قلب من چشم تو

شعر

برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز

سعدی

دوستان عزیز و بزرگوارم
متاسفانه بخاطر بیماری و مشکلات جسمی قادر نیستم به کامنت های شما عزیزان پاسخ بدهم
بدینوسیله از همه دوستان پوزش میخواهم
پیشاپیش سال نو و فرا رسیدن بهار را به شما عزیزان تبریک می گویم
با مهر فراوان
احمد 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:35  توسط  احمد  

چشم در راه کسي هستم
کوله بارش بر دوش
آفتابش در دست
خنده بر لب ، گل به دامن ، پيروز
کوله بارش سرشار از عشق ، اميد
آفتابش نوروز
باسلامش ، شادي
در کلامش ، لبخند
از نقس هايش گُل مي بارد
با قدم هايش گُل مي کارد

مهربان ، زيبا ، دوست
روح هستي با اوست

قصه ساده ست ، معما مشمار
چشم در راه بهارم آري
چشم در راهِ بهار

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:0  توسط  احمد   | 

هيچ وقت عاشق زنانى نباش
كه سكوت كرده اند
زيرا كه زخم هاى شان
سر باز مى كند

حيدر اِرگولن
ترجمه : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:56  توسط  احمد   | 

بي آن که بوي تو را بشنوم
ريشه هاي سياهم
در تاريکي بيدار مي شوند
فرياد مي زنند : بهار ، بهار
شاخه هاي درختم من
به آمدنت معتادم

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:54  توسط  احمد   | 

مي گردم در خاطره ها
جايي در آن ها نداري
در دايره المعارف ها جستجو مي کنم
عکسي از تو در آن ها نيست
در واژه نامه ها نگاه مي کنم
نامي از تو نيست
نگاهي به خود مي کنم
تورا مي بينم
جز من جايي برايت نمانده ، مي بيني ؟

عزيز نسين

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:48  توسط  احمد   | 

مرا به باغ و بهاران چه کار ، دور از تو ؟
مرا چه کار به باغ و بهار ، دور از تو ؟

بهار آمده اما نه سوي من که نسيم
زند به خرمن عمرم شرار ، دور از تو

به سرو و گل نگرايد دل شکسته‌ي من
که سر به سينه زند سوگوار ، دور از تو

هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده‌ام شرمسار ، دور از تو

به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ‌دل و داغدار ، دور از تو

نسيمي از نفست سوي من فرست که باز
گرفته آينه‌ام را غبار ، دور از تو

گلم خزان‌زده آيد به ديدگان که بهار
خزاني آمده در اين ديار ، دور از تو

دلم گرفت ، اگر نيستي برم باري
کجاست جام مي خوش‌گوار ، دور از تو ؟

چه جاي صحبت سال و مه و بهار و خزان ؟
که دل گرفته‌ام از روزگار ، دور از تو

حسين منزوي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:46  توسط  احمد   | 

مرا به سرزمين خودت ببر
درون سرزمين تو حكومتي بر پاست
پادشاهي با رداي سبز
پيامبري با دستان جادويي
سربازاني ايستاده و فاتح
مرا به سرزمينت بياور
به اندازه يك جرعه فنجان قهوه
پياده روي در آسمان
هم آغوشي روبروي چشمان خدا
مرا به خانه ات ببر
وعشق را آغاز كن
حتي اگر سرزمين تو زيرزمين باشد
جهان تو پس از مرگ

جنين عمر
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:44  توسط  احمد   | 

امشب از پيش من شيفته دل ، دور مرو
نور چشم مني ، اي چشم مرا نور ، مرو

ديگري از نظرم گر برود باکي نيست
تو که معشوقي و محبوبي و منظور ، مرو

خانهٔ ما چو بهشتست به رخسار تو حور
زين بهشت ار بتواني مرو ، اي حور مرو

امشب از نرگس مخمور تو من مست شوم
مست مگذار مرا امشب و مخمور مرو

عاشق روي توام ،خستهٔ هجرم چه کني ؟
نفسي از بر اين عاشق مهجور مرو

دل رنجور مرا نيست به غير از تو دوا
اي دواي دل ما ، ار سر رنجور مرو

اوحدي چون ز وفا خاک سر کوي تو شد
سرکشي کم کن و از کوي وفا دور مرو

اوحدي مراغه اي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:39  توسط  احمد   | 

گم شده اي دارم
تمام كتابهاي جهان را جستجو كرده ام
ورق به ورق
كلمه به كلمه
تمام قصه هاي عاشقانه را خوانده ام
عاشق به عاشق
معشوقه به معشوقه
تمام مردگان جهان را گور شكافته ام
استخوان به استخوان
خاك به خاك
هيچ نيافتم وگم شدم
اين بهترين راه بود

أنسي الحاج
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:51  توسط  احمد   | 

دست سردم
از چه مي‌لرزي
پنجره را ببند
مداد را بردار
دوباره شعرهاي عاشقانه بنويس
نه
اين زمستان
از پنجره نيامده‌ است

شهاب مقربين

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:49  توسط  احمد   | 

اگر مى خواهى احساس مرا بدانى
به سايه ات نگاه كن
نزديك به توام
حال كه هرگز نمى توانم لمس ات كنم

جمال ثريا
مترجم : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:47  توسط  احمد   | 

مي توانستم گيلاسم را تا نيمه از شراب کهنه پر کنم
مي توانستم يکي از آن آهنگهاي قديمي را بگذارم
و آرام آرام خمار نوستالژي روزگار خوب شوم
مي توانستم پابرهنه کوچه هاي باريک باغ را بدوم
مي توانستم دامنم را پر از شکوفه هاي ياس کنم
و مست شوم ، مست مست مست
اما پشت اين پنجره رو به دريا نشستم
و براي تو شعر نوشتم
مست شدم ، مست مست مست

نيکي فيروزکوهي

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:43  توسط  احمد   | 

آن لحظه ي شگرف را به ياد دارم
در مقابلم ظاهر شدي
چونان رويايي کوتاه
چونان روحي نيک و ناب
و من غرق در اندوه نوميدي
گمگشته در هياهوي بلند دنيا
طنين صدايت را شنيدم
و گاه سيماي زيبايت را به خواب ديدم

سال ها گذشت
تندبادهاي سهمگين و  ويرانگر
درهم نورديد روياي مرا
آواي پر مهرت را از ياد بردم
و نيز رخسار زيبايت را
و من غرق در انزواي تاريک خود
و روزهاي  کند و ملال آوري که طي شد
بي هيچ شکوهي ، الهامي         
بي هيچ حياتي ، اشکي ، بي عشق

ناگاه روحم بيدار شد
و دگر بار تو در مقابلم پديدار گشتي
چونان رويايي کوتاه
چونان روحي نيک و ناب
قلبم از شوق تپيدن گرفت
وجودم  آکنده از  شور و شادماني
شکوه  و الهام
و اشک و زندگي و عشق

الکساندر پوشکين
مترجم : مستانه پورمقدم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:40  توسط  احمد   | 

دفتر عشق تو را بستم , نيايي بهتر است
بي تو من با ديگري هستم , نيايي بهتر است

جام قلبم سالها سرشار از نام تو بود
جام را مستانه بشکستم ، نيايي بهتر است

رفته بودي تشنه ي عشقم کني بيچاره تو
با شراب ديگري مستم ، نيايي بهتر است

ماه من بودي و اکنون در دلم خورشيد اوست
او نهاده دست در دستم ، نيايي بهتر است

خواه ليلي خواه شيرين يا زليخا بوده اي
دفتر عشق تو را بستم ، نيايي بهتر است

من نه مجنونم نه فرهادم نه يوسف بوده ام
من همان فرياد بدمستم ، نيايي بهتر است

محمد علي بهمني 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 18:35  توسط  احمد   | 

دوست داشتن آدم ها را مي توان
از توجه آنها فهميد
وگرنه
حرف را که
همه مي توانند بزنند

پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:51  توسط  احمد   | 

يک نگاه
مي تواند آغاز دوست داشتن باشد
يک حرف
مي تواند دلت را به لرزه در بياورد
يک صدا
مي تواند صداي يک آشناي دور باشد
گاهي اتفاقات کوتاه
رخدادهاي بزرگي را به همراه مي آورند
با يک نگاه دل مي بندي
با يک حرف بيمار مي شوي
و با يک صدا خاطره مي سازي

حاتمه ابراهيم زاده

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:44  توسط  احمد   | 

هميشه سوختن بهترين راه است
نه عاشقي كاري مي كند
نه آواره گي
زندگي طعم تلخي دارد
هميشه يك قافله عقب نشسته اي
هميشه كسي قبل از تو او را ديده است
بوسيده است
وتو باز هم دير مي رسي
تو را داشتن
زندگي در سرابي هميشگي ست
دويدن دنبال باد
خوابيدن روي ابر
و سقوطي تلخ
تو را داشتن
يك قصه اندوهناك افسانه اي ست

نجوان درويش شاعر فلسطینی
برگردان : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:39  توسط  احمد   | 

ولي خوش به حالت
که يک عمر
چون من پريشان نبودي

مسافر نبودي
مهاجر نبودي
پرستوي آواره در باد و باران نبودي

نسيمي که مي آمد از دور
در برگ و بار تو آواز مي خواند
و چون من
درختي در اقصاي سرد زمستان نبودي

چه مي داني از ابر
چه مي داني از کرتهاي ترک خورده
تو که باخبر
از عطش
از تب شوره زاران نبودي

و شايد که بودي
ولي بي گمان
مثل من
عاشقي خسته
پيوسته سر در گريبان نبودي

محمدرضا ترکي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:31  توسط  احمد   | 

آنقدر مدام خوابت را ديده ام
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزيده ام به سايه ات
که ديگر از تـو هيچ چيز برايم نمانده است
فقط اين برايم مانده که
سايه اي باشم ميان سايه ها
که صد بار سايه تر باشم از سايه
سايه اي که مي آيد
و باز مي آيد به زندگي آفتابيت

روبر دسنوس
مترجم : سهراب مختاري

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

ز بس بي تاب آن زلف پريشانم ، نمي دانم
حبابم ، موج سرگردان طوفانم ؟ نمي دانم

حقيقت بود يا دور و تسلسل حلقه ي زلفت ؟
هزار و يک شب اين افسانه مي خوانم ، نمي دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولي از نحوه ي چشمت چه مي دانم ؟ نمي دانم

چو اشکي سرزده يک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ي خود عين مهمانم ؟ نمي دانم

ستاره مي شمارم سال هاي انتظارم را
هزار و سيصد و چندين و چندانم ؟ نمي دانم

نمي دانم بگو عشق تو از جانم چه مي خواهد ؟
چه مي خواهد بگو عشق تو از جانم ؟ نمي دانم

نمي دانم به غير از اين نمي دانم ، چه مي دانم ؟
نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:24  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر