو بوده ام زماني
در يک قفس سياه و تاريک
رنجي که تو برده اي ز غولان
بر چهر من است نقش بسته
زخمي که تو خورده اي ز ديوان
بنگر که به قلب من نشسته
تو يک نفري ... نه !‌ بيشماري
هر سو که نظر کنم ، تو هستي
يک جمع به هم گرفته پيوند
يک جبهه ي سخت بي شکستي
زردي ؟ نه !‌ سفيد ؟ نه !‌ سيه ، نه
بالاتري از نژاد و از رنگ
تو هر کسي و ز هر کجايي
من با تو ، تو با مني هماهنگ

سيمين بهبهاني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 12:25  توسط  احمد   | 

ای زن ، چه دلفریب و چه زیبایی
گویی گل شکفته ی دنیایی
گل گفتمت ، ز گفته خجل ماندم
گل را کجاست چون تو دلارایی ؟
گل چون تو کی ، به لطف ، سخن گوید ؟
تنها تویی که نوگل گویایی
گر نوبهار ، غنچه و گل زاید
ای زن ،‌ تو نوبهار همی زایی
چون روی نغز طفل تو ، ایا کس
کی دیده نو بهار تماشایی؟
ای مادر خجسته ی فرخ پی
در جمع کودکان به چه مانایی؟
آن ماه سیمگون دل افروزی
کاندر میان عقد ثریایی
آن شمع شعله بر سر خود سوزی
بزمی به نور خویش بیارایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 12:28  توسط  احمد   |