قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

درود بر دست هاي تو باد
آنگاه که پر مي کشند به سوي من
که سپيدي شان آوازم
و بوسه هاشان حيات من است

پاهايت رودي از تداوم
چونان رقاصه اي که با جاروبي مي آويزد

امروز در رگ هايم
خون تو جاري است
جرياني لطيف
ساده
و ابدي

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 14:0  توسط  احمد  

گلي جان سفره دل را
برايت پهن خواهم کرد
گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز
و گرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند
در اينجا وقت گل گفتن
زمان گل شنفتن نيست
نهان در آستين همسخن ماري
درون هر سخن خاري ست

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاکي روشن
شگفتي نيست ؟
که نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟
از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست
از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش
قصه تلخ جدائي ها
سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائي هاست
از اينجا تا حديث مهرباني راه دشواري ست
بيابان تا بيابانش پر از درد است
مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام
سنگ صبورم باش
شبم را روشنائي بخش
گلي ، درياي نورم باش

حمبد مصدق

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:55  توسط  احمد  

تا می خواهم شعله ور شوم
عشق تو چون باد
خاموشم می کند
شعله ور که می شوم
عشق تو چون باد می وزد
و شعله ور ترم می کند

شیرکو بیکس

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:47  توسط  احمد  

آنقدر بي صدا آمدم
که وقتي به خودت آمدي
هيچ صدايي جز من نبود

آنقدر ماهرانه تمامِ تو را دزديدم
که خدا هم به شوق آمد
آنقدر عاشقانه نگاهت خواهم داشت
که دنيا
در احکامِ سرقت
تجديد نظر کند

افشين يداللهي

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:41  توسط  احمد  

زنها نمي ميرند
زنهاي عاشق سرگردان مي شوند
درون زمان ، اتاق ، خانه مي مانند
زنهاي عاشق بسترشان پهن مي ماند
آغوششان باز
زنهاي عاشق نمي ميرند
تنها چشمانشان را مي بندند
نفس نمي كشند
قلبشان را نگه مي دارند
تا چشمان تو باز بماند
نفسهاي تو را بشنود
وقلب تو بزند
زنهاي عاشق سرگردان مي شوند
حول و حوش جهان يك مرد

وداد بنموسى شاعر مغربی
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:37  توسط  احمد  

ما راه مي رفتيم و زندگي
نشستن بود
ما مي دويديم و زندگي
راه رفتن بود
ما مي خوابيديم و زندگي
دويدن بود

انسان ، هيچگاه براي خود
مأمن خوبي نبوده است

حسين پناهي

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:31  توسط  احمد  

به تبعید رفتن
و یا حبس شدن
در چشمان تو

چشمانی که مرا با درد
سمت عشق می بَرد

چشمانی
که در آنها می توان
آفتاب را نوشید
بگو ، چشمانت کو ؟

احمد عارف
مترجم : سیامک تقی زاده

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:27  توسط  احمد  

قرار نيست تا ابد اين‌جا بمانيم
اين‌قدر به ابرها فکر نکن
بلندشو
بلندشو اين تختخواب را به قايق بدل کنيم
از پيراهن‌هاي سفيد تو بادبان خوبي مي‌شود درست کرد
مي‌دانم دريا دور است
و ساختن قايق کار ما نيست
با اين‌همه بلند شو
تا به خيالي بودن اين بازي پي ببريم
عمرمان تمام شده از اين‌جا رفته‌ايم
قرار نيست تا ابد اين‌جا بمانيم

رسول يونان

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد 1393ساعت 13:22  توسط  احمد  

به شيوه نياکانم عاشق مي شوم
انگار دوران مدرن انديشه هايش را براي عقل من نفرستاده است
به شيوه نياکانم ماليخوليا گرفته ام
ياد نگرفتم
دربستر تو آرام بگيرم
پاهايم را برهنه روبرويت بگذارم
سيگاري دود کنم
جرعه اي بنوشم
از فلسفه هاي کانت و مارکس بگويم
از انديشه هاي سارتر سخني بگويم
براي خوابيدن با تو از دوبوار مثالي بزنم
و شعرهاي اليوت را بگذارم کنار بودلر و بگويم خودم سروده ام
تنها به شيوه نياکانم
پشت پرده اي مي نشينم
حجله اي زيبا مهيا مي کنم
تا تو بعد از نبردي خونين بيايي
خودت پيراهنم را بگشايي
بيشتر ازاين شرم دارم برايت بنويسم
تو خودت به شيوه هاي فلسفه ي امروز معنايش کن
عاشقي من همين است

فاطمه ناعوت شاعر مصری
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:36  توسط  احمد  

بیا برویم
توی خیابانهای خالی ازعشق
قدم بزنیم
با هم که باشیم
بوسه و باران حتما خودشان را می رسانند

یدالله گودرزی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:28  توسط  احمد  

رنج دشوار است
و رنج بي عشق دشوار
و عشق بي رنج ناممکن
و عشق دشوار است

قونار اکلوف
مترجم : محسن عمادی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:23  توسط  احمد  

سر بر سينه‌ام بگذار
با تپشهاي قلبم آرزوهايت را شماره کن
رشته‌هاي سپيد مويم
ردِ رنج‌هايي‌ است که زندگي‌‌ام را سياه کرد
با اين همه در سرزميني که مرگ پايان رنج هاست
هرگز هيچکس تابوت عشق را
بر شانه‌‌هاي من نخواهد ديد

عليشاه مولوي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:11  توسط  احمد  

خسته‌ام از شب و از
شايد باد
و شايد باران
و يا گريه‌ي پرنده‌اي در بيشه‌زار
که روزگار رفته و دردهايش را به ياد آورده است
غرق در افکارم
احساس مي‌کنم که دست‌هاي ژوئن پير خسته
قلب‌ام را از فروپاشي باز‌مي‌دارد
تا به زندگي ادامه دهم

خسته‌ام از شب و دل‌تنگ توام
اي عشق
غرق در اشک
در آرزوي توام
گويي به تازه‌گي مرا ترک کرده‌اي
گويي به تازه‌گي تنها شده‌ام
حال آن‌که سال‌هاست از کنارم رفته‌اي
هم‌چنان به زنده‌گي ادامه مي‌دهم
امّا آواي قلب‌ام به زيبايي روزهاي گذشته نيست

خسته‌ام
و آن درد کهنه
روح‌ام را آزرده است
چونان رودخانه‌اي که ناگاه طغيان مي‌کند
و آب‌بند را مي‌شکند
و هر آن‌چه در راه است را ويران مي‌کند
هم‌چون کشتي شکسته‌ام
که جز بادباني سفيد هيچ از آن برجاي نمانده است
از قلب شکسته‌ام نوايي جز درد و اندوه به گوش نمي‌رسد

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 12:7  توسط  احمد  

راستي هيچ مي‌داني من در غيبت پر سوال تو
چقدر ترانه سرودم
چقدر ستاره نشاندم
چقدر نامه نوشتم
که حتي يکي خط ساده هم به مقصد نرسيد ؟
رسيد ، اما وقتي
که ديگر هيچ کسي در خاموشي خانه
خواب بازآمدن مسافر خويش را نمي‌ديد

سيدعلي صالحي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 11:58  توسط  احمد  

به تمام نويسندگان بگوييد
به شاعران
به مورخين
به منجمين
حكايت مرا درون كتابها بنويسند
روي ستاره ها رسم كنند
حكايت مرا كه اشك خدا را در آورد
حكايت زني كه باريد
به زمين فرو رفت و
خاك تو را بارور كرد
بگوييد فرشتگان مقرب بنويسند
حكايت زني كه عاشق بستري خالي شد
و خود را درونش رها كرد
دفن شد

بشرى البستاني
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 11:56  توسط  احمد  

رفتی و نام تو ز زبانم نمی‌رود
و اندیشه‌ی تو از دل و جانم نمی‌رود
گرچه حدیث وصل تو کاری نه حد ماست
الا بدین حدیث زبانم نمی‌رود
تو شاهدی نه غایب ازیرا خیال تو
از پیش خاطر نگرانم نمی‌رود
گریم ز درد عشق و نگویم که حال چیست
کاین عذر بیش با همگانم نمی‌رود
خونی روانه کرده‌ام از دیده وین عجب
کز حوض قالب آب روانم نمی‌رود
چندان چو سگ به کوی تو در خفته‌ام که هیچ
از خاک درگه تو نشانم نمی‌رود
ذکر لب تو کرده‌ام ای دوست سالها
هرگز حلاوتش ز دهانم نمی‌رود
از مشرب وصال خود این جان تشنه را
آبی بده که دست به نانم نمی‌رود
دانم یقین که ماه رخی قاتل من است
جز بر تو ای نگار گمانم نمی‌رود
آبم روان ز دیده و خوابم شده ز چشم
اینم همی نیاید و آنم نمی‌رود
از سیف رفت صبر و دل و هردم اندهی
ناخوانده آید و چو برانم نمی‌رود

سیف فرغانی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 11:44  توسط  احمد  

اگر نامه هاي عاشقانه ام
در حکم تجاوز به ساحت کسي است
اگر نامه هاي عاشقانه ام
با همان شورشگري
با همان بي پروايي
با همان لحن کودکانه شان
دنيا را به پيرامون تو زير و زبر خواهند کرد
و هزار درويش را هلاک
و آتش هزار جنگ صليبي را شعله ور
باري هيچ شگفت زده مشو

اي گنجشک خاکستري تابستان
اگر ديدي که برگهايم
بر دروازه هاي شهر مسين آويخته است
بدان که شمشير سپاهيان بر عشق فرمان مي راند
و هيچ در شگفت مشو
اگر گلهايم را ناجوانمردانه کشتند
که اين روزگار به گلهاي مصنوعي ايمان آورده است
اگر محکومم کنند
وگويند کتابهايم متن اباحي گري است
تو برايم گريه مکن
زيرا که همه ي محکمه هاي عاشقان در وطنم
غير قانوني ست

نزار قباني

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:21  توسط  احمد  

که پشت تمام دشتهاي جهان
پشت باديه هاي سياه
پشت سراب
پشت درياهاي دور
مردي تکه تکه ميشود
و جنازه ي خودش را شبي به دوش ميگيرد
خونين و تلخ به سراغ تو مي آيد
تا زير پاهاي تو دفن شود
و با اشکهاي تو بارور شود
رشد کند
و عشق را سبز کند
اين عاشقانه ي تازه اي است

نورس يکن
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:17  توسط  احمد  

مگر چشمان ساقی بشکند امشب خمارم را
مگر شوید شراب لطف او از دل غبارم را

بهشت عشق من در برگ ریز یادها گم شد
مگر از جام می گیرم سراغ چشم یارم را

به گوشش بانگ شعر و اشک من نا آشنا آمد
به گوش سنگ می خواندم سرود آبشارم را

به جام روزگارانش شراب عیش و عشرت یاد
که من با یاد او از یاد بردم روزگارم را

پس از عمری هنوز ای جان به یاری زنده می دارد
نسیم اشتیاق من چراغ انتظارم را

خزان زندگی از پشت باغ جان من برگشت
که دید از چشم در لبخند شیرین بهارم را

من از لبخند او آموختم درسی که نسپارم
به دست نا امیدی ها دل امیدوارم را

هنوز از برگ و بار عمر من یک غنچه نشکفته است
که من در پای او می ریزم اکنون برگ و بارم را

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:12  توسط  احمد  

در قهوه خانه ساحلي مي‌نشينم
و به كشتي‌هايي خيره مي‌شوم
كه در بي‌نهايت ‌زاده مي‌شوند
و ترا مي‌بينم كه
از قاره روبه رو مي‌آيي
و بر روي آب ، شتابان
گام برمي داري
تا با من قهوه بنوشي
همچنان كه عادت ما بود
پيش از آنكه بميري
چيزي ميان ما دگرگون نشده است
اما من بر آن شده ام تا
ديدار پنهاني مان را حفظ كنم
هر چند كه مردمان پيرامون من
مي پندارند كه
آنكه مرد
ديگر باز نمي‌گردد

غاده السمان

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 13:3  توسط  احمد  

مطالب قدیمی‌تر