قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

غروب بود
تماشا مي‌کردي از پنجره‌ات
ظلماتي را که خيابان را مي‌پوشاند
کسي از جلوي خانه‌ات مي‌گذشت
شبيه من بود
قلبت تند مي‌زد
آن‌که مي‌گذشت اما
من نبودم

شب بود
خوابيده بودي در تختت
بيدار مي‌شدي به ناگاه در جهاني خاموش
چيزي در خواب چشم‌هايت را مي‌گشود
و ظلمات آن‌جا بود
در اتاقت
آن‌که تو را مي‌ديد
اما من نبودم

در آن اوقات هيچ جا اثري از من نبود
و تو بي دليل مي‌گريستي
حالا دست‌کم به من فکر مي‌کني
و عاشقانه زندگي مي‌کني
آن‌که اين را مي‌دانست من نبودم

کتاب مي‌خواندي
کتابي گشوده و باز
مردمان آن عاشق مي‌شدند و مي‌مردند
جواني در قصه کشته شد
ترسيدي
و با همه‌ي توانت گريستي
آن‌که مرده بود اما
من نبودم

ازدمير آصف
مترجم : محسن عمادی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:45  توسط  احمد   | 

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم ، از اشاره ، از حروف
ازاین جهانِ بی جهت که میا
که مگو ، که مپرس
گاهي دلم مي خواهد
بگذارم بروم بي هر چه آشنا
گوشه ي دوري گمنام
حوالي جايي بي اسم
بعد بي هيچ گذشته اي
به ياد نيارم از کجا آمده
کيستم
اينجا چه مي کنم
بعد بي هيچ امروزي
به ياد نياورم که فرقي هست
فاصله اي هست
فردايي هست
گاهي واقعا خيال مي کنم
روي دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
راهي نيست
بايد چمدانم را ببندم
راه بيفتم بروم
ومي روم
اما به درگاه نرسيده از خود مي پرسم
کجا ؟
کجا را دارم ، کجا بروم ؟

سيدعلي صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:27  توسط  احمد   | 

هربار که هواي رفتن به سرم مي زند
مي روم
در گوشه اي تنها مي نشينم تا اين سودا از خيالم بگذرد
مي دانم اگر بروم
هرگز به اينجا بازنخواهم گشت

جمال ثريا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:21  توسط  احمد   | 

من به غير تو نخواهم ، چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي
ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

من که بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني
بوسه اي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي
ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري
بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني

مهدي سهيلي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:14  توسط  احمد   | 

آن‌گاه که پرندگان از روي کلماتم پرکشيدند
و ستارگان خاموش شدند
نمي دانم کدامشان را صدابزنم
هراس را ، مرگ را
يا عشق را

به دستانم نگاه مي کنم
درمانده
يکي در ديگري مي‌پيچد
و لبهايم که خاموشند

بي‌نام
آسمان بر بالاي من مي‌رويد

و حتي نزديک‌تر
بدون نامي
زمين مي‌شکفد

هالينا پوشوياتوسکا
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:6  توسط  احمد   | 

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردي ؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردي ؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بيازردي ؟
چه شد که جان حزينم ز غصه خون کردي ؟

نخست ار چه به صد زاريم درون خواندي
به آخر از چه به صد خواريم برون کردي ؟

همه حديث وفا و وصال مي‌گفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردي

ز اشتياق تو جانم به لب رسيد ، بيا
نظر به حال دلم کن ، ببين که : چون کردي ؟

لواي عشق برافراختي چنان در دل
که در زمان ، علم صبر سرنگون کردي

کنون که با تو شدم راست چون الف يکتا
ز بار محنت ، پشتم دو تا چو نون کردي

نگفته بودي ، بيداد کم کنم روزي ؟
چو کم نکردي باري چرا فزون کردي ؟

هزار بار بگفتي نکو کنم کارت
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي

به دشمني نکند هيچ کس به جان کسي
که تو به دوستي آن با من زبون کردي

بسوختي دل و جانم ، گداختي جگرم
به آتش غمت از بسکه آزمون کردي

کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت ؟
چو تو مرا به در هجر رهنمون کردي

سياهروي دو عالم شدم ، که در خم فقر
گليم بخت عراقي سياه گون کردي

فخرالدين عراقي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 11:50  توسط  احمد   | 

زبان مرا ياد بگير
زبان من عربي نيست
عبري نيست
حتي انگليسي يا فرانسه
زبان من غربت و تنهايي من است
زبان من اندام مهتاب زده ام
زباني كه با آن مي بوسمت
برهنه ات مي كنم
در آغوشت مي گيرم
و به اتفاق جهان ، تمامت مي كنم
زبان من از آن مردي ست كه گنگ مي شود
مي بيند و مسخ مي شود
مي ميرد و محو مي شود

جمانة حداد
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:46  توسط  احمد   | 

از دلت بپرس مال کيست ؟
تو مال مني
خودم کشفت کرده ام
تو با من مي خندي
با من گريه مي کني
درد دلت را به من مي گويي
ديوانه
دلت برايِ من تنگ مي شود
ضربان قلبت با من بالا مي رود
با سکوتم ، با صدايم
با حضورم ، با غيبتم

تو مال مني
اين بلاها را خودم سرت آورده ام
به من مي گويي دوستت دارم
و دوست داري
آن را از زبان من
فقط من بشنوي
براي که مي تواني خودت را لوس کني ؟
نازت را بخرد
و به تو دست نزند ؟
چه کسي با يک کلمه
با يک نگاه
دلت را مي ريزد ؟
بعد خودش آن را جمع مي کند و سرِ جايش مي گذارد ؟
چه کسي احساساتت را تر و خشک مي کند ؟
اشکت را درمي آورد
بعد پاک مي کند ؟
چه کسي پيش از آن که حرفت را شروع کني
تا ته آن را نفس مي کشد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:32  توسط  احمد   | 

شراب ، دنبال شب اش مي گردد
درد ، دنبال دانه اي انگور
و انگور
خاطره ي روزي که
از خوشه چيده شد

من هم سراغ
زني به ظرافت قطره اي اشک
مي گردم
زني که به اندازهِ قطره اي
در شراب محو شده ست

شراب با زن
در تاريکيِ شب ها
تيره ست
چنان باد پنهان شده
در سومين جزيره ام
و قايق ام در آبي هاي آسمان
دود مي شود

اين بار مرا
درون خود نه
در روح خود سر بکش

حيدر اَرگولن
ترجمه : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:23  توسط  احمد   | 

پيش از تو
همه را با معيارهايم مي سنجيدم
بعد از تو
همه را با تو مي سنجم
حتي معيارهايم را

مصطفي زاهدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:20  توسط  احمد   | 

او از غرق شدن مي‌ترسيد
براي همين ، هيچ‌وقت شنا نمي‌کرد
سوار قايق نمي‌شد
حمام نمي‌کرد
و به آبگيري پا نمي‌گذاشت

شب و روز در خانه مي‌نشست
در را به روي خود قفل مي‌کرد
به پنجره‌ها ميخ مي‌کوبيد
و از ترس اينکه موجي سر برسد
مثل بيد مي‌لرزيد و اشک مي‌ريخت
عاقبت آن قدر گريه کرد
که اتاق پر شد از اشک
و او را درخود ، غرق کرد
 
شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

گفته بودم زيباتر
از تمام ستارگاني هستي
که سينماي جهان کشف کرده است
حالا هزار سال نوري
دور شده‌اي از من
و هزار بار زيباتر

عباس صفاري

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 10:57  توسط  احمد   | 

زند‌گي کوتاه‌تر از آن است که
با افسوس بيهوده سپري شود
بگذار شادکامي روزگار رفته را
به دست فراموشي بسپاريم
بگذار به راه فراموشي برويم
لذّت و اندوه روزگار قديم را
در گذر طلوع و غروب خورشيد
مجالي براي اشک‌هاي بيهوده و آه و فرياد نيست
زند‌گي کوتاه آدمي را
فرصتي براي غم و اندوه نيست
زند‌گي کوتاه‌تر از آني است که مي‌انديشيم

زند‌گي کوتاه‌تر از آن است که
با احساسات تلخ سپري شود
اگر در انتظار باشي
زمان بزرگ‌ترين انتقام‌جوست
سال‌ها به سرعت درگذرند و مرهم را در بال‌هاي خود دارند
و در اين راه ، نفرت را جايگاهي نيست
حقيقتي‌ست آشکار
موانعِ در راه ، نشاني است تو را
و هر گامي که برمي‌داري به پايان نزديک‌تر مي‌شوي
زند‌گي کوتاه‌تر از آني است که مي‌انديشيم

زند‌گي کوتاه‌تر از آن است که
تو را آرماني بزرگ نباشد
کوتاه
کوتاه از براي کينه
بس بلند از براي عشق
و عشق براي هميشه و هميشه خواهد ماند

قانون اوّل خالق
و در زمين وسيله‌اي است تو را با نام عشق
از براي پيوند با آسمان‌ها

اگرچه زند‌گي کوتاه‌تر از آن است که مي‌انديشيم
ليک عاشقان را افسوس نيست

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 10:53  توسط  احمد   | 

عقل کجا پي برد شيوه ی سوداي عشق
باز نيابي به عقل سر معماي عشق

عقل تو چون قطره‌اي است مانده ز دريا جدا
چند کند قطره‌اي فهم ز درياي عشق

خاطر خياط عقل گرچه بسي بخيه زد
هيچ قبايي ندوخت لايق بالاي عشق

گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کني
راست بود آن زمان از تو تولاي عشق

ور سر مويي ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سوداي عشق

عشق چو کار دل است ديده ی دل باز کن
جان عزيزان نگر مست تماشاي عشق

دوش درآمد به جان دمدمه ی عشق او
گفت اگر فانيي هست تو را جاي عشق

جان چو قدم در نهاد تا که همي چشم زد
از بن و بيخش بکند قوت و غوغاي عشق

چون اثر او نماند محو شد اجزاي او
جاي دل و جان گرفت جمله ی اجزاي عشق

هست درين باديه جمله ی جانها چو ابر
قطره ی باران او درد و دريغاي عشق

تا دل عطار يافت پرتو اين آفتاب
گشت ز عطار سير ، رفت به صحراي عشق

عطار نيشابوري

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

سياه پوشيده بودي
و دلتنگي‌هايت پيدا نبود
صورتت را پوشانده بودي
كه اشک‌هايت پيدا نباشد
كجاي كتاب‌هاي آسماني نوشته مرد گريه نمي‌كند
مرد دلتنگ نمي‌شود
مردان دلتنگ ، كوه‌هاي فرو ريخته‌اند
عاشقان تاريخي
مردان دلتنگ ، اشک نمي‌ريزند
باران‌هاي سيلابي‌اند
سياه پوشيده بودي
و لب‌هايت را پوشانده بودي
و چشم‌هايت را پنهان مي‌كردي
من اما سپيد پوشيده بودم
موهايم را رها كرده بودم
چشم‌هايم تو را جستجو مي‌كرد
اندام من تو را سفيد خواهد كرد
تنها اگر به آغوشم بازگردي
دست از دل‌تنگي بردار
هيچ غربتي آشناتر از آغوش زني نيست
                                                                             
فاتحة مرشيد شاعر مراکشی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:52  توسط  احمد   | 

ای سلسله ی شوق تو بر پای نگاهم
سرشار تمنای تو مینای نگاهم
روی تو ز یک جلوه ی آن حسن خداداد
صد رنگ گل آورده به صحرای نگاهم
تو لحظه ی سرشار بهاری که شکفته ست
در باغ تماشای تو گل های نگاهم
بی روی تو چون ساغر بشکسته تراود
موج غم و حسرت ز سراپای نگاهم
تا چند تغافل کنی ای چشم فسون کار
زین راز که خفته ست به دنیای نگاهم
سرگشته دود موج نگاهم ز پی تو
ای گوهر یکدانه دریای نگاهم
خوش می رود از شوق تو با قافله ی اشک
این رهسپر بادیه پیمای نگاهم

شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:43  توسط  احمد   | 

صبحگاهان
وقتي آفتاب
در حال روشن کردن روز است
من بيدارم
و اولين فکرم تويي
شبانگاهان
در تاريکي به درختان خيره مي شوم
که چون سايه هايي در مقابل ستارگان خاموش
قد کشيده اند
مجذوب اين آرامش مطلق مي شوم
و آخرين فکرم تويي

سوزان پوليس شوتز

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:28  توسط  احمد   | 

بهار به بهار
در معبر ارديبهشت
سراغت را از بنفشه هاي وحشي گرفتم
و ميان شکوفه هاي نارنج
در جستجويت بودم
در پائيز يافتمت
تنها شکوفه ي جهان
که در پائيز روييدي

سيد علي صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:25  توسط  احمد   | 

تو بايد بداني
من شاعر
چونان درخت سيب
اين همه سيب شعر
برايت به بار مي آورم
بايد بداني
آنچه مرا آبياري مي کند
عشق زن است
آفتاب چشمان او
و نسيم حُزن و شور اوست
که مرا
زنده مي دارد

شيرکو بيکس

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:18  توسط  احمد   | 

تن تو
چون یک فنجان شیر قهوه است
خوش رنگ و خوش عطر
و در آغوش گرفتن تو مطبوعست
چون نوشیدن شیر قهوه
در ساعت پنج عصر یک روز سرد زمستان

روح تو
به گیاه هرزه ای می ماند
که بی پروا شاخه ها و گل های ریز خود را
به اطراف پراکنده است

من این پیاله ی گرم و خوشبو را سر می کشم
و صورت خود را
در شاخ و برگ های وحشی روح تو
پنهان می کنم

بیژن جلالی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:11  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر