قلب من چشم تو

شعر

اولین مجموعه ی شعر آقای مصطفی زاهدی با عنوان " دست هایش بوی نرگس می داد " از انتشارات بوتیمار منتشر شد
عرصه ی اولیه این کتاب در نمایشگاه کتاب تهران خواهد بود
آدرس : نمایشگاه کتاب - سالن شبستان - راهرو 28 - غرفه ی 34-انتشارات بوتیمار

موهایت را
هر کسی می تواند ببافد
اما
روزی خواهی فهمید
دیگر
هیچکس مثل من
با موهایت
شعر نخواهد بافت

مصطفی زاهدی
انتشارات بوتیمار
از مجموعه «دست هایش بوی نرگس می داد»

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:18  توسط  احمد  

عاشقان جهان متحد شويد
ولشكري عظيم سوي اين تاريكي بفرستيد
من تنها مانده ام
كسي نمانده كنارم
دارم تا آخرين قطره خونم شكنجه مي شوم
نه ماه مي تابد
نه ستاره اي مي گذرد
زمان تازيانه مي زند
همه جمع شويد
مي خواهيم در اين تاريكي بزرگ
چراغي روشن كنيم
مستانه به آسمان برويم
همه بياييد
جهان جاي عاشقان نيست

محمود درويش
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:47  توسط  احمد   | 

مي خواهم ببوسمت
اگر اين شعر هاي شعله ورم دهاني بگذارند
مي خواهم دستت را بگيرم
اگر که دست دهد اين دست اين قلم
دستي بگذارند
اينان به نوشتن از تو چنان معتادند
که مجسمه ها به سنگ
و سربازان
به خيالات پيروزي

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:40  توسط  احمد   | 

زمان آدم ها رو دگرگون ميکند
اما تصويري را که از آنها داريم
ثابت نگه مي دارد  
هيچ چيز دردناک تر از اين تضاد
ميان دگرگوني آدم ها و ثبات خاطره ها نيست
 
مارسل پروست
از کتاب : در جستجوي زمان از دست رفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:36  توسط  احمد   | 

حتي تن نسيم ازين سيم خاردار
خونين است
شور گريز در من
مي جوشد
مي خواهم
هر تكه از لباس مرا خاري
بردارد و به باد بسپارد
مي خواهم
يك شب گلوله اي
بر شيشه ي سكوت پراند
سنگي
اي كاش بين ما
گر خار مي كشيدند
با خارهاي ساق گل سرخ
ديوار مي كشيدند

عمران صلاحي

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:32  توسط  احمد   | 

قطره قطره
باران مي‌نويسد : گل
نم به نم
دو ديده من مي‌نويسد : تو
چه سال پر باران غريبي
چه اندوه دست و دل بازي
که اين گونه
سنگ به سنگ
سرم را مي‌شکند ، شکوفه مي‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را مي‌تاسد ، سياه مي‌کند
و خود همچون گياهکي بي پناه
به باد سپرده مي‌شوم
تا در زمهرير ذهن تو زندگي کنم ، زاده شوم

شيرکو بي‌کس

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:28  توسط  احمد   | 

گرچه مي‌گفتند و مي‌گفتم
شب بلند و زندگي در واپسينِ عمر کوتاه است
اما در ضميرِ من يقين فرياد مي‌زد
همتي کُن در صبوري ، صبح در راه است
صبح در راه است ، باور داشتم اين را
صبح بر اسب سپيدش تند مي‌تازد
وين شبِ شب ، رنگ مي‌بازد
صبح مي‌آيد و من در آينه موي سپيدم را
شانه خواهم کرد
قصّه‌ي بيداد شب را با سپيد صبحدم
افسانه خواهم کرد
شکوه خواهم کرد
کاين چه آئين است
باشکوه و بخت خواهم مُرد و خواهم گفت
زندگي اين است

نصرت‌رحماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:26  توسط  احمد   | 

از من شعر مي‌خواهي
شعري پر از تشبيه و استعاره
ببخش عشق‌ام
در خورجين‌ام هيچ چيز شبيه به زيبايي تو ندارم

ييلماز اردوغان
مترجم : سیامک تقی زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

تمامِ ساز‌هايِ دنيا برايِ دل من مي نوازند
مثلِ تمامِ ياس‌هايِ دنيا که به خاطرِ من گل مي‌‌کنند
مثلِ تمام اشعارِ عاشقانه‌ که سروده مي‌‌شوند
مثلِ بهار که به عشق من مي‌‌آيد
مثلِ زمستان که به التماسِ من مي‌‌رود
مثل شب بو ها
که عطرشان با شب مي‌‌آيد
با شب و مهتاب ، برايِ من
همين بهار
يک شبِ مهتاب
مردمانِ زيادي ساز‌هايشان را بر مي‌دارند
زيباترين آهنگ‌ها را مي‌‌نوازند
تا من عاشقانه‌‌ترين شعرم را برايت بخوانم
تا تو مستِ عطرِ شب بو ها
تا تو عاشق يک دسته گلِ ياس شوي
و تو خواهي‌ ديد
که تمامِ دنيا بيدار مانده است
تا به آغوشم بيايي
و من ديوانه وار بگويم
دوستت دارم

نيکي فيروزکوهي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:15  توسط  احمد   | 

به مردن انديشيدم و حلقه اي سرد
گرداگردم حس کردم
و آنچه از زندگيم باقي بود در حضورتو جاي گرفت
دهانت روشناي روز و تاريکي جهانم بود
پوستت سرزميني که بوسه هايم بنياد نهاد
به ناگاه تمامي دفترها پايان گرفتند
تمامي دوستي ها
تمامي گنج هاي فراهم
و خانه روشني که تو و من با هم برپا کرديم
همه نيست شدند تا که چيزي جز چشمان تو برجاي نماند
زيرا عشق
آنگاه که زندگي آزارمان مي دهد
همچو خيزابي بلند
فراتر از خيزاب هاست
اما مرگ مي آيد و بر در مي کوبد
آي ، تنها نگاه تو در اين همه تهي
تنها زلال تو
به پس نهادن نابودگي
تنها عشق ت
در فرو بستن تاريکي

پابلو نرودا
مترجم : فرامرز سليماني و احمد محيط

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:11  توسط  احمد   | 

ديگران محبوبشان را
با بزرگ نمايي عيب و نقص هايي که در آنها ديده اند
فراموش مي کنند
اما من
هيچگاه نخواستم
چيزي غير از آني که دوست داشتم در تو بيابم
شايد از همين روست که تو را
سخت تر و ديرتر از همه آنهايي که
معشوقشان را آنگونه که هست دريافته اند
فراموش مي کنم

مصطفي زاهدي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:7  توسط  احمد   | 

گفت منتظر بمان رفت
من منتظر نماندم
او هم نيامد
چيزي شبيهِ مرگ شد
بي‌آنکه کسي بميرد

ازدمير آصف
مترجم : داريوش محمدي

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:4  توسط  احمد   | 

عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند

ذره‌ای سرگشتگی عشق تو
روز و شب در چرخ سرگردان بماند

چون ندید اندر دو عالم محرمی
آفتاب روی تو پنهان بماند

هر که چوگان سر زلف تو دید
همچو گویی در خم چوگان بماند

پای و سر گم کرد دل تا کار او
چون سر زلف تو بی‌پایان بماند

هر که یکدم آن لب و دندان بدید
تا ابد انگشت در دندان بماند

هر که جست آب حیات وصل تو
جاودان در ظلمت هجران بماند

ور کسی را وصل دادی بی طلب
دایما در درد بی درمان بماند

ور کسی را با تو یک دم دست داد
عمر او در هر دو عالم آن بماند

حاصل عطار در سودای تو
دیده‌ای گریان دلی بریان بماند

عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 11:2  توسط  احمد   | 

بوسه هايم ابري مي شوند
و پشت سرت
آسمان ، آسمان فرو مي ريزند
و مثل پرستويي
کنار پنجره ي اتاقت مي خوابند و
سراغت را مي گيرند
هر جا که بوي تو باشد
همان جا فرو مي ريزند

بوسه هايم نيز مثل خودم
نه مادر دارند ، نه وطن
و نه کسي که غمخوارشان باشد

بوسه هايم تکه ابري بي مرزند
و گردباد سبز عشق
که يکسر سراغ تو را مي گيرند
اگر شبي زمستاني و يخبندان
صدايي از پشت در خانه ات شنيدي
بدان بوسه هاي من است
که دارد در خانه ات را مي کوبد


لطيف هلمت
ترجمه : فرياد شيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

براي تو آرزوي سلامت دارم
ديگر بايد قول دهي که به خواب من نيايي
ديگر نمي‌خواهم در فرودگاه
از پله بالا رفتن مرا
نظاره کني
و من در هواپيما تا مقصد
دو چشمان گريان تو را
با خود حمل کنم
آن روز مه هم نبود
که من تو را
براي هميشه در عمرم گم کردم

احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:38  توسط  احمد   | 

تو را نه با دست هايم
بلکه با قلبم به آغوش کشيدمت
دوست داشتني ترين جاي قلبم
همان سمتي است که تو را دوست مي دارد

قهرمان تازه اوغلو  
ترجمه : سينا عباسي هولاسو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:34  توسط  احمد   | 

در آنسوي دنيا زاده شده بودي
دور بودي
مثل تمام آرزوها
و ريل ها
در مه زنگ زده بودند
هيچ قطاري حاضر نبود
مرا به تو برساند
من به تو نرسيدم
من به حرفي تازه در عشق نرسيدم
و در ادامه خواب هاي من
هرگز خورشيدي طلوع نکرد

رسول يونان

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:17  توسط  احمد   | 

آموخته ام که مردم
حرف هاي شما را فراموش مي کنند
کارهاي شما را فراموش مي کنند
ولي احساسي را که در آنها ايجاد کرده ايد
هيچ وقت فراموش نمي کنند

مايا آنجلو
مترجم : بهنود فرازمند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:14  توسط  احمد   | 

جانا به غريبستان چندين به چه مي‌ماني
بازآ تو از اين غربت تا چند پريشاني

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
يا راه نمي‌داني يا نامه نمي‌خواني

گر نامه نمي‌خواني خود نامه تو را خواند
ور راه نمي‌داني در پنجه ره داني

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشين چون گوهر اين کاني

اي از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازاني

هم آبي و هم جويي هم آب همي‌جويي
هم شير و هم آهويي هم بهتر از ايشاني

چند است ز تو تا جان تو طرفه تري يا جان
آميخته‌اي با جان يا پرتو جاناني

نور قمري در شب قند و شکري در لب
يا رب چه کسي يا رب اعجوبه رباني

هر دم ز تو زيب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنين خوشتر خوش بدهي و بستاني

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حيواني

مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:8  توسط  احمد   | 

به هيئت ماه در آمدي
در تاريكي هاي شهر
تو مرا روشن كردي
وتمام بوسه هايم را تعبير كردي
كمي بعد
شبيه بهارشدي
روييدي
سبز شدي
وتمام دلتنگي هايم را تمام كردي
من عاشق يك زن نيستم
تو موجودي طبيعي هستي
يك هستي موجود
با تمام كائنات
درون من حلول كرده اي

نجوان درويش
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:20  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر