قلب من چشم تو

شعر

بوسه هايم ابري مي شوند
و پشت سرت
آسمان ، آسمان فرو مي ريزند
و مثل پرستويي
کنار پنجره ي اتاقت مي خوابند و
سراغت را مي گيرند
هر جا که بوي تو باشد
همان جا فرو مي ريزند

بوسه هايم نيز مثل خودم
نه مادر دارند ، نه وطن
و نه کسي که غمخوارشان باشد

بوسه هايم تکه ابري بي مرزند
و گردباد سبز عشق
که يکسر سراغ تو را مي گيرند
اگر شبي زمستاني و يخبندان
صدايي از پشت در خانه ات شنيدي
بدان بوسه هاي من است
که دارد در خانه ات را مي کوبد


لطيف هلمت
ترجمه : فرياد شيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

براي تو آرزوي سلامت دارم
ديگر بايد قول دهي که به خواب من نيايي
ديگر نمي‌خواهم در فرودگاه
از پله بالا رفتن مرا
نظاره کني
و من در هواپيما تا مقصد
دو چشمان گريان تو را
با خود حمل کنم
آن روز مه هم نبود
که من تو را
براي هميشه در عمرم گم کردم

احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:38  توسط  احمد   | 

تو را نه با دست هايم
بلکه با قلبم به آغوش کشيدمت
دوست داشتني ترين جاي قلبم
همان سمتي است که تو را دوست مي دارد

قهرمان تازه اوغلو  
ترجمه : سينا عباسي هولاسو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:34  توسط  احمد   | 

در آنسوي دنيا زاده شده بودي
دور بودي
مثل تمام آرزوها
و ريل ها
در مه زنگ زده بودند
هيچ قطاري حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسيدم
من به حرفي تازه در عشق نرسيدم
و در ادامه خواب هاي من
هرگز خورشيدي طلوع نکرد

رسول يونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:17  توسط  احمد   | 

آموخته ام که مردم
حرف هاي شما را فراموش مي کنند
کارهاي شما را فراموش مي کنند
ولي احساسي را که در آنها ايجاد کرده ايد
هيچ وقت فراموش نمي کنند

مايا آنجلو
مترجم : بهنود فرازمند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:14  توسط  احمد   | 

جانا به غريبستان چندين به چه مي‌ماني
بازآ تو از اين غربت تا چند پريشاني

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
يا راه نمي‌داني يا نامه نمي‌خواني

گر نامه نمي‌خواني خود نامه تو را خواند
ور راه نمي‌داني در پنجه ره داني

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشين چون گوهر اين کاني

اي از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازاني

هم آبي و هم جويي هم آب همي‌جويي
هم شير و هم آهويي هم بهتر از ايشاني

چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان
آميخته‌اي با جان يا پرتو جاناني

نور قمري در شب قند و شکري در لب
يا رب چه کسي يا رب اعجوبه رباني

هر دم ز تو زيب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنين خوشتر خوش بدهي و بستاني

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حيواني

مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:8  توسط  احمد   | 

به هيئت ماه در آمدي
در تاريكي هاي شهر
تو مرا روشن كردي
وتمام بوسه هايم را تعبير كردي
كمي بعد
شبيه بهارشدي
روييدي
سبز شدي
وتمام دلتنگي هايم را تمام كردي
من عاشق يك زن نيستم
تو موجودي طبيعي هستي
يك هستي موجود
با تمام كائنات
درون من حلول كرده اي

نجوان درويش
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:20  توسط  احمد   | 

گل من ، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر
مه من ، شکوفه اي باش و به دشت آب بنشين
گل باغ آشنائي ، گل من ، کجا شکفتي ؟
که نه سرو مي شناسد
نه چمن سراغ دارد
نه کبوتري که پيغام تو آورد به بامي
نه به دست مست بادي ، گل آتشين جامي
نه بنفشه اي نه بوبي
نه نسيم و گفتگويي
نه کبوتران پيغام
نه باغهاي روشن

گل من ميان گلهاي کدام دشت خفتي ؟
به کدام راه خواندي
به کدام راه رفتي ، مه من
تو، راز ما را ، به کدام ديو گفتي ؟
که بريده ريشه مهر ، شکسته شيشه دل
منم اين گياه تنها
به گل اميد بسته
همه شاخه ها شکسته

به اميد ها نشستيم و به يادها شکفتيم
درآن سياه منزل
به هزار وعده مانديم
به يک فريب خفتيم

محمود مشرف آزاد تهرانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:18  توسط  احمد   | 

زن به هر وسيله اي متوسل مي شود
تا در برابر عشق مقاومت کند
ولي عشق هميشه از او قوي تر است
اين مطلب را خود زن ها هم مي دانند که
تنها چيزي که قادر است آن ها را از پاي دربياورد
يک عشق نافرجام است
و آن چه به آن ها سرزندگي و نشاط مي بخشد
عشقي سرخوش

البا دسس پدس
مترجم : بهمن فرزانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:13  توسط  احمد   | 

امروز مرهمي جز عشق که ذات درد است
براي زخم هاي زندگي نمي شناسم
چه شگفت است عشق
که هم زخم است و هم مرهم

ايران درودي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:8  توسط  احمد   | 

خورشيد طلوع مي‌کند
غروب مي‌کند
اگر چه تو نيستي
روشن است که مرگ جدايمان کرد
اما سايه‌ات مي‌ماند
گويي هرگز نرفته‌اي
حالا
سايه‌ات سايه‌ي من است
هرگز رهايت نکردم
جز اين که تو را امانت گرفتند
که به همان خاک برت گردانند

بايد مي‌دانستم
روزها را که يک به يک شمارش مي‌کني
من به ماتم نزديک‌تر مي‌شوم
ماتم نبودنِ تو
مقدر بود
که نبودنت
سال‌هاي مشترکمان را فرسوده کند
و نمي‌دانستم
و اين ندانستن ، سعادت بود
و اطمينان مي‌داد
که همه چيز رو به راه است

اما براي من زنده خواهي ماند
صدايت را مي‌شنوم
که روزها مي‌خوري ، مي‌خوابي
و تو در انعکاس ديوارهاي همه‌ي اتاق‌هايم
مي‌ماني
بازمانده‌ي صدايت
تار و پودِ سازي مي‌شود
که منم
و موسيقي‌اش با نبودن‌ات مي‌جنگد
و خاکسترت دليل نبودن‌ات مي‌شود
و سايه‌هاي همزادمان به رقص در مي‌آيند

فريدا هيوز
مترجم : سينا کمال آبادي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:6  توسط  احمد   | 

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی
درد منی بگو که درمان کیستی

دامان من ز اشک ندامت پر آتش است
ای نوگل شکفته به دامان کیستی

شد پنجه ی که شانه ی آن زلف پرشکن
ای جمع حسن و لطف پریشان کیستی

با آن تن شگفت که خوش تر از جان بود
جانِ کـه هستی و جانان کیستی

ای صبح آرزو به کی لبخند می زنی
سحر آفرین کاخ و شبستان کیستی

من بی تو همچو ماهی بر خاک مانده ام
آب حیات سینه ی بریان کیستی

من میزبان درد و غم و رنج و حسرتم
ای آرزوی گمشده مهمان کیستی

عماد خراسانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:3  توسط  احمد   | 

امسال بهار فهميدم
با تقدير نمي شود درافتاد
و با نگاه تو نمي شود درافتاد
و با آمدنت نمي شود درافتاد
اين که در آغوش تو خوابت را مي بينم
يعني مدام در سرنوشتم راه مي روي ؟
امسال بهار فهميدم
وقتي کنار هم راه مي رويم
باراني از شکوفه هاي شکوه بر سرمان مي بارد
امسال بهار ، برگ معجزه را از اين عشق تغزلي
نشانت مي دهم گل من
و برگ برنده را از نگاهت مي دزدم
امسال بهار هزاره ي عشقم را با تو جشن مي گيرم
و براي بودنت مي ميرم

عباس معروفي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:58  توسط  احمد   | 

به تو انديشيدن زيباست و
اميد بخش
همچون گوش سپردن به خوشترين ترانه ها
بازيباترين صداهاي روي زمين
ولي ديگر
اميد برايم کفايت نمي کند
زين پس نمي خواهم گوش به ترانه بسپارم
مي خواهم خود ترانه بخوانم

ناظم حکمت
مترجم : پري ناز جهانگيري

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:54  توسط  احمد   | 

عشق من
براي من از رفتن ها چيزي نگو
با من از ماندن حرف بزن
با من از روزهايي بگو که آرزو داشته اي
براي من از چيزهايي حرف بزن
که تا به حال به زبان نياورده اي
من سراپا گوش مي شوم
تو فقط کمي از ماندن حرف بزن

حاتمه ابراهيم زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:51  توسط  احمد   | 

در کليدهاي سياه و سپيد پيانويم
اکنون ترا مي نوازم
هرچه مي نوازم تو کثرت مي يابي در اتاق
تو هرچه بيشتر مي گردي من نيست مي شوم
ترا مي زايم در شب
نامت را مي گذارم خيره به ماه
هرچيزي تو مي شود و هر جايي تو
من مي ميرم
صدايت را مي شنوم در روياهايم
پرتو روشناييت چشمهايم را مي آزارد
باد به من بر مي خورد همانند تو
من مي زايم
هر آنچه را که مي خواهم بشنوم
هرگز به زبان نمي آوري
به من بر نمي خوري
همانند تو آذرخشي مي جهد
درست در قلبم فرود مي آيد صاعقه اش
من مي روم

ازدمير آصف
مترجم : قاسم ترکان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:47  توسط  احمد   | 

ناز کمتر کن ، که من اهل تمنا نيستم
زنده با عشقم ، اسير سود و سودا نيستم

عا شق ديوانه اي بودم ، که بر دريا زدم
رهررو گمگشته اي هستم ، که بينا نيستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا ناديده اي
تا بدا ني اينقدرها ، هم شکيبا نيستم

بسکه مشغولي به عيش و نوش هستي غافلي
از چو من بي دل ، که هستم در جهان ؛ يا نيستم

دوست مي داري زبان با زان باطل گوي را
در برت لب بسته از آنم ، کز آنها نيسنم

دل به دست آور شوي از مهربانيهاي خويش
ليکن آنروزي ، که من ديگر به دنيا نيستم

پاي بند آزخويشم ، مهلتي اي شمع عشق
من براي  سوختن اکنون مهيا نيستم

هيچکس جاي مرا ديگر نمي داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم که پيدا نيستم

معيني کرمانشاهي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:44  توسط  احمد   | 

غمگين مباش
يك روز صبح از خواب برمي خيزي
ستاره ها را ازگيسوانت پايين مي ريزي
ماه را درون صندوقچه ي اتاقت مي گذاري
از چشمانت رد شب را بيرون كن
امروز صبح ديگري ست
به لبهايت گلهاي سرخ بزن
گردن بندي از مرواريدهاي دريا
ناخن هايت را به رنگ دلم رنگ كن
امروز صبح ديگري ست
مطمئن باش من عاشق تو خواهم ماند
تا باز شب بيايد و
كهكشان راه شيري درون وجودت حلول كند

نزارقباني
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:9  توسط  احمد   | 

روزي که بازوان بلورين صبح دم
برداشت تيغ و پرده تاريک شب شکافت
روزي که آفتاب
از هر دريچه تافت
روزي که گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزل ها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:4  توسط  احمد   | 

روزهاى مديدى
نه مى نويسد
نه مى پرسد
و نه سراغى مى گيرد

اما يك روز مى آيد
و تنها با يك سلام
باز هم اوست كه برنده مى شود

جمال ثريا
مترجم : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:58  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر