قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

آن‌ هنگام‌ که‌ مکان زند‌گي مان‌ را
به‌ کارگاه هنري‌ بدل‌ مي‌کني‌
دوستت‌ مي‌دارم‌

آن ‌هنگام‌ که‌ نگراني‌ها و زمان‌ را
از ياد مي بري‌
دوستت‌ مي‌دارم‌

وقتي‌ نامه‌ها و روزنامه‌ها
بر سرتاسرِ خانه‌ پخش‌ شده‌اند
دوستت‌ مي‌دارم‌

پذيرش‌ ، آزادي‌ مي‌بخشد
عشق‌
حقيقت‌ را در آغوش‌ مي‌کشد
از اين‌ رو يکديگر را دوست‌ مي‌داريم

مارگوت بيکل
مترجم : يغما گلرويي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط  احمد   | 

خانه ام را گم کرده ام
اين جريان هولناک
عطر هاي تو در باران
مرا آسوده نمي گذارند
پس
باز آي در اين فصل بي باران
اقرار مي کنم :
تو را دوست داشتم
تو
همان که مرا با لباس آبي
به عمق تعجب و انکار انبوه برده بودي
من ايستادم
بي دفاع
تو بردي
من ماندم
تو بردي
گفتم : ببر که من دوست دارم
گفتم : رها مي شوم
از ياد تو
از لباس آبي
قلب من گواه بر تو دارد
دشوار است
فراموشي لبخند تو
تو حتي در هنگام خداحافظي
من را
در راهرو نگاه نمي کردي
مي رفتي مي رفتي

احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 19:1  توسط  احمد   | 

آواز تازه ای بخوان
آوازی شبیه نوای داوود
با غزلی به زیبایی غزلهای سلیمان
با صوتی حزین بخوان
با چشمانی شاد
ومن روبروی تو به لبهایت فکرمی کنم
ودراین فکر
موسیقی متولد میشود

ندی انسی الحاج
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:55  توسط  احمد   | 

تکیه بر جنگل پشت سر
روبروی دریا هستم
آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
حال جنگل سبز سبز است
من که رنگم را باران شسته است
در چه حالی آیا هستم ؟
قوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
حیف انسانم و می دانم
تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
می نویسم
من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

محمد علي بهمني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:45  توسط  احمد   | 

در هر گوشه اي از اين ولايت که بميرم
مي توانم دوباره زنده شوم
اما
هراس من از غربت است
غربت در چشمان تو
که چون بيگانه اي مرا مي نگرند

فرياد شيري شاعر کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:39  توسط  احمد   | 

در صورتت آرامشى بود
كه مى توانستم
تمام كلماتم را
به امانت بسپارم

مورات حان مونگان
ترجمه : سيامك تقى زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:34  توسط  احمد   | 

اي بي تو من خراب
شب بي تو خسته است
اي بي تو من سراب
ديگر شتاب توان را شكسته است
در من ، مني بپاست
اما نرفته دلشده اي در عميق خواب
جدايي چه خيمه اي
در هشر بسته است
اما نرفته دلشده اي در عميق خواب
اي ديده ات شراب
جرعه نگاهي
اي بي تو دل خراب ، تباهي
در كنه من غم تو در اين پر ستوه شب
پرواز مي كند
در اين شكسته شب چه سياهي گرفته لرد
اي بي تو من خراب خرابي
دستان باد
ديوارهاي جدايي كشيده اند
در روي خاك
اين ظلم نيست
اي بي تو من خراب
اي بي تو من خراب
شب بي تو خسته است
من بي تو خسته ام
و جدايان
در هم شكسته اند
اي بي تو
اي سراب

نصرت رحماني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:28  توسط  احمد   | 

جايي ميان قلب هست
که هرگز پر نمي‌شود
يک فضاي خالي
و حتي در بهترين لحظه‌ها
و عالي‌ترين زمان‌ها
مي‌دانيم که هست
بيشتر از هميشه
مي‌دانيم که هست
جايي ميان قلب هست
که هرگز پر نمي‌شود
و ما
در همان فضا
انتظار مي‌کشيم
انتظار مي‌کشيم

چارلز بوکوفسکي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:22  توسط  احمد   | 

يك روز
در دشت صبحگاهي پندارت
از جاده يي كه در نفس مه نهفته است
چون عاشقان عهد كهن
با اسب بور خسته مي آيم من
در بامدادهاي بخار آلود
در عصرهاي خلوت باراني
پا تا به سر دو چشم درشت و سياه
تو گوش با طنين سم مركب مني

من چون عاشقان عهد كهن
با اسب پاي پنجره مي مانم
بر پنجه هاي نرم تو لب مي نهم به شوق
و آنگاه
همراه با تپيدن قلب نجيب تو
از جاده هاي در دل مه پنهان
مي رانم

منوچهر آتشي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

زيباترينم
زندگي ، آسمان ، دانه اي که لب مي گشايد در زمين
و بيدهاي مجنون مست همه چيز ما را مي شناسند
عشق ما در اين تپه ي زيبا در باد ، در شب و در زمين به دنيا آمد
و از اين روست که خاک رس و گل هاي زيبا و درختان نام تو را مي دانند
ما تنها اين را نمي دانستيم
با هم روييديم ، با گلها روييديم
و از اين روست که چون از کنار گلها مي گذريم نام تو بر گلبرگ هاست
بر گل سرخي که به روي سنگي روييده
و نام من در ساقه هاي گل هاست
همه اين را مي دانند ، ما رازي نداريم
با هم روييديم بي آن که خود بدانيم

ما براي زمستان چيزي را عوض نکرديم
آنگاه که باد به زمزمه ي نام تو پرداخت
همان گونه که امروز در تمامي ساعت ها آن را تکرار مي کند
زماني که برگ ها نمي دانستند تو نيز برگي هستي
آنگاه که ريشه ها نمي دانستند تو در جستو جوي مني در سينه ام
بهار آسمان را به ما هديه مي کند و زمين تاريک نام ماست
عشق ما به تمامي زمان و زمين تعلق دارد
ما منتظر خواهيم شد
عاشق همديگر
با دستاني که در دست يکديگر مي فشاريم

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:13  توسط  احمد   | 

وقتي مي‌خواهي بروي
آسمان صاف است
راه‌ها هموار
ترن‌ها مدام سوت مي‌کشند
همين طور
کشتي‌ها
اما وقتي مي‌خواهي بيايي
درياها طوفاني مي‌شوند
آسمان‌ها ابري
و راههاي زميني را نيز
برف مي‌بندد
دوست دارم بيايي
اما نيا ، دنيا به هم مي‌ريزد

رسول يونان

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 11:3  توسط  احمد   | 

هر چه زمان ميگذرد
شعر را بيشتر دوست دارم
زيرا شعر
چونان زيباروي مرددي است
که روز با او وعده ي ديدار مي گذارم
اما به ندرت مي آيد
يا هرگز نمي آيد

عبدالله پشيو

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:55  توسط  احمد   | 

در صبح آشنايي شيرينمان ، تو را
گفتم که مرد عشق نئي باورت نبود
در اين غروب تلخ جدايي هنوز هم
مي‌خواهمت چو روز نخستين ولي چه سود ؟

مي‌خواستي به خاطر سوگندهاي خويش
در بزم عشق بر سر من جام نشکني
مي‌خواستي به پاس صفاي سرشک من
اين گونه دل شکسته به خاکم نيفکني

پنداشتي که کوره سوزان عشق من
دور از نگاه گرم تو خاموش مي‌شود ؟
پنداشتي که ياد تو ، اين ياد دلنواز
در تنگناي سينه فراموش مي‌شود ؟

تو رفته‌اي که بي من ، تنها سفر کني
من مانده‌ام که بي تو ، شبها سحر کنم
تو رفته‌اي که عشق من از سر به در کني
من مانده‌ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزي که پيک مرگ مرا مي‌برد به گور
من شبچراغ عشق تو را نيز مي‌برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست
خورشيد جاوداني دنياي ديگرم

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:51  توسط  احمد   | 

برخي رابطه ها ظريفند
به طوري كه به كوچكترين نسيمي مي شكنند
و برخي رابطه ها چنان زمختند
كه ما را زخمي مي كنند
و تو آهسته آهسته بلند مي شوي
به راه مي افتي و مي روي
و در اين راه رفتن قلبت بارها زخمي مي شود
از همين رو ، آبداده مي شوي و مي آموزي
هر دوست داشتني تو را غمگين خواهد كرد
زيرا به يادت خواهد آورد كه
هيچ تضميني براي هيچ رابطه اي نيست
اما شايد قوي ترين جذابيت وصال همين باشد
كه آدمي در هنگام وصال هرگز گمان نمي برد
كه روزي تنها خواهد ماند

شل سيلور استاين
ترجمه : رضي خدادادي

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:47  توسط  احمد   | 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم
زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد
گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد
زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او
رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او
چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش
در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

خاقاني

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

نامه اي که نوشته اي
هرگز نگرانم نمي کند
گفته اي بعد از اين دوستم نخواهي داشت
اما ، نامه ات چرا اينقدر طولاني است ؟

تميز نوشته اي ، پشت و رو و دوازده برگ
اين خودش يک کتاب کوچک است
هيچ کس براي خداحافظي
نامه اي چنين مفصل نمي نويسد

هاينريش هاينه
مترجم : بهنود فرازمند

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:21  توسط  احمد   | 

ديگر
آنقدر شبيه خودت نيستي
که از آينه هم کاري برنمي‌آيد
حالا
گمشده‌اي هستي
که هيچکس دنبالت نمي‌گردد
فقط مي‌ماند " خودِ " مزاحم‌ات
که بعد از مرگ هم
دست از سرت برنخواهد داشت
زندانيان ابد
از اعدامي‌ها خطرناکترند
چون
هميشه احتمال فرارشان هست

افشين يداللهي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:14  توسط  احمد   | 

تو با چشمان سبزت
در زير آفتاب خواهي خوابيد
من
خميده بر رويت
همچون نظاره‌ي سهمناک‌ترين حادثه کائنات
به تماشايت خواهم نشست

ناظم حکمت

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:7  توسط  احمد   | 

از ميان جمله‌ي آدم‌ها
بيرونت کشيدم
تو يک کلمه‌ي شيرين بودي

کلمه‌ي عشق نه
عشق تلخ است
کلمه‌ي دوستي نه ، شوق نه
دوستي گَس است و  شوق شور

تو مثل کلمه‌ي خيال ، مثل کلمه‌ي خواب
شيرين بودي
 
از ميان جمله‌ي آدم‌ها
بيرونت آوردم
آوردم چون کلمه‌اي عزيز
در پرانتزِ آغوشم
 
مثل کلمه‌ي خواب
پريدي و رفتي
ميان جمله‌ي آدم‌ها
 
شهاب مقربين

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:51  توسط  احمد   | 

نگاه کن بانوي من
مرا گناهان بسياري‌است
که نمي‌تواني راهت را پيدا کني از ميان‌شان
اندکي از گناهان‌ام را
تو خوب مي‌شناسي
آن‌ها که مي‌شناسي ، همه يک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم مي‌کني در ميانشان
باز هم يک گناهند
که تو را حيران مي‌کنند
همچنان که مرا
براي ابد

ولاديمير هولان
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:43  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر