قلب من چشم تو

شعر

من شاعر نيستم
من تنها کلماتي را مي دانم
که نام تو را دارد
وآنها را رديف مي کنم به نشانه تو
شب را دوست دارم چون آغوش تو را دارد
صبح را دوست دارم
چون بيداري تو را دارد
از رنگهايي خوشم مي آيد
که رنگ چشمان توست
رنگ آرامش تو
من شاعر نيستم
تنها کلماتي را به تو ربط دارد مي شناسم
وآنها را کنارهم مي گذارم
تا ديگران بخوانند و
عاشق شوند

سهام الشعشاع شاعر سوری
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 13:27  توسط  احمد   | 

اگر به خوابم نمي‌آيي
پس اين بوي پرتقال از کجاست ؟
اگر در رگ‌هايم بال نمي‌زني
چرا پروانه‌ها رنگارنگ و قشنگند ؟
و اگر بر زانوانم شيرين‌زباني نمي‌کني
اين شعرها از کجا مي‌جوشد؟
سبز آبي کبود
بودن يا نبودنت
چه فرقي دارد ؟
خيال خنده‌هات
سرتاپاي مرا ارديبهشت مي‌کند
بانوي من
همچون شکوفه‌هاي گيلاس
بوسه‌هاي تو آن سوي آينه
لب‌هاي مرا بهشت مي‌کند
بگذار خيال کنم
آينه‌ پر از نگاه توست

عباس معروفي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 13:18  توسط  احمد   | 

اين ، يک جاده اي راست در پيش مي گيرد
آن ، يک راهي که دور مي زند
به اميد آن که به خانه بازگردد
به عشقي ديرين که باز يافته است
اما من
نه به جاده راست
نه راه پر پيچ و خم
که به ناکجا آباد مي روم
و شوربختي به دنبالم
چون قطاري که از ريل خارج مي شود

آنا آخماتووا
ترجمه : احمد پوري

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 13:11  توسط  احمد   | 

من از جهنم گريخته ام
از خودم
و به تو پناه آورده ام زيباي من
بگذار
با قلب تو زندگي کنم
که قلب تو بي کينه مي تپد
اي آخرين اميد ، پناهم بده
گريز سختي داشته ام
من از چشمانم بيرون زده ام
از دهانم بيرون ريخته ام
 
رسول يونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 13:5  توسط  احمد   | 

صدسال شد
که روي تو را نديده ام
در آغوشت نگرفته ام
حسرت دوري ام از چشمانت
صد سال شد

بايد پرسيد
از روشنايي ذهنش
بايد سوال ها پرسيد
و به گرمي
دستي به کمرش کشيد
زني در يک شهر
صد سال است که منتظر من است

از شاخه هاي يک درخت بوديم
و از شاخه هاي يک درخت
افتاده و
جدا شديم
و ميان مان
صدها سال زمان
صدها سال فاصله

آن زن
با همان انتظار صد ساله اش
دست فرزندش را گرفت
و با گذر از
همان فاصله ي صدساله
سوي من آمد
ولي حيف
حسرت که تمام شد
عشق هم به آخر راه رسيد

ناظم
آن روزها
عاشق کسي ديگر بود

ناظم حکمت
مترجم : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 12:56  توسط  احمد   | 

يکي ديوانه اي آتش برافروخت
در آن هنگامه جان خويش سوخت

همه خاکسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد

تو همچون آتش اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز

من آن ديوانه ي آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم
که بوي عشق برخيزد ز جانم

خوشم با اين چنين ديوانگي ها
که مي خندم به آن فرزانگي ها

به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن

در اين عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ، که فرجامي نداريم

لهيبي همچو آهِ تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان

بيا آتش بزن ، خاکسترم کن
مسم ، در بوته ي هستي زرم کن

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 12:52  توسط  احمد   | 

تورا چه کسي ازمن گرفت
بلقيس
کدام خداي بزرگ اينگونه سرنوشت مرا سوزاند
مگر نمي دانست که من به چشمان تو شهادت داده بودم
به لبهاي تو ايمان آورده بودم
خوب مي دانست زيبايي تو را کلمه وصف نمي کند
جايي درون آسمان کشيده بود
ومن ديدم
چه کسي توانست سايه تو را ازسر من بردارد
وسالها مرا بي خانمان کند
ودرسراشيب مرگ روان
اي بلقيس
اگر کنار خدا نشسته اي
بگو مرا به کنارتو بياورد
با موشکي ، با بمبي ، با سقوطي
تکه تکه ام کند
بگو هرگونه که سخت تر است
مرا به سوي تو بياورد
بلقيس
به خدا بگو اين سرنوشتي که براي من رقم زد
تمام گناهانم را شست
من يک عاشق معصومم
وبهشت ازآن عاشقان است
به خدا بگو
مرا به سوي تو بياورد

نزار قبانی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:50  توسط  احمد   | 

آنکه دوستش داشتم
پرنده اي بود
بر شيار گونه هايش رد پاي آسماني
رو به جايي که خود هم نمي دانست خودنمايي مي کرد
و من خود را به نديدن مي زدم

آنکه دوستش داشتم
مسافري بود
هميشه در دستهايش چمداني و
در جيب هايش بليطي براي نماندن بود
اما از لب هايش حرفي از رفتن نمي ريخت

آنکه دوستش داشتم
رگ خوابم را در دست داشت
و با همان دستهايي که هميشه بوي نرگس مي داد
دست بر موهايم کشيد و از رفتن گفت
اما در دستهاي من زنجيري نبود
آغوشم قفسي با خود نداشت و
بوسه ام بر لبانش مهر سکوتي نشد
فقط لحظه اي نگريستمش و
تنها بر زانوانش گريستم
تنها گريستم و گريستم و او
بر رودخانه ي اشکهايم
قايقي به آب انداخت
و از هر آه تلخ و سردم
بادبانش را جاني دوباره بخشيد

آنکه دوستش داشتم
شبي تمامي زيباييش را در کوله باري ريخت و
بي آنکه حتي نگاهي
به کسي که پشت سرش
کاسه اي آب در دست نگرفته بود انداخته باشد
رفت و رفت
و در پي يافتن آنچه خود هم نمي دانست
ذره ذره زيبايش را
در آغوش ديگران جاي گذاشت
و به باد سپرد عطر نرگسي دستانش را
 
آنکه دوستش داشتم
از ابتدا براي رفتن آمده بود
و براي ماندنش
به همراه من
نه زنجيري بود
نه قفسي
و نه حتي کاسه آبي براي بازگشتن
و همانگونه که هميشه دوست مي داشت مثل همه شد

مصطفي زاهدي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:38  توسط  احمد   | 

هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم
تنها طعم کور و لال تماس
ميان ما مي‌دويد
وقتي درکشيده به خويش
کنار هم دراز مي‌کشيديم
بايد دزديده به درونش نگاه مي‌کردم
و مي‌ديدم در مرکز خويش
چه لباسي به تن کرده‌است
وقتي با لب‌هاي باز خوابيده‌بود
دزديده تماشايش کردم
چه ديدم ، چه ديدم
به گمان شما ؟
خيال مي‌کردم شاخه‌ها را مي‌بينم
خيال مي‌کردم پرنده‌اي را خواهم يافت
خانه‌اي را تصور مي‌کردم
کنار درياچه‌اي بزرگ و خاموش
آن‌جا اما
بر پيشخوان شيشه‌اي
نگاه زوجي را ديدم
که جوراب‌هاي ابريشمي مي‌فروختند
خداي من
برايش آن جوراب‌هاي ساق‌بلند را مي‌خرم
برايش مي‌خرم
چه نمايان مي‌شود اما
بر پيشخوان شيشه‌اي روحي کوچک ؟
چيزي خواهد بود آيا
که نتوان لمسش کرد ؟
حتي با يک انگشت
يک رويا ؟

زبيگنيف هربرت
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:31  توسط  احمد   | 

براي تو اين شعر را مي‌سرايم
براي تويي که مرا هيچ و هرگز نديدي
براي تويي که تو را هيچ و هرگز نديدم
براي تويي که به صد چشمِ ديگر عزيزي برايم
براي تو اين شعر را مي‌سرايم

براي تو محبوسِ آن تنگ
براي تو الماس مدفون در سنگ
براي تو اي ميهن کوچکِ من
براي تو اي شبچراغ بزرگم
براي تو اي دانه‌ي پربهايم
براي تو اين شعر را مي‌سرايم

تو را در چکاچاکِ انديشه‌ها مي‌شناسم
تو را در نبردت به ضدِ ستم‌پيشه‌ها مي‌شناسم
تو را در صفِ رنج و خون‌ريشه‌ها مي‌شناسم

از آنِ تو باشد سرودم
از آنِ تو باشد سپاسم
براي تو اي يار خاموشِ فرخنده‌رايم
براي تو اين شعر را مي‌سرايم

سياوش کسرايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:20  توسط  احمد   | 

درد داره
وقتي ساعت‌ها مي‌نشيني
به حرفايي که هيچ وقت قرار نيست بگويي
فکر مي‌کني

هاينريش بل

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:13  توسط  احمد   | 

من گرفتار و تو در بند رضای دگران
من ز درد تو هلاک و تو دوای دگران

گنج حسن دگران را چه کنم بي رخ تو ؟
من برای تو خرابم ، تو برای دگران

خلوت وصل تو جای دگرانست ، دريغ
کاش بودم من دل خسته ، بجای دگران

پيش ازين بود هوای دگران در سر من
خاک کويت ز سرم برد ، هوای دگران

پا ز سر کردم و سوی تو هنوزم ره نيست
وه که آرد سر من رشک ، بپای دگران

گفتي امروز بلای دگران خواهم شد
روزی من شود اي کاش ، بلای دگران

دل غمگين هلالی بجفای تو خوشست
اي جفاهای تو خوشتر ز وفای دگران

هلالی جغتایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی 1393ساعت 12:6  توسط  احمد   | 

مي دانم
عمري ست کنارِ هم و
هرگز به هم نمي رسيم
درست مثل ريل هايي
که رؤياهاي ما را به سر منزلِ ممکن رسانده اند

نازنين
هرگز نخواه که روزي به هم برسيم
همچون واگن هاي بي قرارِ هر قطاري
واژگون خواهيم شد
آن وقت همه مي فهمند
ما حامل چند گفت و گوي عاشقانه
چند نامه ي ناخوانده و
چند بوسه ي بي ريا بوده ايم

شيرکو بي کس

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:36  توسط  احمد   | 

براي خنديدن
هنوز راه‌هاي زيادي پيدا مي‌شود
مي‌تواني جلوي آينه بايستي و
براي خودت شكلك دربياوري
اين كار فقط يك‌بار خنده‌دار است

مي‌تواني بنشيني و
حماقت‌هاي زندگي‌ات را
يكي يكي پيش رو بگذاري و بشماري
اين خنده‌هاي بي‌شماري را در پي خواهد داشت
اگرچه كمي تلخ

يا اگر هيچ‌يك ميسر نشد
بي‌دليل بلند شو بلند
قاه قاه بخند
قهقهه‌هاي هيستريك هم
گاهي گرهي را باز مي‌كنند
بگذار بگويند ديوانه‌اي
وقتي‌كه ديوانگي
تنها مجالِ توست براي خنديدن

اگر باز نشد
روي ميز
دست‌هايت را به هم حلقه كن
پيشانيت را روي انگشت‌هاي درهم فرورفته‌ات بگذار
و زار زار گريه كن
آن‌قدر گريه كن
تا گريه‌ها تمام شوند
حتماً ديگر در تو جايي باز خواهد شد
براي يك لبخند

شهاب مقربين

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

آن ها که تنها زندگي نکرده اند
نمي فهمند
که سکوت
چگونه آدم را مي ترساند
چگونه آدم با خودش حرف مي زند
نمي فهمند که آدم
چگونه به سمت آينه ها مي دود
در آرزوي ديدن يک همدم

اورهان ولي
مترجم : رسول يونان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:16  توسط  احمد   | 

مي سوزم و عطر يادهاي تو را مي دهم
عطر بال پرنده اي تازه سال
که به اشتياق قوس قزح پر گرفت
و به خانه خود برنگشت

يادهاي تو درياست
و من نهنگ گمشده اي
که در پي قوئي
در جويي غرق شد

يادهاي تو باراني سرکش است
که به اشتياق دهانم مست مي کند
و سر
به شيشه آسمان مي کوبد

صبحي ژاله بار است
که مي بارد بر من
بيدارم مي کند
و آفتاب
چشم گشوده به من
صبح به خير مي گويد

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:9  توسط  احمد   | 

عشق چون موج است
تکرار افسوس ما بر گذشته
اکنون
تند و کند
معصوم ، چون آهويي که از دوچرخه اي جلو مي زند
و زشت ، چون خروس
پر جرئت ، چون گدايي سمج
آرام چون خيالي که الفاظش را مي چيند
تيره ، تاريک
و روشنايي مي بخشد
تهي و پر از تناقض
حيوان ، فرشته اي به نيرومندي هزار اسب
و سبکي يک رويا
پر شبهه ، درنده و روان

هرگاه عقب بنشيند ، باز مي آيد
به ما نيکي مي کند و بدي
آن گاه که عواطف مان را فراموش کنيم
غافلگيرمان مي کند
و مي آيد
آشوبگر ، خودخواه
سروَر يگانه ي متکثّر

دمي ايمان مي آوريم
و دمي ديگر کفر مي ورزيم
اما او را اعتنايي به ما نيست
آن گاه که ما را تک تک شکار مي کند
و به دستي سرد بر زمين مي زند

عشق
قاتل است
و بي گناه

محمود درويش
مترجم : مریم حیدری

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 11:2  توسط  احمد   | 

در حال بستن چمدان انگار
گفته اي متارکه چيزي است
مثل بيرون کشيدن نيزه از زخم
چه قايقي بادباني تو را ببرد
چه تابوت مرده شور
با دردي زير سينه ي چپ
آغاز مي شود
و جاي خارج ازاين بُن بست
با بغضي در گلو پايان مي يابد

مي گويد قضاوتش نکرده اي
و هيچ کلمه اي در کلامت
خارج از خط نبوده است
که خارجش کند از خط
و حق داشته اي حتا
آن تبسم تلخ را
مانند پلاکي زنگ زده
ميخکوب کني
بر سر در تمام خواب و خيالاتش

به جاي خالي ات نيز
کنار شومينه ي خاموش
عادت کرده است
اما اشياي بازمانده از تو
سکوت طولاني ات را
که نشان رضايت نبود
پيشه کرده اند
و جان به جانشان کني
نَم پس نمي دهند

عطر گريبانت اگر
هنوز گريبانگيرش نبود
اين اشياي روح خراش را
که رازدار تو هستند
يک به يک از پنجره
به خيابان پرتاب کرده بود

عباس صفاري

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی 1393ساعت 10:55  توسط  احمد   | 

ناممکن است که احساس خود را نسبت به تو
با واژه ها بيان کنم
اينها سرشارترين احساساتي هستند که تاکنون داشته ام
با اين همه
هنگامي که مي خواهم اينها را به تو بگويم و يا بنويسم
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان کنند
گرچه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان کنم
مي توانم بگويم آن گاه که با توام چه احساسي دارم
آن گاه که با توام
احساس پرنده اي را دارم که آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي کند
آن گاه که با توام
چو گلي هستم که گلبرگ هاي زندگي را شکوفا مي کند
آن گاه که با توام
چون امواج دريا هستم
که توفنده و سرکش بر ساحل مي کوبند
آن گاه که با توام
رنگين کماني پس از توفانم
که پرغرور رنگ هايش را نشان مي دهد
آن گاه که با توام
گويي هر آنچه که زيباست ما را در برگرفته است
اينها تنها ذره اي ناچيز از احساس والاي با تو بودن است
شايد واژه عشق را ساخته اند
تا احساسي چنين عميق و هزار سو را بيان کند
اما باز هم اين واژه کافي نيست
با اين همه چون هنوز بهترين است
بگذار بگويم و باز بگويم که
بيش از عشق بر تو عاشقم

سوزان پوليس شوتز

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 17:25  توسط  احمد   | 

در آخرین جمعه ی پاییزی مان
برايت خواهم نوشت
تا هميشه به خاطر داشته باشي
پاييز هم که تمام شود
دوست داشتنِ من تمام نخواهد شد
زمستان که بيايد
با يک فنجان چاي ، پشتِ پنجره
به انتظارت خواهم نشست
چراکه حتم دارم
روزي خواهي آمد
من براي تو
انتظار که هيچ
جان هم خواهم داد

حاتمه ابراهيم زاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 17:22  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر