قلب من چشم تو

شعر

مهم نيست که ديگر پول نداريم
شراب‌مان که به آخر رسيد
مي‌رويم زير باران
و اين بار از بوسه‌هاي خيس
مست مي‌شويم

احمد اُکتاي
ترجمه : سيامك تقى زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:47  توسط  احمد   | 

یا من مغلوب‌ترین فاتح جهانم
یا مرزهای تن تو دست‌ نیافتنی‌ست
دارم عقب‌نشینی می‌کنم
این یعنی
عاشقت شده‌ام
یعنی
ازینجای شعر
دستور
دستور زبانِ توست

کامران رسول زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:39  توسط  احمد   | 

تو براي من هميشه دست نيافتني بودي
حتي وقتي به من نزديک بودي
من تو را با علم به اين موضوع دوست داشتم

کريستين بوبن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:33  توسط  احمد   | 

من او را ديده بودم
نگاهي مهربان داشت
غمي در ديدگانش موج مي زد
که از بخت پريشانش نشان داشت
نمي دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بيرون خيره مي شد
ميان مردمش مي ديدم و باز
غمي تاريک بر من چيره مي شد
شبي در کوچه اي دور
از آن شب ها که نور آبي ماه
زمين و آسمان را رنگ مي کرد
از آن مهتاب شب هاي بهاري
که عطر گل فضا را تنگ مي کرد
در آنجا ، در خم آن کوچه ي دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به يک دم آنچه در دل بود ، گفتيم
سپس چشمان ما از هم جدا شد
از آن شب ، ديگرش هرگز نديدم
تو پنداري که خوابي دلنشين بود
به من گفتند او رفت
نپرسيدم چرا رفت
ولي در آن شب بدرود ، ديدم
که چشمانش هنوز اندوهگين بود

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:29  توسط  احمد   | 

گفته اى فراموشم كن
اما اين
غير ممكن ست
زيرا براى فراموش كردن ات
اول بايد تو را به ياد بياورم

جمال ثريا
مترجم : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:24  توسط  احمد   | 

دلبرا ، در دل سخت تو وفا نيست چرا ؟
کافران را دل نرمست و ترا نيست چرا ؟

بر درت سگ وطني دارد و ما را نه که چه ؟
به سگانت نظري هست و بما نيست چرا ؟

هر که قتلي بکند کشته بهايي بدهد
تو مرا کشتي و اميد بها نيست چرا ؟

خون من ريزي و چشم تو روا مي‌دارد
بوسه‌اي خواهم و گويي که : روا نيست چرا ؟

شهريان را به غريبان نظري باشد و من
ديدم اين قاعده در شهر شما نيست چرا ؟

من و زلف تو قرينيم به سرگرداني
من ز تو دورم و او از تو جدا نيست چرا ؟

ديگران را همه نزديک تو را هست و قبول
اوحدي را ز ميان راه وفا نيست چرا ؟

اوحدي مراغه اي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 12:21  توسط  احمد   | 

چشمان تو وطن من است
شهرهاي بسيار دارد
شهرهايش خانه هاي سبز
به خانه هايش كسي سرنمي زند
از پنجره هايش كسي سرك نمي كشد
درون چشمان تو وطني آزاد است
هيچ ديكتاتوري حكومت نمي كند
مردمش آزادانه به خيابان مي آيند
روي هم را مي بوسند
عاشق هم مي شوند
مردم چشمهاي تو زندان نمي شناسند
در ساحل درياي آبي و زيبا نشسته اند
تازيانه نمي خورند
اعدام نمي شوند
مردم چشمهاي تو يك دين دارند
وبه آن ايمان دارند
وطن من چشمهاي توست

انور سلمان شاعر لبنانی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:15  توسط  احمد   | 

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود

هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم

رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو

هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
اين خوشپسند ديده ي زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من

و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
وز خويش مي ربود

از دور مي فريفت دل تشنه مرا
چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
ديدم سراب بود

بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
بنما كجاست او
 
هوشنگ ابتهاج 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:8  توسط  احمد   | 

کاش آیینه‌ای بودم
در اتاق زنی زیبا
تا جلوه‌گر زیبایی‌اش باشم
کاش گل سرخی بودم
در روز والنتاین
تا تقدیم دختری گردم

شیرکو بیکس

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 18:4  توسط  احمد   | 

کنون نزديکتر بيا
و گوش کن
به ضربه هاي مضطرب عشق
که پخش مي شود
چون تام تام طبل سياهان
در هوهوي قبيله اندامهاي من
من حس ميکنم
من ميدانم
که لحظه ي نماز کدامين لحظه ست
کنون ستاره ها همه با هم
همخوابه مي شوند
من در پناه شب
از انتهاي هر چه نسيمست مي وزم
من در پناه شب
ديوانه وار فرو مي ريزم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:58  توسط  احمد   | 

من
به تنهايي قدم مي زنم
و زير پايم
خيابان هاي نيمه شب
جا خالي مي کنند
چشم که مي بندم
ميان هوس هاي من
اين خانه هاي رويايي خاموش مي شوند
و پياز آسماني ماه
بر بلندا ي سراشيبي ها
آويخته است

من
خانه ها را منقبض مي کنم
و درختان را مي کاهم
دور که مي شوم
قلاده نگاهم مي افتد
به گردن آدم هاي عروسکي
که بي خبر از کم شدن
مي خندند ، مي بوسند ، مست مي شوند
و با يک چشمک من خواهند مرد
حتي حدس هم نمي زنند

من
حالم که خوب باشد
به سبزه
سبزي اش را مي دهم
و به آسمان سپيد
آبي اش را
و طلا را وقف خورشيد مي کنم
با اين وجود در زمستاني ترين حالت ها
باز هم مي توانم
رنگ را تحريم کنم
و گل را منع کنم از بودن

من
مي دانم روزي خواهي آمد
شانه به شانه ي من
پرشور و زنده
و مي گويي که رويا نيستي
و ادعا مي کني
گرماي عشق ، تن را ثابت مي کند
اگرچه روشن است عزيزم
همه ي زيبايي ات ، همه لطافت ات
هديه اي است
که من به تو داده ام

سيلويا پلات

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:49  توسط  احمد   | 

ايمان بيداد
به عهدي داد
روح فريب ام ، بي تو ، بي تو
قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم
بي تو ، بي تو
بي ايمني ، شوريدگي
در قعر خوابم
اي بي تو من بي خويش ، بي خويشتن ، بي کيش
خاري هدف گم کرده در دهليز بادم
بي تو ، بي تو
طيف غباري خفته بر درياي شن زار
خون شب ام
هذيان تب آلود دردم ، بي تو
بي تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام
رنگ يادم
بي تو ، بي تو ي
تو ، بي تو
از زندگي بيزار
تا مرگ راهي نيست ، بي تو
اي بي من و در من
بي من تو هم آني و ايني
اي بي تو من گرداب و يراني
قانون بي رحم پريشاني
چنيني ؟
بدرود ، بدرود
اين اشک و هق هق گريه مردي پشيمان نيست
مردان نسل ما
با گريه
مي خندند ، بي تو
اي بي تو من ، بي من
آيا تو هم اينگونه مي خندي ؟
با گريه خنديدن نه آسان است
بي تو

نصرت رحماني

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر 1393ساعت 17:46  توسط  احمد   | 

می خواهم  یک چیزی را بدانی
این را بدانی که
اگر به ماه بلورین
به شاخه قرمز پاییز تدریجی در پنجره
بنگرم
و اگر در کنار آتش
خاکستر دست نخورده
و تن پرچروک هیزم را لمس کنم
هرچیزی مرا به سوی تو می آورد
همچنانکه هر چیزی که وجود دارد
بوهای خوش ، نور ، فلزات
قایقهای کوچکی هستند
که بادبان برافراشته اند به سوی جزیره های تو
که در انتظار منند

اکنون اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیزدوستت نخواهم داشت اندک اندک

اگر ناگهان مرا فراموش کردی
در جستجوی من نباش
زیرا پیش از آن تو را فراموش کرده ام

اگر طولانی و دیوانه بپنداری
توفان علامتهایی که از زندگیم می گذرند
و تصمیم بگیری ترکم کنی
در ساحل قلبم
جایی که ریشه هایم آنجاست
یادت باشد
که یک روزی
ساعتی
من ریشه ها وشاخه هایم را برخواهم داشت
و رهسپار خواهم شد به سوی سرزمینی دیگر

اما اگر روزی
ساعتی
احساس کردی
که شیرینی سختت را
سرنوشت برای من مقدر کرده
اگر روزی گلی از لبانت بروید
در جستجوی من

آه ای عشق من  ای از آن  من
در من همه شعله ها تکرار می شود
در من نه چیزی خاموش شده نه چیزی فراموش شده
عشق من از عشق تو زندگی می گیرد
محبوبم
و در دستانت خواهد بود
تا روزی که زنده ای
بی آنکه از عشق توجدا شود

پابلو نرودا

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:51  توسط  احمد   | 

شايد
ديگر
هيچوقت حرف نزنم
اگر
امکانِ در آغوش کشيدنت را داشته باشم

افشين يداللهي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:48  توسط  احمد   | 

زن شيرين است
اين آيه اي ست از كلام بنده اي گنهكار
زن شيرين است
اين ورد يك ملحد ذاتي ست
و براي اين الحاد خود معجزات عظيمي دارد
زن شيرين است
هربرگ تنش شهد دارد
گلبرگهاي لبانش عسلي شفابخش
آسمانش ابرهاي بهاري و
زمينش آتشفشاني از شعله هاي سوزان
مگر مي شود با چنين معجزاتي ايمان نياورد
راهبه ي گوشه گير كنار زني براي پرستش نماند
ذكر نگفت
مگر مي شود دراين درياي خروشان غرق نشد
زن شيرين است
براي إيماني ابدي
ايماني شيرين وسخت

هانی ندیم شاعر سوری
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:43  توسط  احمد   | 

با يک فرياد تو
همه پرندگان
پرواز کردند
و با يک نگاه تو
کوهها بر جاي
ماندند
و موج ها همچنان در کف
دستان تو
مي خروشند

بيژن جلالي

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:13  توسط  احمد   | 

اعتراف مي‌کنم که تغيير کرده‌ام
تکرار گذشته‌ها را برنمي‌تابم
امّا هم‌چنان در کنار توام
زمان ، احساسات عميق روزهاي گذشته را پاک نکرده است
امّا جاذبه‌هاي دل‌فريب که زنده‌گي را روياگون مي‌کند
شور و شوق
آرامش و اطمينان روزهاي دور
هم‌چون روياهاي در خواب‌اند
و من هنوز قادر به تفسير آن روياها نيستم
چرا هم‌چون يک متّهم به من مي‌نگري ؟
عجيب است که قلب‌ها
هم‌چون هر آن‌چه زير آسمانِ آبي است
گاهي تحت‌تاثير تغييرات قرار گيرند ؟
پرند‌گان ، گل‌ها ، شاخ و برگ درختان
ستار‌گان ، درياها ، قاره‌ها
همه در حال تغييرند
چهره‌اي که آينه در گذر سال‌ها به آدمي نشان مي‌دهد
يک‌سان نيست
آرزوها ، افکار ، احساسات ، اميد ، ترس
چه مي‌توان کرد در مقابل مرگ ؟
پهناور‌شدن قاره‌ها ؟
شکفتن گل بنفشه در ماه مي ؟
اگرچه
شايد گل ديگري نباشد
و زند‌گي بيش از عشقي سرد و خاموش هيچ نداشته باشد
امّا من براي هميشه دل‌تنگ گل‌هاي بنفشه خواهم بود
تا زمان شکفتن گل‌ هاي رز

الا ويلر ويلکاکس
ترجمه : مينا توکلي ، احسان قصري

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:8  توسط  احمد   | 

جانا بجز از عشق تو دیگر هوسم نیست
سوگند خورم من که بجای تو کسم نیست

امروز منم عاشق بی مونس و بی‌یار
فریاد همی خواهم و فریاد رسم نیست

در عشق نمی‌دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست

خواهم که به شادی نفسی با تو برآرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست

هر شب به سر کوی تو آیم متواری
با بدرقهٔ عشق تو بیم عسسم نیست

گویی که طلبکار دگر یاری رو رو
آری صنما محنت عشق تو بسم نیست

سنایی غزنوی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آذر 1393ساعت 12:4  توسط  احمد   | 

تصميم با توست ، پس انتخابي کن
ميان مرگ در آغوشم
يا بر دفترهاي شعرم
عشق را برگزين يا بي‌عشقي را
ترس است که راه بر تصميمت بسته
راهِ ميانه‌اي اما نيست
بينِ بهشت و دوزخ

تورق‌ها را کنار بينداز
من به هر حکمي تن مي‌دهم
حرفي بزن ، کاري بکن ، برآشوب
مثل ميخي برجا نمان
که چون علفي زيرِ باران‌‌ها
تا ابد نخواهم ماند

يکي از دو سرنوشت را برگزين
از سرنوشت من اما توفاني‌تر نيست
تو پريشاني و ترساني
راه من اما بس طولاني‌ست
يا به دريا بزن يا ترکم کن
دريايي بي‌گرداب نيست

عشق ، روياروييِ بزرگ است
شنايي خلاف جريان
دشواري و درد و اشک
و دربه‌دري ميانِ ماه‌ها
هراست مرا مي‌کشد اي زن
از پشت پرده سرک مي‌کشي
من ايمان ندارم به عشقي
که جنونِ طغيان را برنتابد
که تمامِ ديوارها را در هم نشکند
و مثل توفان نکوبد
آه اگر عشقت مرا مي‌بلعيد
چون گردبادي

تصميم با توست ، پس انتخابي کن
ميانِ مرگ در آغوشم
يا بر دفترهايِ شعرم
عشق را برگزين يا بي‌عشقي را
ترس است که راه بر انتخابت بسته
برزخي اما نيست
ميانِ بهشت و دوزخ

نزار قباني
مترجم : آرش افشار

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 17:2  توسط  احمد   | 

همراهت مي آيم
تا آخر راه
و
هيچ نمي پرسم
هرگز
با تو
اول کجاست ؟
با تو
آخر کجاست ؟

عباس معروفي

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 16:56  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر