
اي که مهجوري عشاق روا ميداري
عاشقان را ز بر خويش جدا ميداري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي که در اين ره به خدا ميداري
دل ببردي و بحل کردمت اي جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا ميداري
ساغر ما که حريفان دگر مينوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا ميداري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود ميبري و زحمت ما ميداري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از که مينالي و فرياد چرا ميداري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا ميداري
حافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:44  توسط احمد
|

در آينه دوباره نمايان شد
با ابر گيسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندي ؟
که سالهاست
بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير
از مرده ات هنوز
پرهيز مي کنند
نام تو را به رمز
رندان سينه چاک نيشابور
در لحظه هاي مستي
مستي و راستي
آهسته زير لب
تکرار مي کنند
وقتي تو
روي چوبه ي دارت
خموش و مات
بودي
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه هاي مامور
مامورهاي معذور
همسان و همسکوت مانديم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردي ز خاک روييد
در کوچه باغ هاي نيشابور
مستان نيم شب به ترنم
آوازهاي سرخ تو را باز
ترجيع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست
شفيعي کدکني
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:23  توسط احمد
|

ميدانستم ديگر به آنجا برنمي گردم
در آخرين عکسها لبخند زدم
دشت را
به دست چشمه سپردم و
دريا را
به دست ابرها
و او را
به دست ماه و درخت توت
تا هميشه زيبا و شيرين بماند
بعد روياهايم را
برداشتم و آمدم
همين طور
روباه کوچکم را
همين روباه را
که دمش از شعرم بيرون زده است
رسول يونان
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:7  توسط احمد
|

گفته بودند که از دل برود يار چو از ديده برفت
سالها هست که از ديده ي من رفتي ليک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
دست ايام ورقها زده است
زير بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خيالم اما
همچنان روز نخست
تويي آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردي و با دست تهي
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند عيان مي بينند
زير خاکستر جسمم باقيست
آتشي سرکش و سوزنده هنوز
حميد مصدق
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:4  توسط احمد
|

فانوس اين خانه عاشقانه مي سوزد
گردباد هم که باشي
خاموش نخواهم شد
دريا با جزر مي رود
که با مد بازگردد
يا جزر باش يا مد
اين کشتي شکسته
بايد به ساحل برسد
نسرين بهجتي
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 10:0  توسط احمد
|
دوستت مي دارم
در فاصله اين عشق و آن عشق
در فاصله زني که خداحافظي مي کند
و زني که از راه مي رسد
اين جا و آن جا
دنبال تو مي گردم
هر اشاره اي
انگار
به چشم هاي تو مي رسد
چه گونه تفسير کنم اين حسي را
که روز و شبم را ساخته
زيباترين زن دنيا کنارِ من است
پس چه گونه
مثل کبوتري
مي گذري از خيال من ؟
در فاصله دو ديدار
در فاصله دو زن
در فاصله قطاري که مي رسد از راه و
قطاري که راه مي افتد
پنج دقيقه فرصت هست
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392ساعت 9:55  توسط احمد
|

گره گشايي
اگر مراست هزاران غم و يکي غمخوار
خوشا غمي که کنار تو مي نشاند يار
ز تاب طره پيچان گره گشايي کن
که دل به شوق رهايي است زين شب طرار
نگويمت که نگويي چنين چنان نکني
بگو بکن به دل خويش و راه کج مسپار
بدار رشته پيوند را و کاري کن
ممان که بگذرد اين بار باز کار از کار
شکست شوکت افراسياب و رونق ديو
تهمتنا ! تو ز چه بيژن فتاده برآر
نه گاه بزم و نشست است و گردش ساغر
که پهنه پهنه رزم است و پويه پيکار
به چشم اختر و در بال گل به جز خون نيست
زمانه همه خونفشان کج رفتار
دلم گرفته به پاييز ابر باران خيز
به دلگشايي اين باغ غم نشسته ببار
چراغ چشمش اگر زين شبم برون ببرد
نمي خرم مه تابان يه يک نگاه نگار
سياوش کسرايي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:16  توسط احمد
|

شعرهايي از ماري فرانسيس ترز مارتن
اگر همه گناهان را مرتکب شده بودم
باز هم آن اعتماد را حفظ مي کردم
زيرا که مي دانم انبوه گناهان
قطره آبي است بر اخگري سوزان
بله من احتياج به قلبي دارم شعله ور از عشق
که بي هيچ انتظار تکيه گاه من باشد
که همه چيز مرا دوست بدارد حتي ضعف مرا
و ترکم نکند ، نه در شب نه در روز
================
اي عشقي که به شعله ام مي کشي
به جان من رسوخ کن
بيا ، تو را مي طلبم
بيا و مرا بسوزان
حرارت تو مرا مي فشارد
آي آتش الهي
بي وقفه مي خواهم در تو محو شوم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:11  توسط احمد
|

انتظار
امروز خودم را
آراسته ام
گفتي که ظهر مي آيي
و من يادم رفت بپرسم
به افق تو يا من ؟
و تو يادت رفت بگويي
فردا يا روزي ديگر ؟
چه فرقي مي کند ؟
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسي که خودت تنم کرده اي
عباس معروفي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 11:6  توسط احمد
|

وقتی خدا عشق را آفرید ، به خیلیها کمکی نکرد
وقتی خدا سگها را آفرید ، به سگها کمکی نکرد
وقتی خدا سیارهها را آفرید ، کارش خیلی معمولی بود
وقتی خدا تنفر را آفرید ، به ما یک چیز بدردبخور و استاندارد داد
وقتی زرافه را آفرید ، مست کرده بود
وقتی خدا من را آفرید ، خُب من را درست کرده بود
وقتی میمون را آفرید ، خوابش برده بود
وقتی موادمخدر را آفرید ، نشئه بود
و وقتی خودکشی را آفرید ، دلش بدجوری گرفته بود
وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیدی
میدانست چی کار میکند
مست بود و نشئه
و کوهها و دریا و آتش را همزمان درست کرد
بعضی از کارهایش اشتباه بود
اما وقتی تو را آفرید که توی تختت دراز کشیده بودی
به تمام جهان ملکوتیاش رسیده بود
چارلز بوکوفسکي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:45  توسط احمد
|

دمي درنگ دلم زين شتاب ميلرزد
چنان حباب كه بر موج آب ميلرزد
به انزواي من آهستهتر بيا اي شعر
ز زخمههاي نسيمت رباب ميلرزد
غزال من چه شنيدي ز باد اي صياد
درون مردمكت اضطراب ميلرزد
بريز جام لبالب ز شعر تر ساقي
به پلك زندهي بيدار خواب ميلرزد
كدام مرد به ميدان حريف ميطلبد
كه زير پاي سواران ركاب ميلرزد
كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنهايست كه افراسياب ميلرزد
چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق
كه دل ز گفتن حرف حساب ميلرزد
بهانه بشكن و بنشين ز شب دمي باقي است
به زير خرقه سبوي شراب ميلرزد
چه غنچهايست لبانت ، چو زنبق وحشي
به چشمهسار نگه كن سراب ميلرزد
به آفتاب نگويي چه رفت با ما دوش
به كلك خستهي من شعر ناب ميلرزد
نصرت رحماني
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:17  توسط احمد
|

رو به روي من
رو به روي من فقط تو بوده اي
از همان نگاه اولين
از همان زمان که آفتاب
با تو آفتاب شد
از همان زمان که کوه استوار
آب شد
از همان زمان که جستجوي عاشقانه ي مرا
نگاه تو جواب شد
روبه روي من فقط تو بوده اي
از همان اشاره ، از همان شروع
از همان بهانه اي که برگ
باغ شد
از همان جرقه اي که
چلچراغ شد
چارسوي من پر است از همان غروب
از همان غروب جاده
از همان طلوع
از همان حضور تا هنوز
روبه روي من فقط تو بوده اي
من درست رفته ام
در تمام طول راه
دره هاي سيب بود و
خستگي نبود
در تمام طول راه
يک پرنده پا به پاي من
بال مي گشود و اوج مي گرفت
پونه غرق در پيام نورس بهار
چشمه غرق در ترانه هاي تازگي
فرصتي عجيب بود
شور بود و شبنم و اشاره هاي آسمان
رقص عاشقانه ي زمين
زادروز دل
ترانه
چشمک ستاره
پيچ و تاب رود
هرچه بود ، بود
فرصت شکستگي نبود
در کنار من درخت
چشمه
چارسوي زندگي
روبه روي من ولي
در تمام طول راه
روبه روي من تو
روبه روي من فقط تو بوده اي
محمدرضا عبدالملکيان
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 11:20  توسط احمد
|