X
تبلیغات
قلب من چشم تو

قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

تو محبوب مني
اما اينها نمي دانند
گناه من چيست نام تو هم نام وطنم است
گناه من چيست پدرت تو را هم نام وطن گذاشته
وطني با چشمان سياه
لبهاي سرخ و
لبخندي جادويي
براي همين به اينها مي گويم : من سياستمدارنيستم
مبارزات من سياسي نيست
من يك عاشق تنها هستم
كه براي رسيدن به معشوقه ام شعر نوشته ام
مقاله هاي انتقادي نوشته ام
مانيفست صادر كرده ام
وهنوز اسيرچنگال عشيره اش است
چقدر به اينها بگويم
تازيانه سزاي عاشقي نيست
انفرادي سزاوارعاشق نيست
من نه حكومتي مي خواهم
نه مي خواهم جهان را تغيير دهم
من تيتر روزنامه صبح را نمي خواهم
نمي خواهم سيدالقائد صدايم كنند
من تنها عاشق دختري هستم سياه چشم
انگارخداوند متعال چشمانش را سرمه كشيده است
چقدر بگويم به اينها چقدر
و باورم نکنند

سعدي يوسف شاعر عراقی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:20  توسط  احمد   | 

تو اي آهوي من کجا مي گريزي
چه کردم که بي اعتنا مي گريزي

خدا خواست پيوند عشق تو با من
زمن ، يا ز کار خدا مي گريزي

چرا گرم خواندي ، چرا سرد راندي ؟
چرا لطف کردي ، چرا مي گريزي ؟

نداري چو تاب وفا ، رو بپوشي
نداني چو قدر مرا مي گريزي

نگويم دگر از محبت نگويم
چو طفل مريض از دوا مي گريزي

به بيگانه بودن عزيزم گرفتي
چو اکنون شدم آشنا مي گريزي

بمن همچنان با قضا مي ستيزي
ز من همچنان کز بلا مي گريزي

چو با خنده گويم برو ، دل ربائي
چو با گريه گويم بيا ، مي گريزي

ز دست من آنگونه ، کز دست کودک
چو پروانه اي بي صدا مي گريزي

بمن عشق درد و بلا مي پسندد
ز من بهر چه اي بلا مي گريزي

ز چشم من اي من بقربان چشمت
چنان قطره اشکها ، مي گريزي

فداي گريز و ستيز تو گردم
که چون کبک ، شيرين ادا مي گريزي

معيني کرمانشاهي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:12  توسط  احمد   | 

آغاز را با بوسه اي كه طولاني ترين راه هاست
در مي نورديم
با بوسه اي
از من ، تا تو
اي عشق من
در آميخته از ساقه ها تا ريشه هامان
در پيوند يكي نگاه
از اعماق تو
تا ژرفناي من
و اين چنين
من و تو و عشق
هر سه با هميم
تا بتوانيم هر سه با هم باشيم
تا بتواند
فقط من
فقط تو
تنها عشق باشد
 
ما دردهايمان را حمل كرديم
چونان سنگي بيشمار
تا دلتاي هم
و به گل نشستيم
چونان دو كشتي
به آغوش خليجي خاموش
در فصلي كه گل ميخك شكوفه مي داد در زمين
جدامان كردند
به واسطه ترن ها و ملت ها
به واسطه مرز ها
ولي انگار
دلتاي بوروا
مي دانست كه ما چقدر همديگر را دوست مي داريم

پابلو نرودا
ترجمه : شاهکار بينش پژوه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 12:8  توسط  احمد   | 

تو را ببينم
مي‌بوسم
نوازشت مي‌کنم
برايِ تو خواب تعريف مي‌کنم
تو را ببينم ، بغل مي‌کنم
تمام روياهايم را مي‌بينم
و به تمامِ آرزوهايم مي‌رسم

تو را ببينم
خوب مي‌شوم ، آقا مي‌شوم
به تو سلام مي‌دهم
نماز مي‌خوانم
و تو را شکر مي‌کنم
تو را ببينم خيلي دوستت دارم
آخ
تو را ببينم
چه‌ قدر کار دارم

افشين صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:53  توسط  احمد   | 

تمام صدايت گمراهي ست
من به اين گمراهي ايمان آورده ام
من اين گمراهي را دوست دارم
من آغوش تورا مي خواهم
اغوشي که حرام است
من لبهايي را مي خواهم
که حدود شرعي برآن جايز است
من اندامي را مي خواهم
که خونم را حلال کند
هرچه تو بخواهي همان است
هرچه بگويي همان
بگو در آغوش شيطان بخوابم
بگو فرشتگان را قتل عام کنم
بگو
اين گمراهي را دوست دارم
من ازصراط مستقيم به  تو مي ترسم
من به دستهاي تو ايمان دارم
به چشمهايت اعتقادراسخ

ندي انسي الحاج شاعر لبنانی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:48  توسط  احمد   | 

امشب که برايت مي‌نويسم
گريه‌ي تو
تنها موسيقي‌ست
که در رگ‌هاي خانه جريان دارد
و من چقدر گريه‌ات را
از چشمانت بيشتر دوست مي‌دارم
که مي خواهم بميرم و هيچگاه
به چشم نبينم
گناه من نيست
زيبا زنانه گريه مي‌کني
و شاعرانه گلايه
نگران نباش
تقديري در کار نيست
کابوس ديده‌ايم

سيد محمد مرکبيان

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:41  توسط  احمد   | 

من دردم
درد يعني صورت پاييزي تو
يعني نا اميد
بعضا قامت تو ، بعضا دهان تو
و بعضي وقت ها ، سايه ي پشت چشمان تو

يعني کودکي تو
در کوچه هاي استانبول
استانبولي که گاهي وقت ها
احساس مي کنم هيچ وقت نديده ام

و يا شمعي که تو
شبانه در کليسا
روشن اش مي کني
و يا مرگ تو
براي صورتي که
هيچ وقت نديده اي

يعني زمان
که در نبود تو
بي معناست
و صورتي که هميشه در من
تغيير مي کند

صورتي که
هم شب و هم سپيده دم را
با خود دارد

من
آن آواره ام
که در دست خط درد
بزرگ شده ام

ایلهان برک
مترجم : سیامک تقی زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

فرياد من از فراق يارست
و افغان من از غم نگارست

بي روي چو ماه آن نگارين
رخساره من به خون نگارست

خون جگرم ز فرقت تو
از ديده روانه در کنارست

درد دل من ز حد گذشتست
جانم ز فراق بي‌قرارست

کس را ز غم من آگهي نيست
آوخ که جهان نه پايدارست

از دست زمانه در عذابم
زان جان و دلم همي فکارست

سعدي چه کني شکايت از دوست
چون شادي و غم نه برقرارست

سعدي

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

مرا از خاک بيافرين
و از روح خودت درون بريز
اکنون من يک آفريده ي عاشق هستم
مردي که ذاتش از روح توست
وتو خداي مني
و هر روز رسولاني عاشق را برايم مي فرستي
من به کيش تو در آمدم
حتي اگر کفر باشد

نزار قباني
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:38  توسط  احمد   | 

ديدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد که روزي در اين راه
ناشکيبا مرا در پي خويش
مي کشيدي
مي کشيدي

آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه ی تلخ ديدار
سر به سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش کردم
خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در کام موجم کشاندي
گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
کيستي تو

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:27  توسط  احمد   | 

نمي خواهم فكر كنم
نه امروز
نه هيچ زمان ديگري
از امروز مي خواهم با آغوش تو زندگي كنم
براي تو به كام تو
اگر عاشقي سكوت است من لال مي شوم
اگر دوست داشتن اطاعت است
من رعيت حكومت تو مي شوم
و محو در استبداد تو
آينه ها را از خانه دور مي كنم
كه ديده نشوم
مي خواهم تنها تو را ببينم و
محو تو باشم

جمانة حداد شاعر لبنانی
ترجمه : بابك شاكر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:19  توسط  احمد   | 

قهر مکن اي فرشته‌روي دلارا
ناز مکن اي بنفشه‌موي فريبا
بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسنديده نيست اي گل رعنا

شاخه‌ي خشکي به خارزار وجوديم
تا چه کند شعله‌هاي خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ اين‌همه شيرين
‌چهره پر از خشم و قهر اين‌همه زيبا

ناز تو را مي‌کشم به ديده‌ي منت
سر به رهت مي‌نهم به عجز و تمنا
از تو به يک حرف ناروا نکشم دست
‌وز سر راه تو دلربا نکشم پا

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:49  توسط  احمد   | 

عشق
همانطور که تاج بر سرتان مي گذارد
بر صليب تان نيز مي کشد
عشق
همانطور که شما را مي پروراند
شاخ و برگتان را نيز ميزند و هرس مي کند
عشق
شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي کند
آنگاه مي کوبدتان تا برهنه شويد
به غربال بادتان مي دهد
تا که از پوسته آزاد شويد
سپس در آتش قدسيش گرمتان مي کند
تا که ناني مقدس شويد براي ضيافت بزرگ خداوند
عشق با شما چنين ميکند
تا رازهاي دل خود را بدانيد
و بدين سان به پاره ي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد

جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:38  توسط  احمد   | 

يارا حقوق صحبت ياران نگاهدار
با همرهان وفا کن و پيمان نگاهدار

در راه عشق گر برود جان ما چه باک
اي دل تو آن عزيزتر از جان نگاه دار

محتاج يک کرشمه ام اي مايه ي اميد
اين عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار

ما با اميد صبح وصال تو زنده ايم
ما را ز هول اين شب هجران نگاه دار

مپسند يوسف من اسير برادران
پرواي پير کلبه ي احزان نگاه دار

بازم خيال زلف تو ره زد خداي را
چشم مرا ز خواب پريشان نگاهدار

اي دل اگرچه بي سروسامان ترازتونيست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:29  توسط  احمد   | 

بلور يخ زير پا مي شکند
آسمان رنگ به رخسار ندارد
چرا عذابم مي دهي ؟
چه کرده ام با تو ، نمي دانم

مرا بکش اگر مي خواهي
اما ستيزه جويي نکن
از من فرزندي نمي خواهي
و شعري نيز

آن گونه کن که مي خواهي
من بر سر سوگند خود هستم
زندگيم براي توست اما اين اندوه
با من تا گور خواهد بود

آنا آخماتووا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:25  توسط  احمد   | 

طنين گام تو در شب
طنين گام تو در لحظه هاي آمدن تو
صداي جوشش خون است در سکوت رگ من
صداي رويش برگ است از درخت تن تو
اي هميشه عزيز ، اي هميشه از همه بھتر
تو از کدام تباري ؟
اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ي صبحي
وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بھاري
چه ميشد اربه تو پيوند ميزدم شب خود را
که تا سپيده ي من بردمد ز پيرهن تو
چه ميشد ار به بھار تو ميرسيد خزانم
که تا درخت گل من برويد از چمن تو
اي نشاط زمين در شب تولد باران
اي چراغ گل زرد در طلوع بھاران
شنيدني است ز لبھاي سرخ گل ، سخن تو
طنين گام تو هر شب
به گوش ميرسد از آستان آمدن تو
خوشا گذار تو بر من
خوشا گشودن دل بر صداي در زدن تو
خوشا طلوع تو در من
خوشا دميدن خورشيد عشق از بدن تو

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

مرا زيبا به ياد بيار
اين ها ، آخرين سطرهاي من است
فرض کن که من
رويايي بودم
که از زندگي تو گذر کردم
و يا باراني بودم
که سيلاب شدم در کوچه هاي تان
سپس خاک ، آب را کشيد و
من محو شدم
شايد هم خوابي زيبا بودم
تو بيدار شدي و من رفته بودم

مرا زيبا به ياد بيار
زيرا من تو را آن گونه که هستي
دوست داشتم
من ، آخرين دوست تو
آخرين رازدار تو بودم که در آغوشم گريستي
و هيچ وقت ، کاستي هاي ات را
به رويت نياوردم
رنجيده خاطر شدم
اما سرزنش ات نکردم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:17  توسط  احمد   | 

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است
که در تو
زندگی می‌کند
شعر ارابه‌های مست خورشید است
که با جست و خیزهای عاشقی
از نفس نمی‌افتد

نارنجی
شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات
وقتی تو راه می‌روی
شعر یعنی شهد شراب
وقتی که حرف می‌زنی
شعر یعنی لبخند تو
وقتی نگاهت به من می‌افتد

شعر که حجاب ندارد
آرایه نمی‌بندد
شعر که لباس نمی‌پوشد
همیشه می‌خندد
در چشم‌های تو
اوج می‌گیرد
در نگاه من
سرریز می‌کند
قسم به قلم
و آنچه می‌تراود از آن

عباس معروفی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:11  توسط  احمد   | 

من نمي توانم
اما بگذار شعرهايم
تو را لمس کنند

ايلهان برک
ترجمه : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:3  توسط  احمد   | 

دلم مي خواست
شبي که مي رفتي
اتفاقِ ساده اي مي افتاد

راه را گم مي کردي
فاخته اي کوکو مي کرد
و کليدي زنگار گرفته
از آشيانه ي خالي دُرناها
به زمين مي افتاد

باران مي گرفت
بيدار مي شدم
بيدارت مي کردم
و ادامه ي اين خواب را
تو تعريف مي کردي

واهه آرمن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:59  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر