قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

نامه اي که نوشته اي
هرگز نگرانم نمي کند
گفته اي بعد از اين دوستم نخواهي داشت
اما ، نامه ات چرا اينقدر طولاني است ؟

تميز نوشته اي ، پشت و رو و دوازده برگ
اين خودش يک کتاب کوچک است
هيچ کس براي خداحافظي
نامه اي چنين مفصل نمي نويسد

هاينريش هاينه
مترجم : بهنود فرازمند

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:21  توسط  احمد   | 

ديگر
آنقدر شبيه خودت نيستي
که از آينه هم کاري برنمي‌آيد
حالا
گمشده‌اي هستي
که هيچکس دنبالت نمي‌گردد
فقط مي‌ماند " خودِ " مزاحم‌ات
که بعد از مرگ هم
دست از سرت برنخواهد داشت
زندانيان ابد
از اعدامي‌ها خطرناکترند
چون
هميشه احتمال فرارشان هست

افشين يداللهي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:14  توسط  احمد   | 

تو با چشمان سبزت
در زير آفتاب خواهي خوابيد
من
خميده بر رويت
همچون نظاره‌ي سهمناک‌ترين حادثه کائنات
به تماشايت خواهم نشست

ناظم حکمت

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 19:7  توسط  احمد   | 

از ميان جمله‌ي آدم‌ها
بيرونت کشيدم
تو يک کلمه‌ي شيرين بودي

کلمه‌ي عشق نه
عشق تلخ است
کلمه‌ي دوستي نه ، شوق نه
دوستي گَس است و  شوق شور

تو مثل کلمه‌ي خيال ، مثل کلمه‌ي خواب
شيرين بودي
 
از ميان جمله‌ي آدم‌ها
بيرونت آوردم
آوردم چون کلمه‌اي عزيز
در پرانتزِ آغوشم
 
مثل کلمه‌ي خواب
پريدي و رفتي
ميان جمله‌ي آدم‌ها
 
شهاب مقربين

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:51  توسط  احمد   | 

نگاه کن بانوي من
مرا گناهان بسياري‌است
که نمي‌تواني راهت را پيدا کني از ميان‌شان
اندکي از گناهان‌ام را
تو خوب مي‌شناسي
آن‌ها که مي‌شناسي ، همه يک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم مي‌کني در ميانشان
باز هم يک گناهند
که تو را حيران مي‌کنند
همچنان که مرا
براي ابد

ولاديمير هولان
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:43  توسط  احمد   | 

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
کاشکي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
گونه ام بستر رود
کاشکي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

حميد مصدق

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:27  توسط  احمد   | 

ديگر نوازشت نمي‌کند باد
ديگر نوازشت نمي‌کند باران
 
ديگر سوسوي تو را
در برف و باد نخواهيم ديد
 
برف آب مي‌شود
برف ناپديد مي‌شود

و تو پر کشيده‌اي
مثل پرنده‌اي ازميان دست ما
مثل نوري از ميان دل ما
تو پر کشيده‌اي

هيلدا دوليتل

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:10  توسط  احمد   | 

ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو ، آن دل که بردی باز ده

افتاده‌ام در کوی تو ، پیچیده‌ام بر موی تو
نازیده‌ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 18:4  توسط  احمد   | 

ابرها را با ني
اسب‌ها را با سرنا
زن‌ها را با تازيانه مي‌گريانند
مردان مغروري
که
با ني‌لبک پري کوچک غمگيني
عاشقانه مي‌گريند

عليشاه مولوي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:7  توسط  احمد   | 

مرا به انقلاب تنت دعوت کن
به باورهاي ايستاده ات
مرا به شهري دعوت کن
که زنان درونش حضوري نداشته باشند
تنها من باشم و
قامت ايستاده تو
مرا به بهار آغوشت دعوت کن

لورکا سبيتي حيدر شاعر لبنانی
برگردان : بابک شاکر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:4  توسط  احمد   | 

به تو فکر مي کنم
و موهاي تو در باد
و موهاي تو در باد
به تو فکر مي کنم
و تنها حسرتم
فراموش کردن عينکم است
تا رج هاي گردنت را ببينم
تا ذره هاي نگاهم
رج هاي گردنت را ببوسد
نفس بکشد
بنوشد

الياس علوي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:56  توسط  احمد   | 

گاهي بايد رفت
و آنچه ماندني ست را جا گذاشت
مثل ياد
مثل خاطره
مثل لبخند
رفتنت ماندني و باارزش مي شود وقتي که بايد بروي ، بروي
و ماندنت پوچ و بي فايده ست وقتي که نبايد بماني ، بماني

آنا گاوالدا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:51  توسط  احمد   | 

اين شهر
همين
نبودت را کم داشت
که کامل شد
نه
نبايد تو را
به انزواي اتاق
به رنج شعر
به فصل سرد سينه‌ام
بخوانم
تو
يک‌بار براي هميشه
به مهره‌ي سياه نگاهت
تمام مهره‌هاي حواس من را
بردي
نه
تو را نبايد
بخوانم ، نبايد
تو
هرگز
به آغوش من
باز نمي‌گردي
اين
سطر اول همه شعرهايي‌ست
که نانوشته مي‌مانند

سيدمحمد مرکبيان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:45  توسط  احمد   | 

راهي نشان‌ام بده که مرا به سوي زند‌گي حقيقي رهسپار کند
باکي از هجوم طوفان‌هاي سهمگين نيست مرا
مي‌دانم شهامت لازم براي اين ستيز را خواهم يافت
مي‌دانم که ايمان ياري‌رسانم خواهد بود
مي‌دانم که بر ترس غلبه خواهم کرد
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده به سوي افقي روشن‌تر
آن‌جا که روح فرمان‌رواي جسم باشد
باکي از هجوم غم و پريشاني نيست مرا
سراسر زند‌گي امواج خشم درگذرند
اگر روزي به انتهاي جستجو برسم
آن‌گاه
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده و بگذار با شجاعت اوج بگيرم
فراتر از حزن بيهوده از براي گنجينه‌هاي بي‌ارزش
فراتر از افسوس‌هايي که مرهم را در زمان مي‌يابند
فراتر از پيروزي‌هاي کوچک يا شادي‌هاي زودگذر
تا بلندايي که تمامي‌شان بازي‌هاي کودکانه‌اي بيش نباشند
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده به سوي صلحي ابدي
که از درون مي تراود
تا توقف تمامي کشاکش‌هاي جسماني
تا پرتوافکني تن با روشناي روح
هر چه سفر و ستيز دشوار باشد
خواهان آن هستم
راه را نشان‌ام بده

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:29  توسط  احمد   | 

اي دل اندر عشق غوغا چون کني ؟
خويش را بيهوده رسوا چون کني ؟

تو همي خواهي که داني سر عشق
کس بدين سر نيست دانا چون کني ؟

عشق را سرمايه‌اي بايد شگرف
پس تو بي سرمايه سودا چون کني ؟

چون به يک قطره دلت قانع ببود
جان خود را کل دريا چون کني ؟

غرق دريا گرد و ناپيدا بباش
خويش را زين بيش پيدا چون کني ؟

مذهب عطار گير و نيست شو
هستي خود را محابا چون کني ؟

عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:20  توسط  احمد   | 

تو يك زني
شبيه تمام زنهايي كه مي شناسم
قدم مي زني
آواز مي خواني
تنها تفاوت تو بازنهاي ديگردر تو نيست
در من است
تو زني هستي كه من دوستت دارم
تو زني هستي كه درشعرهاي من هستي
آغوش مرا دوست داري
تو خواب نيستي
رويايي دست نيافتني
تو را من خلق كرده ام

نزارقباني
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:49  توسط  احمد   | 

گفته بودي
هر وقت که شعر مي نويسي
دوستم بدار
نمي دانم
از اين همه شعر نوشتن است
که ديوانه وار دوستت دارم
يا از اين همه دوست داشتن
که ديوانه وار شعر مي نويسم

واهه آرمن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

نه در زندگي خويش زندگي  مي‌کني
نه در روزهايي که مي‌گريزند
مي‌پرسند کجايي تو ؟
مي‌گويم در دل عشق
رگ‌هايم به رودهاي آينه مبدل شده‌اند
که به اين افسانه جان مي‌دهند
افسانه‌اي که از دو جوان  مي‌گويد
پس از راهي دراز
در درون هم ، ديگري را يافتند
و  حيران شدند
در اين  موقع
بر موقف عاشقان
اما در اندروني روياها

کلارا خانس
مترجم : محسن عمادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:37  توسط  احمد   | 

زمان شکست
و ذهن من تکه تکه شد
دُرناها تکه‌هاي مرا به منقار گرفتند
از فراز اقيانوس گذشتند
آن سوي آب‌ها
در شهري که موهاي تو
باد را پريشان مي‌کند
تکه‌هاي دلم را
کف دست‌هاي تو يافتم
خداي من
دستت بريده بود و من
قطره قطره
بر زمين مي‌چکيدم

عباس معروفي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:33  توسط  احمد   | 

خدايا
به چه عشق مي‌ورزيم وقتي عاشق مي‌شويم ؟
به نور موحش زندگي
يا به نور مرگ ؟
دنبال چه مي‌گرديم ؟
چه مي‌يابيم ؟ عشق ؟
عشق کيست ؟ زني‌است با ژرفايش ؟
گل‌هاي سرخ و آتشفشان‌هايش ؟
يا اين خورشيد سرخ‌ با خون متلاطم‌ام
وقتي غرقه مي‌شوم در اعماقش تا آخرين ريشه‌ها ؟
شايد ملعبه‌اي بيش نباشد همه‌چيز خدايا
و نه زني هست و نه مردي :
تنها تني تنهاست از آنِ تو
پراکنده در ستارگان زيبايي
در ذرات گريزان ابديتي مشهود
که در آن جان مي‌دهم خدايا
در اين نبرد
از آمدن و رفتن به ميانشان
در خيابان‌ها
از توان عشق ورزيدن به سيصد زن
در يک زمان
چرا که هميشه محکوم‌ام به فنا در يک تن
همين تن
همين و تنها همين تن
که عطيه‌ي تو بود
در آن بهشت کهن

گونزالو روخاس
مترجم : محسن عمادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:30  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر