قلب من چشم تو

شعر

من دل به زيبايي به خوبي مي‌سپارم
دينم اين است
من مهرباني را ستايش مي‌کنم
آيينم اين است
من رنج ها را با صبوري مي‌پذيرم
من زندگي را دوست دارم
انسان و باران و چمن را مي‌ستايم
انسان و باران و چمن را مي‌سرايم
در اين گذرگاه
بگذار خود را گم کنم در عشق ، در عشق
بگذار از اين ره بگذرم با دوست ، با دوست

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:3  توسط  احمد   | 

در صبح آشنايي شيرينمان ، تو را
گفتم که مرد عشق نئي باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم
مي‌خواهمت چو روز نخستين ولي چه سود ؟

مي‌خواستي به خاطر سوگندهاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشکني
مي‌خواستي به پاس صفاي سرشک من
اين گونه دل شکسته به خاکم نيفکني

پنداشتي که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي‌شود ؟
پنداشتي که ياد تو ، اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي‌شود ؟

تو رفته‌اي که بي من ، تنها سفر کني
من مانده‌ام که بي تو ، شبها سحر کنم
تو رفته‌اي که عشق من از سر به در کني
من مانده‌ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزي که پيک مرگ مرا مي‌برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نيز مي‌برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:51  توسط  احمد   | 

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را

بهشت عشق من در برگ ریز یادها گم شد
مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را

به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد
به گوش سنگ می خواندم سرود آبشارم را

به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد
که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را

پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد
نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را

خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت
که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را

من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم
به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را

هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است
که من در پای او می ریزم اکنون برگ و بارم را

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:12  توسط  احمد  

قهر مکن اي فرشته‌روي دلارا
ناز مکن اي بنفشه‌موي فريبا
بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسنديده نيست اي گل رعنا

شاخه‌ي خشکي به خارزار وجوديم
تا چه کند شعله‌هاي خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ اين‌همه شيرين
‌چهره پر از خشم و قهر اين‌همه زيبا

ناز تو را مي‌کشم به ديده‌ي منت
سر به رهت مي‌نهم به عجز و تمنا
از تو به يک حرف ناروا نکشم دست
‌وز سر راه تو دلربا نکشم پا

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:49  توسط  احمد   | 

هوا آرام
شب خاموش
راه ِآسمان ها باز

خيالم
چون کبوترهاي وحشي مي کند پرواز
رَوَد آنجا
که مي بافند کولي هاي جادو، گيسوي شب را

تنم را
از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برايت شعر خواهم خواند
برايم شعر خواهي خواند

تبسم هاي شيرين تورا با بوسه خواهم چيد
وگر بختم کند ياري
در آغوش تو
اي افسوس
سياهي تار مي بندد
چراغ ِماه
لرزان از نسيم سرد پاييز است

هوا آرام
شب خاموش
راه آسمان ها باز
زمان
در بستر شب خواب و بيدار است

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 11:22  توسط  احمد   | 

آخر اي دوست نخواهي پرسيد
که دل از دوري رويت چه کشيد
سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روي تو سپيد
جان به لب آمده در ظلمت غم
کي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد
دل پر درد فريدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشيد

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 18:6  توسط  احمد   | 

جام دريا از شراب بوسه خورشيد لبريز است
جنگل شب تا سحر تن شسته در باران
خيال انگيز !
ما ، به قدر جام چشمان خود ، از افسون اين خمخانه سر مستيم
در من اين احساس :
مهر مي ورزيم
پس هستيم !

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1392ساعت 11:2  توسط  احمد   | 

همرنگ گونه هاي تو مهتابم آرزوست
چون باده ي لب تو مي نابم آرزوست
اي پرده پرده ي چشم توام باغ هاي سبز
در زير سايه ي مژه ات خوابم آرزوست
دور از نگاه گرم تو ، بي تاب گشته ام
بر من نگاه کن ، که شب و تابم آرزوست
تا گردن سپيد تو گرداب رازهاست
سر گشتگي به سينه ي گردابم آرزوست
تا وارهم ز وحشت شب هاي انتظار
چون خنده ي تو مهر جهانتابم آرزوست

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 12:14  توسط  احمد   | 

آواي درون

کسي باور نخواهد کرد
اما من به چشم خويش مي بينم
که مردي پيش چشم خلق بي فرياد مي ميرد
نه بيمار است
نه بردار است
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
کسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري که دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خويش مي بينم
به آن تندي که آتش مي دواند شعله در نيزار
به آن تلخي که مي سوزد تن ايينه در زنگار
دارد از درون خويش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده کز طاق و رواقش خشت مي بارد
فرو مي ريزد از هم
در سکوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي که دارد ياد ؟
کسي ايا نشان از آن تواند داد ؟
نمي دانم
که اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند کسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاويز خيالش را
صداي خشک سر بر خاک سودن هاي بالش را
کسي باور نخواهد کرد

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1392ساعت 11:4  توسط  احمد   | 

مي گذرم از ميان رهگذران مات
مي نگرم در نگاه رهگذران کور
اين همه اندوه در وجودم و من لال
اين همه غوغاست در کنارم و من دور

ديگر در قلب من نه عشق نه احساس
ديگر در جان من نه شور نه فرياد
دشتم اما در او نه ناله مجنون
کوهم اما در او نه تيشه فرهاد

هيچ نه انگيزه اي که هيچ پوچم
هيچ نه انديشه اي که سنگ چوبم
همسفر قصه هاي تلخ غريبم
رهگذر کوچه هاي تنگ غروبم

آن همه خورشيدها که در من مي سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ريخت
کاخ اميدي که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ريخت

زورق سرگشته ام که در  دل امواج
هيچ نبيند نه ناخدا نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سياهي
مي کشم اين جان از اميد جدا را
 
مي گذرم از ميان رهگذران مات
مي شمرم ميله هاي پنجره ها را
مي نگرم در نگاه رهگذران کور
مي شنوم قيل و قال زنجره ها را

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 11:7  توسط  احمد   | 

يکي را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميکنم شايد
بخواند از نگاه من
که او را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولي افسوس او گل را
به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس چون مهتاب به روي بسترش لغزيد
يکي ابر سيه آمد که روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولي افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقي جست
که قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
يکي را دوست مي دارم
ولي افسوس او هرگز نميداند

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 11:3  توسط  احمد   | 

پرواز باخورشيد

بگذار که بر شاخه ي اين صبح دلاويز
بنشينم و از عشق سرودي بسرايم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال
پرگيرم ازاين بام و به سوي تو بيايم

خورشيد از آن دور از آن قله ي پربرف
آغوش کند باز ، همه مهر ، همه ناز

سيمرغ طلايي پرو بالي است که چون من
از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و اميد است
پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

آنجا که سراپاي تو در روشني صبح
رؤياي شرابي است که در جام بلورست

آنجا که سحر گونه ي گلگون تو در خواب
از بوسه ي خورشيد چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد
چشمم به تماشا و تمناي تو باز است

من نيز چو خورشيد دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپويم

هر صبح در آئينه ي جادويي خورشيد
چون مي نگرم او همه من ، من همه اويم

او روشني و گرمي بازار وجوداست
در سينه ي من نيز دلي گرمتر ازاوست

او يک سر آسوده به بالين ننهاده است
من نيز به سر مي دوم اندر طلب دوست

ما هردو دراين صبح طربناک بهاري
ازخلوت و خاموشي شب پا به فراريم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبيعت
با ديده ي جان محو تماشاي بهاريم

ما آتش افتاده به ني زار ملاليم
ما عاشق نوريم و سروريم و صفاييم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشيد
بالي بگشاييم و به سوي تو بياييم

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 12:9  توسط  احمد   | 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران‌خورده پاک
آسمانِ آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس ، رفص باد
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ : ابر و کوچه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 19:11  توسط  احمد   | 

زمان نمي گذرد عمــــر ره نمي سپرد
صــداي ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شنبــه هست ونه جمعـــه
نه پار وپيرار است
جوان وپير کدام اســــت ؟ زود ودير کدام ؟
اگر هنوز جوان مانده اي به آن معناست
که عشق را به زواياي جان صلا زده اي
ملال پيري اگر مي کشد تو را پيداست
که زير سيلي تکرار
دست وپا زده اي
زمان نمي گذرد
صداي ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسي که لحظه لحظه اش از عشق سر شار است

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 18:21  توسط  احمد   | 

اي همه مردم ، در اين جهان به چه کاريد ؟
عمر گران‌مايه را چگونه گذاريد ؟
هرچه به عالم بود اگر به‌کف آريد
هيچ نداريد اگر که عشق نداريد
واي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 18:30  توسط  احمد   | 

قسمتی از شعر بلند همراه حافظ از فریدون مشیری

چه شيرين است وقتي آفتاب دوستي ، در آسمان دهر تابنده است
چه شيرين است وقتي زندگي خالي ز نيرنگ است
دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميد ما ، كوتاه مي كردند
در اين دنياي بي آغاز و بي پايان

در اين صحرا كه جز گرد و غبار از ما نمي ماند
خدا ، زين تلخكامي هاي بي هنگام بس مي كرد
نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي كرد
نمي گويم به هر كس بخت و عمر جاودان مي داد
نمي گويم به هر كس عيش و نوش رايگان مي داد
همين ده روز هستي را امان مي داد
دلش را ناله تلخ سيه روزان تكان مي داد
دلم مي خواست عشقم را نمي كشتند
صداي آرزويم را ،كه چون خورشيد تابان بود ، مي ديدند
چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند
گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي كردند
………………………………………..
دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليدي ها و زشتي ها ، به زير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا مي كرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا مي كرد
بهشت عشق مي خنديد
به روي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
به روي بام ها ناقوس آزادي صدا مي كرد
مگو : « اين آرزو خام است »
مگو : « روح بشر همواره سرگردان و ناكام است »
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد
وگر اين آسمان در هم نمي ريزد

بيا تا ما « فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو در اندازيم »
به شادي « گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم »

«فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 17:11  توسط  احمد   | 

بنشین ٬ مرو ٬ که در دل شب ٬ در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

بنشین و جاودانه به آزار من مکوش
یکدم کنار دوست نشستن گناه نیست

بنشین ٬ مرو ٬ صفای تمنای من ببین
امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشین ٬ مرو ٬ مرو که نه هنگام رفتن است

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت 17:8  توسط  احمد   | 

در اين گذرگاه
بگذار خود را گم كنم در عشق
بگذار از ره بگذرم با دوست ، با دوست
اي همه مردم ، در اين جهان به چه كاريد ؟
عمر گرانمايه را چگونه گذرانيد ؟
هر چه به عالم بود اگر به كف آريد
... هيچ نداريد اگر كه عشق نداريد
واي شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد هيچ نيارزيد
عشق بورزيد
دوست بداريد

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 11:25  توسط  احمد   | 

هنگامه شکوفه نارنج بود و من
با یاد دستهای تو
سرمست
تن را به آن طبیعت عطرآگین
جان را به دست عشق سپردم
... با یاد دستهای تو
ناگاه
مشتی شکوفه را بوسیدم
و به سینه فشردم

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 17:14  توسط  احمد   | 

من ، بر اين ابري كه اين سان سوگوار
اشك بارد زار زار
دل نمي‌سوزانم اي ياران ، كه فردا بي‌گمان
در پي اين گريه مي‌خندد بهار

ارغوان مي‌رقصد ، از شوق گل‌افشاني
نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني
بيد ، سرسبز و چمن ، شاداب ، مرغان مست مست
گريه كن ! اي ابر پربار زمستاني
گريه كن زين بيشتر ، تا باغ را فردا بخنداني

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست
اين سخن بيهوده نيست
زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است
خنده شيرين فروردين
بازتاب گريه پربار اسفند است
 
اي زمستان ! اي بهار
بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار
گريه امروز ما هم ،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 10:22  توسط  احمد   | 

گر چه با يادش ، همه شب
تا سحر گاهان نيلي فام ، بيدارم
گاهگاهي نيز ، وقتي چشم بر هم مي گذارم
خواب هاي روشني دارم ، عين هشياري
آنچنان روشن كه من در خواب
دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست
بيداري ست ، بيداري
اينك ، اما در سحر گاهي ، چنين از روشني سرشار
پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟
اين منم ، همراه او ؟ بازو به بازو
مست مست از عشق ، از اميد ؟
روي راهي تار و پودش نور ، از اين سوي دريا
رفته تا دروازه خورشيد ؟
اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا
خواب يا بيدار ، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 12:12  توسط  احمد   | 


به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفاي روي تو ، تقديم مي كنم ، با عشق

درين سياهي و سردي بسان آتشگاه
هميشه گرمم ، هميشه روشنم با عشق

همين نه جان به ره دوست مي فشانم شاد
به جان دوست ، كه غمخوار دشمنم با عشق

به دست بسته ام اي مهربان ، نگاه مكن
كه بيستون را از پا در افكندم ، با عشق

دواي درد بشر يك كلام باشد و بس
كه من براي تو فرياد مي زنم : با عشق

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:30  توسط  احمد   | 

گلي را که ديروز
به ديدار من هديه آوردي اي دوست
دور از رخ نازنين تو
امروز پژمرد

همه لطف و زيبايي اش را
که حسرت به روي تو مي خورد و
هوش از سر ما به تاراج مي برد
گرماي شب برد .

صفاي تو اما ، گلي پايدار است
بهشتي هميشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بي خزان
گل ، تا که من زنده ام ماندگار است

فريدون مشيري


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 11:31  توسط  احمد   | 

شعري از زنده ياد فريدون مشيري در رثاي احمد شاملو

راست مي گفتند
هميشه زودتر از آن که بينديشي اتفاق مي افتد
من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم
زماني که از دست مي رفت
و پاهاي خسته ام توان دويدن نداشت
چشم مي گشودم همه رفته بودند
مثل " بامدادي " که گذشت
و دير فهميدم که ديگر شب است
" بامداد " رفت
رفت تا تنهايي ماه را حس کني
شکيبايي درخت را
و استواري کوه را
من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم
به حس لهجه " بامداد "
و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زيبا مي گفت
" من درد مشترکم "
مرا فرياد کن

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:8  توسط  احمد   | 


درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده رنگي زرد دارم
ندانم عاشقم ، مستم ، چه هستم ؟
همي دانم دلي پر درد دارم

فريدون مشيري



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:13  توسط  احمد   | 

سيه چشمي به کار عشق استاد
مرا درس محبت ياد مي داد

مرا از ياد برد آخر ولي من
بجز او عالمي را بردم از ياد

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 18:37  توسط  احمد   | 

 

به پيش روي من تا چشم ياري مي كند ، درياست
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش
غمم دريا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست

خروش موج با من مي كند نجوا
كه : هر كس دل به دريا زد رهائي يافت
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت

مرا آن دل كه بر دريا زنم ، نيست
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست
اميد آنكه جان خسته ام را
به آن ناديده ساحل افكنم نيست

فريدون مشيري


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:12  توسط  احمد   | 

بخوان ، اي مرغ مست بيشه دور
كه ريزد از صدايت شادي و نور

قفس تنگ است و دل تنگ است ، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 17:54  توسط  احمد   | 

اي عقاب عشق
از اوج قله هاي مه آلوده دور دست
پرواز کن
به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام که عقابم نمي برد
در راه زندگي
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگي
با اين که ناله ميکشم از دل
که آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمي برد
پر کن پياله را

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 17:53  توسط  احمد   | 

من اميدي را در خود بارور ساخته‌ام
تار و پودش را با عشق تو پرداخته‌ام
مثل تابيدن مهري در دل
مثل جوشيدن شعري در جان
مثل باليدن عطري درگل
جريان خواهم يافت

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 19:47  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر