قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

تو را بارها دیده ام
تو را به یاد می آورم
تو همان زنی هستی که در تاریخ نامت را بارها دیده ام
بلقیس غزل های سلیمانی
لیلی شبهای مجنونی
تو را بارها عروس خودم کرده ام
برای تو سرودهای رهایی خوانده ام
به بیابانهای سوزان گریخته ام
برای تو بارها مرده ام
تو همان زنی هستی
که میشناسمت ، آری

ممدوح عدوان شاعر سوری
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:7  توسط  احمد   | 

من دل به زيبايي به خوبي مي‌سپارم
دينم اين است
من مهرباني را ستايش مي‌کنم
آيينم اين است
من رنج ها را با صبوري مي‌پذيرم
من زندگي را دوست دارم
انسان و باران و چمن را مي‌ستايم
انسان و باران و چمن را مي‌سرايم
در اين گذرگاه
بگذار خود را گم کنم در عشق ، در عشق
بگذار از اين ره بگذرم با دوست ، با دوست

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 18:3  توسط  احمد   | 

زماني‌ در چشمان‌ تو
نابودي‌
يأس‌
دل‌مرده‌گي‌ در سخن‌ بودند

اينک‌ امّا چشمانت‌
از جرأت‌
اميد
شوق‌ حيات‌ چراغانند

عشق‌
دگرگون‌ مي‌کند

مارگوت بيکل
ترجمه : يغما گلرويي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 17:53  توسط  احمد   | 

من پس از مدت‌ها
فرصتي يافته‌ام
تا به تنهايي خود فکر کنم
و به تنهايي تو
که چه آسان رفتي

عمران صلاحي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 17:48  توسط  احمد   | 

در تنهایی من
کسی غریبه نیست
کسی هم آشنا نیست
من در یک بی وزنی عمیق گرفتارم
به مرگ دسترسی ندارم
به زندگی دلخوشی
از عشق خیری ندیدم
از نفرت حاصلی مشخص
نه ستاره ای در آسمان دارم
نه حتی کورسوی شمعی در خانه
نه فلسفه ای برای اندیشیدن یافته ام
نه حتی دیانتی برای گرویدن
نامی برای حال خود ندارم
حالی که با تو دارم و
بی تو دارم
نام مرا تو تعریف کن

سلمی الخضراء الجیوسی شاعر فلسطینی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 17:41  توسط  احمد   | 

خوابيده اي کنار من
آرام مثل خواب
خواب کدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به روي آب ؟
در پشت پلک هاي تو باغي ست
مي بينم
باغي پر از پرنده و پرواز و جست و خيز
در پشت سينه تو دلي مي تپد به شور
مي شنوم
نزديک کرده با تو هر آرزوي دور
پيش تو باز کرده هر بسته عزيز
رگ هاي آبي تو در متن مات پوست
دنباله هاي نازک انديشه دل است
در نوک پنجه هاي تو نبضان تند خون
در گوش کودکي که هنوز
پر جست و خيز ماهي نازاب خون تست
تکبير زندگي کيست
خوابيده اي کنار من آرام مثل خواب
خواب تو باغ خاطره ها و خيال هاست
مي دانم
اما بگو
آب کدام خوب ترا مي برد چنين
مثل گلي سفيد شناور به شط خواب ؟

منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 17:37  توسط  احمد   | 

روزی که آمدی
شعر نابی بودی ایستاده بر دو پا
آفتاب و بهار با تو آمدند
ورق های روی میز بُر خوردند
فنجان قهوه ی پیش رویم
پیش از آنکه بنوشمش
مرا نوشید
و اسب های تابلوی نقاشی
چهار نعل به سوی تو تاختند

روزی که آمدی
طوفان شد و پیکانی آتشین
در نقطه ای از جهان فرود آمد
پیکانی که کودکان
کلوچه ای عسلی اش پنداشتند
زنان دستبندی از الماس
و مردان نشان شبی مقدس

چندان که بارانی ات را
چونان پروانه ای که پیله می درد
در آوردی و نشستی روبه روی من
باور آوردم به حرف کودکان و زنان و مردان
تو به شیرینی عسل بودی
به زلالی الماس
و به زیبایی شبی مقدس

نزار قبانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:15  توسط  احمد   | 

آن زماني
که براي تو
تماميت تن هاي جهان
در يک تن
و تماميت زنهاي جهان
در يک زن
و تماميت عشق
و تماميت شعر
در نگاهش
متجلي گردد
و تو مجبور به دوري و صبوري باشي
آه
آن روز
تو محروم ترين مرد زمين خواهي بود

محمد رضا ترکي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:0  توسط  احمد   | 

در شهري به دنيا آمدم
که بادهايش از سمت شمال مي وزيد
به اين سبب
لبانم خشک و ترک خوردهَ اند
کمي ببوس مرا

در شهري که به دنيا آمدم
هيچ درخت گردويي نبود
از اينست که
حسرت خنکاي سرزميني را
هميشه به همراه دارم
کمي نوازش کن مرا

احمد عارف شاعر ترک
مترجم : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:55  توسط  احمد   | 

اي  قامت بلند
اي  از درخت افرا گردنفرازتر
از  سرو  سر بلند بسي پاكبازتر
اي آفتاب تابان
از نور  آفتاب بسي دلنوازتر
اي پاك تر
از برفهاي قله الوند
تو  مهربانتر از
لطيف نسيم  ساكت  شيرازي
در سينه  خيز دماوند
و دست تو
دست ظريف تو  گلهاي  باغ  را
زيور گرفته است
و شعرهاي  من
اين  بركه  زلال
تصوير  پرشكوه تو را
در بر گرفته است
من كاشف  اصالت  زيبايي  توام
مفتون  روح پاك  و  فريبايي توام
تو  با  نوشخند  مهر
با  واژه  محبت
فرسوده  جان  محتضرم  را از بند درد
آزاد مي كني
و  با نوازشت
اين خشكزار  خاطره ام را
آباد مي كني
با سدي  از سكوت
در  من  رساترين  تلاطم  ساكن  را
بنياد مي كني
با اين  سكوت  سخت هراس انگيز
بيداد مي كني

حميد مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:51  توسط  احمد   | 

شب مرگ به بالين‌ام آمد
گفتم :
حالا نه
پرسيد :
چرا حالا نه ؟
من جوابي نداشتم
سر تکان داد
و آرام
به سايه‌ها بازگشت

چرا حالا نه ؟
عشق من
پاسخي براي گفتن داري ؟

اریش فرید
مترجم : آزاد عندليبي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:45  توسط  احمد   | 

آنکه از دردِ دلِ خود به فغانست منم
وآنکه از زندگي خويش بجانست منم

آنکه هر روز دل از مهر بتان ميگيرد
چون شود روز دگر باز همانست منم

آنکه در حسن کنون شهره ي شهرست تويي
وآنکه در عشق تو رسواي جهانست منم

آنکه در صومعه چل سال شب آورد بروز
وين زمان معتکف دير مغانست منم

در غمت گرچه به يکبار پريشان شده دل
آنکه صدبار پريشان تر از آنست منم

عاشقانت همه نامي و نشاني دارند
آنکه در عشق تو بي نام و نشانست منم

عاقبت همچو هلالي شدم افسانه ي دهر
آنکه هرجا سخنش ورد زبانست منم

هلالي جغتايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 10:40  توسط  احمد   | 

تو رسوايي مني
و مرا توان پنهان کردنت نيست
مثل زخمي خون‌ريز
تو خون مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون دريايي خروشان
تو موج مني
چگونه پنهانت کنم ؟

بسان اسبي سرکش
تو شيهه‌ي مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون تپشي هراسان در قلبم
چگونه پنهانت کنم
و نميرم ؟

قاسم حداد شاعر بحريني
مترجم : آرش افشار

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 10:7  توسط  احمد   | 

گلي هرجايي ، آبت را نوشيده
خاکت را تسخير کرده
نامت را چون برگي نورسته از خود کرده است
امروز بازي‌هايت را فراموش کرده‌ام
فردا چشمانت را از ياد خواهم برد
نامت را در پاييزي که هر چيزي را با خود خواهد برد
اما باران که تا ابد بر تو مي‌بارد
بر من مي‌بارد
چيزي از تو با خود دارد
که همواره اين‌جا بازي مي‌کند
نگاه مي‌کند
صدايت مي‌زنم

شهاب مقربين

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 10:3  توسط  احمد   | 

به كشور من خوش آمدي
درخيابان هايش حورالعين كاشته ام
كنار هر خانه اش فرشته اي رقصان
قصرهاي بلند
بدون ديوار وحصار
با حاكماني مهربان
شراب مي نوشند
ومستأنه شعر مي خوانند
در كتابهايشان زندان و دار و گلوله نخواهي يافت
در دستانشان گلهاي بهاري مي گيرند
به كشور من خوش آمدي

نوري الجراح شاعر سوری
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:57  توسط  احمد   | 

هيچ کس
او را
که در دوردست ايستاده است
بهتر از من
نمي بيند

و هيچ کس
او را
که در کنارم قدم مي زند
بيش تر از من
گم نمي کند

واهه آرمن

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:51  توسط  احمد   | 

حريصانه ، عطر تنت را مي‌نوشم و
صورتت را در دست مي‌گيرم
همانطور که در آغوش مي‌کشم
جان شيفته را

آنقدر به هم نزديکيم
که نگاهمان ما را مي‌سوزاند
با اينحال زمزمه مي‌کني :
اي غايب از نظرم
هرقدر بخواهي مست لذتت مي‌کنم
کلماتت درد غربت دارند و راز
انگار در سياره‌ي ديگري تبعيدم

بانو
کدام دريا قلب توست ؟
کيستي ؟
باز آرزوهايت را به آواز بخوان
لحظه‌هاي گوش سپردن به تو
غنچه‌هاي درشت ابديتند
که گل مي‌شوند

لوسيان بلاگا
مترجم : نفيسه نواب‌پور
+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:45  توسط  احمد   | 

ای نسیم صبحدم ، یارم کجاست ؟
غم ز حد بگذشت ، غم‌خوارم کجاست ؟
وقت کارست ای نسیم ، از کار او
گر خبر داری ، بگو دارم کجاست ؟
خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست ؟
بر در او از برای دیدنی
بارها رفتم ، ولی بارم کجاست ؟
دوست گفت ، آشفته گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم ، کجاست ؟
نیستم آسوده از کارش دمی
یارب ، آن آسوده از کارم کجاست ؟
تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله های اوحدی‌وارم کجاست ؟

اوحدی مراغه ای

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:41  توسط  احمد   | 

زندگي من فلسفه اي ندارد
نه سقراط
نه أفلاطون
نه هگل
نه هيچ فيلسوفي ندارد
كسي كه عاشق مي شود فلسفه ندارد
چشمانش را مي بندد
در تعليقي بي زمان قرار مي گيرد
نور سفيدي درون باورش شكل مي گيرد
وعاشق مي شود
زندگي من هيچ فصلي ندارد
نه پاييز
نه زمستان
نه حتي زيبايي هاي بهار
تنها يك فصل دارد
فصلي كه عاشق مي شوم

أنسي الحاج
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

پنبه آتش گرفته‌اي است‌
قلب من
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن
باد را ببين‌
چگونه درختان را دور مي‌زند
و سوي دلم مي‌خزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن
قلبم را
در آتش اين جزيره تاريخ بگذار تا بسوزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن‌
باد را ببين
چگونه مرا در دهان گرفته و بر آب مي‌رود

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:23  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر