قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

تو رسوايي مني
و مرا توان پنهان کردنت نيست
مثل زخمي خون‌ريز
تو خون مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون دريايي خروشان
تو موج مني
چگونه پنهانت کنم ؟

بسان اسبي سرکش
تو شيهه‌ي مني
چگونه پنهانت کنم ؟

چون تپشي هراسان در قلبم
چگونه پنهانت کنم
و نميرم ؟

قاسم حداد شاعر بحريني
مترجم : آرش افشار

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 10:7  توسط  احمد   | 

گلي هرجايي ، آبت را نوشيده
خاکت را تسخير کرده
نامت را چون برگي نورسته از خود کرده است
امروز بازي‌هايت را فراموش کرده‌ام
فردا چشمانت را از ياد خواهم برد
نامت را در پاييزي که هر چيزي را با خود خواهد برد
اما باران که تا ابد بر تو مي‌بارد
بر من مي‌بارد
چيزي از تو با خود دارد
که همواره اين‌جا بازي مي‌کند
نگاه مي‌کند
صدايت مي‌زنم

شهاب مقربين

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 10:3  توسط  احمد   | 

به كشور من خوش آمدي
درخيابان هايش حورالعين كاشته ام
كنار هر خانه اش فرشته اي رقصان
قصرهاي بلند
بدون ديوار وحصار
با حاكماني مهربان
شراب مي نوشند
ومستأنه شعر مي خوانند
در كتابهايشان زندان و دار و گلوله نخواهي يافت
در دستانشان گلهاي بهاري مي گيرند
به كشور من خوش آمدي

نوري الجراح شاعر سوری
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:57  توسط  احمد   | 

هيچ کس
او را
که در دوردست ايستاده است
بهتر از من
نمي بيند

و هيچ کس
او را
که در کنارم قدم مي زند
بيش تر از من
گم نمي کند

واهه آرمن

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:51  توسط  احمد   | 

حريص ، عطر تنت را مي‌نوشم و
صورتت را در دست مي‌گيرم
همانطور که در آغوش مي‌کشم
جان شيفته را
آنقدر به هم نزديکيم
که نگاهمان ما را مي‌سوزاند
با اينحال زمزمه مي‌کني :
اي غايب از نظرم
هرقدر بخواهي مست لذتت مي‌کنم
کلماتت درد غربت دارند و راز
انگار در سياره‌ي ديگري تبعيدم

بانو
کدام دريا قلب توست ؟
کيستي ؟
باز آرزوهايت را به آواز بخوان
لحظه‌هاي گوش سپردن به تو
غنچه‌هاي درشت ابديتند
که گل مي‌شوند

لوسيان بلاگا
مترجم : نفيسه نواب‌پور

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:45  توسط  احمد   | 

ای نسیم صبحدم ، یارم کجاست ؟
غم ز حد بگذشت ، غم‌خوارم کجاست ؟
وقت کارست ای نسیم ، از کار او
گر خبر داری ، بگو دارم کجاست ؟
خواب در چشمم نمی‌آید به شب
آن چراغ چشم بیدارم کجاست ؟
بر در او از برای دیدنی
بارها رفتم ، ولی بارم کجاست ؟
دوست گفت ، آشفته گرد و زار باش
دوستان آشفته و زارم ، کجاست ؟
نیستم آسوده از کارش دمی
یارب ، آن آسوده از کارم کجاست ؟
تا به گوش او رسانم حال خویش
ناله های اوحدی‌وارم کجاست ؟

اوحدی مراغه ای

+ نوشته شده در  جمعه نهم آبان 1393ساعت 9:41  توسط  احمد   | 

زندگي من فلسفه اي ندارد
نه سقراط
نه أفلاطون
نه هگل
نه هيچ فيلسوفي ندارد
كسي كه عاشق مي شود فلسفه ندارد
چشمانش را مي بندد
در تعليقي بي زمان قرار مي گيرد
نور سفيدي درون باورش شكل مي گيرد
وعاشق مي شود
زندگي من هيچ فصلي ندارد
نه پاييز
نه زمستان
نه حتي زيبايي هاي بهار
تنها يك فصل دارد
فصلي كه عاشق مي شوم

أنسي الحاج
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:28  توسط  احمد   | 

پنبه آتش گرفته‌اي است‌
قلب من
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن
باد را ببين‌
چگونه درختان را دور مي‌زند
و سوي دلم مي‌خزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن
قلبم را
در آتش اين جزيره تاريخ بگذار تا بسوزد
کف مزن‌
شعله‌ورش مکن‌
باد را ببين
چگونه مرا در دهان گرفته و بر آب مي‌رود

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:23  توسط  احمد   | 

نه حتي هومر ، در برابر هلن
چنين احساس فلاکت نکرد
‌وقتي عاشق‌اش شد
چون هومر
به خاطر عشق ، عاشق هلن نبود
به خاطر زيبايي بود
نه
نه حتي هومر ، در برابر هلن
آن‌قدر احساس فلاکت نکرد که تو
وقتي عاشق کسي شدي
که همراه خود
به هلال ماه
کفن کساني را مي‌آورد
که هنوز زنده‌ بودند

ولاديمير هولان
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:18  توسط  احمد   | 

در مرگ عاشقانه ي نيلوفران صبح
در رقص صوفيانه ي اشباح و سايه ها
در گريه هاي سرخ شفق بر غروب زرد
در کوهپايه ها
در زير لاجورد غم انگيز آسمان
در چهره ي زمان
در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب
در قطره هاي آب
در سايه هاي بيشه ي انبوه دوردست
در آبشار مست
در آفتاب گرم و گدازان ريگزار
در پرده ي غبار
در گيسوان نرم و پريشان بادها
در بامدادها
در سرزمين گمشده اي بي نشان و نام
در مرز و بوم دور و پريوار يادها
درنوشخند روز
در زهرخند جام
در خالهاي سرخ و کبود ستارگان
در موج پرنيان
در چهره ي سراب
در اشک ها که مي چکد از چشم آسمان
در خنجر شهاب
در خط سبز موج
در ديده ي حباب
در عطر زلف او
در حلقه هاي مو
در بوسه اي که مي شکند بر لبان من
در خنده اي که مي شکفد بر لبان او
در هرچه هست و نيست
در هر چه بود و هست
در شعله ي شراب
در گريه هاي مست
در هر کجا که مي گذرد سايه ي حيات
سرمست و پر نشاط
آن پيک ناشناخته مي خواندم به گوش
خاموش و پر خروش
کانجا که مرد مي سترد نام سرنوشت
و آنجا که کار مي شکند پشت بندگي
رو کن به سوي عشق
رو کن به سوي چهره ي خندان زندگي

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 11:0  توسط  احمد   | 

بگذار تو را دوست بدارم
زیرا که تو هم
به این دوست داشتن احتیاج داری

ایلهان برک
ترجمه : سیامک تقی زاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 10:55  توسط  احمد   | 

اي يار ناسامان من از من چرا رنجيده‌اي ؟
وي درد و اي درمان من از من چرا رنجيده‌اي ؟

اي سرو خوش بالاي من اي دلبر رعناي من
لعل لبت حلواي من از من چرا رنجيده‌اي ؟

بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجيده‌اي ؟

گر من بميرم در غمت خونم بتا در گردنت
فردا بگيرم دامنت از من چرا رنجيده‌اي ؟

من سعدي درگاه تو عاشق به روي ماه تو
هستيم نيکوخواه تو از من چرا رنجيده‌اي ؟

سعدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آبان 1393ساعت 10:51  توسط  احمد   | 

غروب بود
تماشا مي‌کردي از پنجره‌ات
ظلماتي را که خيابان را مي‌پوشاند
کسي از جلوي خانه‌ات مي‌گذشت
شبيه من بود
قلبت تند مي‌زد
آن‌که مي‌گذشت اما
من نبودم

شب بود
خوابيده بودي در تختت
بيدار مي‌شدي به ناگاه در جهاني خاموش
چيزي در خواب چشم‌هايت را مي‌گشود
و ظلمات آن‌جا بود
در اتاقت
آن‌که تو را مي‌ديد
اما من نبودم

در آن اوقات هيچ جا اثري از من نبود
و تو بي دليل مي‌گريستي
حالا دست‌کم به من فکر مي‌کني
و عاشقانه زندگي مي‌کني
آن‌که اين را مي‌دانست من نبودم

کتاب مي‌خواندي
کتابي گشوده و باز
مردمان آن عاشق مي‌شدند و مي‌مردند
جواني در قصه کشته شد
ترسيدي
و با همه‌ي توانت گريستي
آن‌که مرده بود اما
من نبودم

ازدمير آصف
مترجم : محسن عمادی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:45  توسط  احمد   | 

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس میکنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم ، از اشاره ، از حروف
ازاین جهانِ بی جهت که میا
که مگو ، که مپرس
گاهي دلم مي خواهد
بگذارم بروم بي هر چه آشنا
گوشه ي دوري گمنام
حوالي جايي بي اسم
بعد بي هيچ گذشته اي
به ياد نيارم از کجا آمده
کيستم
اينجا چه مي کنم
بعد بي هيچ امروزي
به ياد نياورم که فرقي هست
فاصله اي هست
فردايي هست
گاهي واقعا خيال مي کنم
روي دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام
راهي نيست
بايد چمدانم را ببندم
راه بيفتم بروم
ومي روم
اما به درگاه نرسيده از خود مي پرسم
کجا ؟
کجا را دارم ، کجا بروم ؟

سيدعلي صالحي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:27  توسط  احمد   | 

هربار که هواي رفتن به سرم مي زند
مي روم
در گوشه اي تنها مي نشينم تا اين سودا از خيالم بگذرد
مي دانم اگر بروم
هرگز به اينجا بازنخواهم گشت

جمال ثريا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:21  توسط  احمد   | 

من به غير تو نخواهم ، چه بداني چه نداني
از درت روي نتابم ، چه بخواني چه براني

دل من ميل تو دارد ، چه بجويي چه نجويي
ديده ام جاي تو باشد ، چه بماني چه نماني

من که بيمار تو هستم ، چه بپرسي چه نپرسي
جان به راه تو سپارم ، چه بداني چه نداني

ايستادم به ارادت چه بود گر بنشيني
بوسه اي بر لب عاشق چه شود گر بنشاني

مي تواني به همه عمر دلم را بفريبي
ور بکوشي ز دل من بگريزي ، نتواني

دل من سوي تو آيد ، بزني يا بپذيري
بوسه ات جان بفزايد ، بدهي يا بستاني

جاني از بهر تو دارم ، چه بخواهي چه نخواهي
شعرم آهنگ تو دارد ، چه بخواني چه نخواني

مهدي سهيلي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:14  توسط  احمد   | 

آن‌گاه که پرندگان از روي کلماتم پرکشيدند
و ستارگان خاموش شدند
نمي دانم کدامشان را صدابزنم
هراس را ، مرگ را
يا عشق را

به دستانم نگاه مي کنم
درمانده
يکي در ديگري مي‌پيچد
و لبهايم که خاموشند

بي‌نام
آسمان بر بالاي من مي‌رويد

و حتي نزديک‌تر
بدون نامي
زمين مي‌شکفد

هالينا پوشوياتوسکا
ترجمه : محسن عمادي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 12:6  توسط  احمد   | 

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردي ؟
چه اوفتاد که درد دلم فزون کردي ؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بيازردي ؟
چه شد که جان حزينم ز غصه خون کردي ؟

نخست ار چه به صد زاريم درون خواندي
به آخر از چه به صد خواريم برون کردي ؟

همه حديث وفا و وصال مي‌گفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردي

ز اشتياق تو جانم به لب رسيد ، بيا
نظر به حال دلم کن ، ببين که : چون کردي ؟

لواي عشق برافراختي چنان در دل
که در زمان ، علم صبر سرنگون کردي

کنون که با تو شدم راست چون الف يکتا
ز بار محنت ، پشتم دو تا چو نون کردي

نگفته بودي ، بيداد کم کنم روزي ؟
چو کم نکردي باري چرا فزون کردي ؟

هزار بار بگفتي نکو کنم کارت
نکو نکردي و از بد بتر کنون کردي

به دشمني نکند هيچ کس به جان کسي
که تو به دوستي آن با من زبون کردي

بسوختي دل و جانم ، گداختي جگرم
به آتش غمت از بسکه آزمون کردي

کجا به درگه وصل تو ره توانم يافت ؟
چو تو مرا به در هجر رهنمون کردي

سياهروي دو عالم شدم ، که در خم فقر
گليم بخت عراقي سياه گون کردي

فخرالدين عراقي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 11:50  توسط  احمد   | 

زبان مرا ياد بگير
زبان من عربي نيست
عبري نيست
حتي انگليسي يا فرانسه
زبان من غربت و تنهايي من است
زبان من اندام مهتاب زده ام
زباني كه با آن مي بوسمت
برهنه ات مي كنم
در آغوشت مي گيرم
و به اتفاق جهان ، تمامت مي كنم
زبان من از آن مردي ست كه گنگ مي شود
مي بيند و مسخ مي شود
مي ميرد و محو مي شود

جمانة حداد
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:46  توسط  احمد   | 

از دلت بپرس مال کيست ؟
تو مال مني
خودم کشفت کرده ام
تو با من مي خندي
با من گريه مي کني
درد دلت را به من مي گويي
ديوانه
دلت برايِ من تنگ مي شود
ضربان قلبت با من بالا مي رود
با سکوتم ، با صدايم
با حضورم ، با غيبتم

تو مال مني
اين بلاها را خودم سرت آورده ام
به من مي گويي دوستت دارم
و دوست داري
آن را از زبان من
فقط من بشنوي
براي که مي تواني خودت را لوس کني ؟
نازت را بخرد
و به تو دست نزند ؟
چه کسي با يک کلمه
با يک نگاه
دلت را مي ريزد ؟
بعد خودش آن را جمع مي کند و سرِ جايش مي گذارد ؟
چه کسي احساساتت را تر و خشک مي کند ؟
اشکت را درمي آورد
بعد پاک مي کند ؟
چه کسي پيش از آن که حرفت را شروع کني
تا ته آن را نفس مي کشد ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 11:32  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر