قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

ابرها را با ني
اسب‌ها را با سرنا
زن‌ها را با تازيانه مي‌گريانند
مردان مغروري
که
با ني‌لبک پري کوچک غمگيني
عاشقانه مي‌گريند

عليشاه مولوي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:7  توسط  احمد   | 

مرا به انقلاب تنت دعوت کن
به باورهاي ايستاده ات
مرا به شهري دعوت کن
که زنان درونش حضوري نداشته باشند
تنها من باشم و
قامت ايستاده تو
مرا به بهار آغوشت دعوت کن

لورکا سبيتي حيدر شاعر لبنانی
برگردان : بابک شاکر

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 12:4  توسط  احمد   | 

به تو فکر مي کنم
و موهاي تو در باد
و موهاي تو در باد
به تو فکر مي کنم
و تنها حسرتم
فراموش کردن عينکم است
تا رج هاي گردنت را ببينم
تا ذره هاي نگاهم
رج هاي گردنت را ببوسد
نفس بکشد
بنوشد

الياس علوي

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:56  توسط  احمد   | 

گاهي بايد رفت
و آنچه ماندني ست را جا گذاشت
مثل ياد
مثل خاطره
مثل لبخند
رفتنت ماندني و باارزش مي شود وقتي که بايد بروي ، بروي
و ماندنت پوچ و بي فايده ست وقتي که نبايد بماني ، بماني

آنا گاوالدا

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:51  توسط  احمد   | 

اين شهر
همين
نبودت را کم داشت
که کامل شد
نه
نبايد تو را
به انزواي اتاق
به رنج شعر
به فصل سرد سينه‌ام
بخوانم
تو
يک‌بار براي هميشه
به مهره‌ي سياه نگاهت
تمام مهره‌هاي حواس من را
بردي
نه
تو را نبايد
بخوانم ، نبايد
تو
هرگز
به آغوش من
باز نمي‌گردي
اين
سطر اول همه شعرهايي‌ست
که نانوشته مي‌مانند

سيدمحمد مرکبيان

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:45  توسط  احمد   | 

راهي نشان‌ام بده که مرا به سوي زند‌گي حقيقي رهسپار کند
باکي از هجوم طوفان‌هاي سهمگين نيست مرا
مي‌دانم شهامت لازم براي اين ستيز را خواهم يافت
مي‌دانم که ايمان ياري‌رسانم خواهد بود
مي‌دانم که بر ترس غلبه خواهم کرد
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده به سوي افقي روشن‌تر
آن‌جا که روح فرمان‌رواي جسم باشد
باکي از هجوم غم و پريشاني نيست مرا
سراسر زند‌گي امواج خشم درگذرند
اگر روزي به انتهاي جستجو برسم
آن‌گاه
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده و بگذار با شجاعت اوج بگيرم
فراتر از حزن بيهوده از براي گنجينه‌هاي بي‌ارزش
فراتر از افسوس‌هايي که مرهم را در زمان مي‌يابند
فراتر از پيروزي‌هاي کوچک يا شادي‌هاي زودگذر
تا بلندايي که تمامي‌شان بازي‌هاي کودکانه‌اي بيش نباشند
راه را نشان‌ام بده

راهي نشان‌ام بده به سوي صلحي ابدي
که از درون مي تراود
تا توقف تمامي کشاکش‌هاي جسماني
تا پرتوافکني تن با روشناي روح
هر چه سفر و ستيز دشوار باشد
خواهان آن هستم
راه را نشان‌ام بده

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:29  توسط  احمد   | 

اي دل اندر عشق غوغا چون کني ؟
خويش را بيهوده رسوا چون کني ؟

تو همي خواهي که داني سر عشق
کس بدين سر نيست دانا چون کني ؟

عشق را سرمايه‌اي بايد شگرف
پس تو بي سرمايه سودا چون کني ؟

چون به يک قطره دلت قانع ببود
جان خود را کل دريا چون کني ؟

غرق دريا گرد و ناپيدا بباش
خويش را زين بيش پيدا چون کني ؟

مذهب عطار گير و نيست شو
هستي خود را محابا چون کني ؟

عطار نیشابوری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 11:20  توسط  احمد   | 

تو يك زني
شبيه تمام زنهايي كه مي شناسم
قدم مي زني
آواز مي خواني
تنها تفاوت تو بازنهاي ديگردر تو نيست
در من است
تو زني هستي كه من دوستت دارم
تو زني هستي كه درشعرهاي من هستي
آغوش مرا دوست داري
تو خواب نيستي
رويايي دست نيافتني
تو را من خلق كرده ام

نزارقباني
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:49  توسط  احمد   | 

گفته بودي
هر وقت که شعر مي نويسي
دوستم بدار
نمي دانم
از اين همه شعر نوشتن است
که ديوانه وار دوستت دارم
يا از اين همه دوست داشتن
که ديوانه وار شعر مي نويسم

واهه آرمن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:41  توسط  احمد   | 

نه در زندگي خويش زندگي  مي‌کني
نه در روزهايي که مي‌گريزند
مي‌پرسند کجايي تو ؟
مي‌گويم در دل عشق
رگ‌هايم به رودهاي آينه مبدل شده‌اند
که به اين افسانه جان مي‌دهند
افسانه‌اي که از دو جوان  مي‌گويد
پس از راهي دراز
در درون هم ، ديگري را يافتند
و  حيران شدند
در اين  موقع
بر موقف عاشقان
اما در اندروني روياها

کلارا خانس
مترجم : محسن عمادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:37  توسط  احمد   | 

زمان شکست
و ذهن من تکه تکه شد
دُرناها تکه‌هاي مرا به منقار گرفتند
از فراز اقيانوس گذشتند
آن سوي آب‌ها
در شهري که موهاي تو
باد را پريشان مي‌کند
تکه‌هاي دلم را
کف دست‌هاي تو يافتم
خداي من
دستت بريده بود و من
قطره قطره
بر زمين مي‌چکيدم

عباس معروفي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:33  توسط  احمد   | 

خدايا
به چه عشق مي‌ورزيم وقتي عاشق مي‌شويم ؟
به نور موحش زندگي
يا به نور مرگ ؟
دنبال چه مي‌گرديم ؟
چه مي‌يابيم ؟ عشق ؟
عشق کيست ؟ زني‌است با ژرفايش ؟
گل‌هاي سرخ و آتشفشان‌هايش ؟
يا اين خورشيد سرخ‌ با خون متلاطم‌ام
وقتي غرقه مي‌شوم در اعماقش تا آخرين ريشه‌ها ؟
شايد ملعبه‌اي بيش نباشد همه‌چيز خدايا
و نه زني هست و نه مردي :
تنها تني تنهاست از آنِ تو
پراکنده در ستارگان زيبايي
در ذرات گريزان ابديتي مشهود
که در آن جان مي‌دهم خدايا
در اين نبرد
از آمدن و رفتن به ميانشان
در خيابان‌ها
از توان عشق ورزيدن به سيصد زن
در يک زمان
چرا که هميشه محکوم‌ام به فنا در يک تن
همين تن
همين و تنها همين تن
که عطيه‌ي تو بود
در آن بهشت کهن

گونزالو روخاس
مترجم : محسن عمادي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:30  توسط  احمد   | 

اين مه
که دور درختان راه مي‌رود
اين مه مي‌داند
که چقدر دوستت دارم
اين مه
که منم
و دور از تو
تاب تنم را ندارم

شمس لنگرودي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:23  توسط  احمد   | 

وقتى تو ميايى
به سرزمينى خوشبخت بدل مى شوم
به سرزمينى پر از آواز پرنده
وقتى تو مى روى
سر در گريبانم
مثل مردمى كه
كسى را از دست داده اند

اوکتاي رفعت
ترجمه: رسول يونان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:19  توسط  احمد   | 

شبي اي فتنه گر مهمان من باشي چه خواهد شد ؟       
شراب روح سرگردان من بـاشي چه خواهد شد ؟

اگر يک شب غرور حسن روز افزون نهي از سر       
به فکر درد بي درمان من بـاشي چه خواهد شد ؟

سراپا آني و از هر چه گويم خوشتر از آني        
شبي ، روزي ، بتاگر زان من باشي چه خواهد شد ؟

گر اي شيرين تـر از عُمر ، اين دل ديوانه بنوازي        
گر اي خوشتر زجان ، جانان من باشي چه خواهد شد ؟

غمت ناخوانده مهماني ست هر شب در سراي من        
اگر يک شب تو خود مهمان من باشي چه خواهد شد ؟

به تاريکي سرآمد عمر من ، اي ماه اگر يکشب         
چراغ کلبه احزان من باشي ، چه خواهد شد ؟

به دامـان ريختم شب ها ، ز هجران تو کوکب ها        
شبي چون اشک بر دامان من باشي چه خواهد شد ؟

عماد خراساني

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 10:14  توسط  احمد   | 

تو خبر نداشتي
مخفيانه به شهر آمدم
تمام نشانه هاي تو را بوسيدم
جاي پاهايت گلهاي سوخته گذاشتم
شمعي كنار اتاقت روشن كردم
وبه ابديت برگشتم
تو ازاين سفرها خبر نداري

محمود درويش
مترجم : بابك شاكر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:52  توسط  احمد   | 

شاملو نيستم
تا آنچنان که او مي توانست
دوست داشتنم را که در فراسوي مرزهاي تنت
از تو وعده ي ديداري مي خواست
به بند شعر بکشم
قباني نيستم
تا با شعرهايم معناي دوست داشتن را تغيير دهم
و عذر تمامي عاشقانه هايي که در انتظارم هستند را بخواهم
تا به دنبال شعرِ تو بگردم
من فقط شاعرکي هستم
که اگر غربالي در دست بگيري از تمامي پرت و پلاهايم
جز يک جمله به چيزي نمي رسي
تا با آن چشم در شعر چشمهايت بدوزم و بگويم
دوستت دارم

مصطفي زاهدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:45  توسط  احمد   | 

به من ايمان بياور
در يک لحظه ميتوانم
تنها يک لحظه
خورشيد را به آغوشت بياورم
و ماه را به اتاقت
به من ايمان بياور
معجزه من
آغوش زني است به طعم درياها
چيزي که هيچ بهشتي ندارد

جمانه حداد شاعر لبناني
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:41  توسط  احمد   | 

چگونه پيدايت کنم ؟
وقتي به ياد نمي‌آورم
چگونه گم‌ات کرده‌ام

گروس عبدالملکيان

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:36  توسط  احمد   | 

می توانید درک کنید
آدمی که روز و شب
آرزوی رسیدن به کسی را دارد
که هر روز و شب
جلوی چشمانش است
و نمی تواند به او دست یابد
چه حسی دارد آن آدم ؟

مارگارت آتوود

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 19:30  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر