قلب من چشم تو

شعر

دوست داشتن آدم ها را مي توان
از توجه آنها فهميد
وگرنه
حرف را که
همه مي توانند بزنند

پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:51  توسط  احمد   | 

يک نگاه
مي تواند آغاز دوست داشتن باشد
يک حرف
مي تواند دلت را به لرزه در بياورد
يک صدا
مي تواند صداي يک آشناي دور باشد
گاهي اتفاقات کوتاه
رخدادهاي بزرگي را به همراه مي آورند
با يک نگاه دل مي بندي
با يک حرف بيمار مي شوي
و با يک صدا خاطره مي سازي

حاتمه ابراهيم زاده

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:44  توسط  احمد   | 

هميشه سوختن بهترين راه است
نه عاشقي كاري مي كند
نه آواره گي
زندگي طعم تلخي دارد
هميشه يك قافله عقب نشسته اي
هميشه كسي قبل از تو او را ديده است
بوسيده است
وتو باز هم دير مي رسي
تو را داشتن
زندگي در سرابي هميشگي ست
دويدن دنبال باد
خوابيدن روي ابر
و سقوطي تلخ
تو را داشتن
يك قصه اندوهناك افسانه اي ست

نجوان درويش شاعر فلسطینی
برگردان : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:39  توسط  احمد   | 

ولي خوش به حالت
که يک عمر
چون من پريشان نبودي

مسافر نبودي
مهاجر نبودي
پرستوي آواره در باد و باران نبودي

نسيمي که مي آمد از دور
در برگ و بار تو آواز مي خواند
و چون من
درختي در اقصاي سرد زمستان نبودي

چه مي داني از ابر
چه مي داني از کرتهاي ترک خورده
تو که باخبر
از عطش
از تب شوره زاران نبودي

و شايد که بودي
ولي بي گمان
مثل من
عاشقي خسته
پيوسته سر در گريبان نبودي

محمدرضا ترکي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:31  توسط  احمد   | 

آنقدر مدام خوابت را ديده ام
آنقدر راه رفته ام آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزيده ام به سايه ات
که ديگر از تـو هيچ چيز برايم نمانده است
فقط اين برايم مانده که
سايه اي باشم ميان سايه ها
که صد بار سايه تر باشم از سايه
سايه اي که مي آيد
و باز مي آيد به زندگي آفتابيت

روبر دسنوس
مترجم : سهراب مختاري

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

ز بس بي تاب آن زلف پريشانم ، نمي دانم
حبابم ، موج سرگردان طوفانم ؟ نمي دانم

حقيقت بود يا دور و تسلسل حلقه ي زلفت ؟
هزار و يک شب اين افسانه مي خوانم ، نمي دانم

سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو
ولي از نحوه ي چشمت چه مي دانم ؟ نمي دانم

چو اشکي سرزده يک لحظه از چشم تو افتادم
چرا در خانه ي خود عين مهمانم ؟ نمي دانم

ستاره مي شمارم سال هاي انتظارم را
هزار و سيصد و چندين و چندانم ؟ نمي دانم

نمي دانم بگو عشق تو از جانم چه مي خواهد ؟
چه مي خواهد بگو عشق تو از جانم ؟ نمي دانم

نمي دانم به غير از اين نمي دانم ، چه مي دانم ؟
نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم ، نمي دانم

قيصر امين پور

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:24  توسط  احمد   | 

اينكه چشمان تو زيباست
درشعر من نمي گنجد
هنوز كلماتي هستند كه كسي نمي شناسد
كلماتي در وصف زيبايي چشمهاي تو
كلماتي كه اگر يافت شود
كسي درك نخواهد كرد

علی احمد سعید ( آدونيس )
برگردان : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:16  توسط  احمد   | 

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گويي ، دل چون آهني دارم
نمي داني نمي داني ، که من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم ، باده ي مرد افکني دارم

چرا بيهوده مي کوشي که بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نمي ترسي نمي ترسي ، که بنويسند نامت را
به سنگ تيره ي گوري ، شب غمناک خاموشي

بيا دنيا نمي ارزد به اين پرهيز و  اين دوري
فداي لحظه اي شادي کن اين روياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار کز اين ساغر پر مي
چنان مستت کنم تا خود بداني قدر مستي را

تو را افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
که سر تا پا بسوز خواهشي  بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر ، پس آن دو چشم راز گويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي ؟

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:9  توسط  احمد   | 

زندگي در ميانه جنگ تو را برگزيد
تا عشق يک سرباز شوي
با پيراهن ابريشمي محقرانه‌ات
با ناخن‌هاي رنگين و جواهرانه‌ات
تو برگزيده شدي تا از ميان آتش بگذري

بيا آواره من
بيا و از روي سينه‌ام
شبنم سرخ را سرکش

نمي‌خواستي بداني کجا ميروي
تو شريک رقص بودي
بي همرقصاني ، بي سرزميني
و اينک گام ميزني در کنار من
و ميبيني که زندگي با من پيش مي‌رود
و مرگ پشت سر ما خوابيده است

اينک تو نمي‌تواني برقصي
با پيراهن ابريشمي‌ات در تالار رقص
ناگزير از رفتن به روي خارها
و جا گذاشتن قطرات خون

مرا ببوس يک بار ديگر ، عشق من
تفنگت را پاک کن ، رفيق من

پابلو نرودا
ترجمه : احمد پوري

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:5  توسط  احمد   | 

هوا
چنان سرد است
كه سرما را حس نمى كنم
و زخم
چنان گرم
كه درد را

كنارت مى نشينم
دستم را گرم مى كنم
و خاكستر مى ريزم
بر زخمم

عمران صلاحى

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:2  توسط  احمد   | 

اين نامه را در قطار بخوان
باز کردي اگر چمدانت را
دنبال خاطره هايي نگرد که هرگز
نمي خواستي از تو جدا شوند
آن ها را من برداشتم
تا سنگين نشود بار ِتو
و جا باشد براي خاطرات جديدت
براي من
اين چمدان کوچک
و اين راه دراز هم مي تواند
بهانه فردا شود

آ . کلوناريس شاعر یونانی
مترجم : احمد پوري

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:57  توسط  احمد   | 

اي فرستاده سلامم به سلامت باشي
غمم آن نيست که قادر به غرامت باشي

گل که دل زنده کند بوي وفايي دارد
تو مگر صاحب اعجاز و کرامت باشي

خانه ي دل نه چنان ريخته از هم که در او
سر فرود آري و مايل به اقامت باشي

دگرم وعده ي ديدار وفايي نکند
مگر اي وعده ، به ديدار قيامت باشي

شبنم آويخت به گلبرگ که اي دامن چک
سزدت گر همه با اشک ندامت باشي

مي کنم بخت بد خويش شريک گنهت
تا نه تنها تو سزاوار ملامت باشي

اي که هرگز نکند سايه فراموش تو را
ياد کردي به سلامم به سلامت باشي

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:48  توسط  احمد   | 

من آغوشي براي تو نداشتم
تمام عشاق زندگي من افسانه هاي كهن بودند
مي آمدند
مي جنگيدند
ومي مردند
تو هم به اين آغوش نمي رسي
زيرا نيامده مرده اي
اين واقعيت عشاق من است

غادة السمان
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:45  توسط  احمد   | 

تو کار من را تمام کردي
با آن چشم هاي خوب
آن دست هاي مهربان
آن نفس هاي گرم
تو کار من را ساختي
با زيباترين سلاح هاي تنت
و اين مرگ
آسان نيست

سيدمحمد مرکبيان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:42  توسط  احمد   | 

چندي پيش حلقه اي از گل سرخ برايت فرستادم
که هرچند بر شکوه و افتخار تو نمي افزود
اما اميد اين بود که به طراوت روي تو
آن گل پيوسته شاداب ماند
اما تو تنها نفسي در آن گل دميدي
و آن را براي من بازپس فرستادي
تا وقتي غنچه هايش باز شود
و رايحه لطيف آن پخش گردد
من به جاي بوي گل
رايحه عشق تو را از آن استشمام کنم

بنجامين جانسن
ترجمه : حسين الهي قمشه اي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:37  توسط  احمد   | 

به خاطر تو
به جهان خواهم نگريست
به خاطر تو
از درختان
ميوه خواهم چيد
به خاطر تو
راه خواهم رفت
و به خاطر تو
با مردمان سخن
خواهم گفت
به خاطر تو
خودم را
دوست خواهم
داشت

بيژن جلالي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:35  توسط  احمد   | 

من نمي توانم ابرها را برايت به چنگ آورم
و يا به خورشيد برسم
من هرگز آن کسي نبودم که تو مي خواستي
متاسفم از اين که روياي تو را تعبير نکردم
من تنها برايت آوازي خواندم
و گذشتم
اين تنها کاري بود که از دستم بر مي آمد
مرا ببخش

شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:28  توسط  احمد   | 

ياد داري چه شبي بود ؟
باد گرم نفس من
ساقه ي بازوي شفاف ترا مي آزرد ؟
و اندکي آنسوتر
جوي اندام تو در کوچه ي تاريک
ماهي چشم مرا مي برد ؟

ياد داري چه شبي بود ؟
غرق آن بستر شبنم زده پشت بام
هوش بسپرده به روياي کبوتر هاي بقعه ي دور
خيره در آبي ژرف بي درد ؟
و آن طرف دور از ما در حاشيه ي جنگل شب
ياد داري چه هراس انگيز
گرگ خاکستري ابري
کشته ي ميش سفيد ماه را مي خورد ؟

ياد داري چه شبي بود ؟

منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 8:23  توسط  احمد   | 

ده قدم که برداري
از زمان خارج مي شوي
ده قدم که برداري
از امپراطوري ماه و خورشيد بيرون مي شوي
ده قدم
تنها ده قدم که برداري
نه همهمه صدايي و نه تعجبي

ده قدم که برداري
ديگر گذشته اي نمي ماند
ده قدم که برداري
يا صد قدم
يا هزار قدم
فرقي نمي کند
هنوز در قلب مني
و هر کجا که بروي
هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت

آنتوان دوسنت اگزوپري

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط  احمد   | 

عاشق که مي‌شوي
قشنگ مي‌شوي
قشگ مثل روزهايِ آفتابي
روزهايي که آفتاب مي‌آيد و هوا برايِ ديدن
داغ مي‌شود

قشنگ مثل وقتي که‌مي‌گويي
گرمم است
بيا بريم طرفِ جايي
کنار چشمه‌اي ، لب دريايي

قشنگ مثل رفتن‌هاي زير يک درخت
دراز به دراز شدن و
روبه آسمان
به‌هم نگاه کردن

قشنگ نه مثل وقتي که تو را در ابري سوار ‌ببينم و
بگويم:
هوي کجا ؟
بخدا من تو را قشنگ دوست دارم

قشنگ مثل وقتي که باد بگيرد و
ابر برگردد
باران شود
و من چترِ تو باشم

عاشق که مي‌شوي
تو
خيلي قشنگ مي‌شوي

افشين صالحي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:12  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر