X
تبلیغات
قلب من چشم تو

قلب من چشم تو

شعر و داستان و موسيقي و فيلم

مرا از خاک بيافرين
و از روح خودت درون بريز
اکنون من يک آفريده ي عاشق هستم
مردي که ذاتش از روح توست
وتو خداي مني
و هر روز رسولاني عاشق را برايم مي فرستي
من به کيش تو در آمدم
حتي اگر کفر باشد

نزار قباني
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:38  توسط  احمد   | 

ديدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند

از من و هرچه در من نهان بود
مي رميدي
مي رهيدي
يادم آمد که روزي در اين راه
ناشکيبا مرا در پي خويش
مي کشيدي
مي کشيدي

آخرين بار
آخرين بار
آخرين لحظه ی تلخ ديدار
سر به سر پوچ ديدم جهان را
باد ناليد و من گوش کردم
خش خش برگهاي خزان را

باز خواندي
باز راندي
باز بر تخت عاجم نشاندي
باز در کام موجم کشاندي
گر چه در پرنيان غمي شوم

سالها در دلم زيستي تو
آه ، هرگز ندانستم از عشق
چيستي تو
کيستي تو

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:27  توسط  احمد   | 

نمي خواهم فكر كنم
نه امروز
نه هيچ زمان ديگري
از امروز مي خواهم با آغوش تو زندگي كنم
براي تو به كام تو
اگر عاشقي سكوت است من لال مي شوم
اگر دوست داشتن اطاعت است
من رعيت حكومت تو مي شوم
و محو در استبداد تو
آينه ها را از خانه دور مي كنم
كه ديده نشوم
مي خواهم تنها تو را ببينم و
محو تو باشم

جمانة حداد شاعر لبنانی
ترجمه : بابك شاكر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 12:19  توسط  احمد   | 

قهر مکن اي فرشته‌روي دلارا
ناز مکن اي بنفشه‌موي فريبا
بر دل من گر روا بود سخن سخت
از تو پسنديده نيست اي گل رعنا

شاخه‌ي خشکي به خارزار وجوديم
تا چه کند شعله‌هاي خشم تو با ما
طعنه و دشنام تلخ اين‌همه شيرين
‌چهره پر از خشم و قهر اين‌همه زيبا

ناز تو را مي‌کشم به ديده‌ي منت
سر به رهت مي‌نهم به عجز و تمنا
از تو به يک حرف ناروا نکشم دست
‌وز سر راه تو دلربا نکشم پا

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:49  توسط  احمد   | 

عشق
همانطور که تاج بر سرتان مي گذارد
بر صليب تان نيز مي کشد
عشق
همانطور که شما را مي پروراند
شاخ و برگتان را نيز ميزند و هرس مي کند
عشق
شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي کند
آنگاه مي کوبدتان تا برهنه شويد
به غربال بادتان مي دهد
تا که از پوسته آزاد شويد
سپس در آتش قدسيش گرمتان مي کند
تا که ناني مقدس شويد براي ضيافت بزرگ خداوند
عشق با شما چنين ميکند
تا رازهاي دل خود را بدانيد
و بدين سان به پاره ي از قلب بزرگ زندگي بدل شويد

جبران خليل جبران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:38  توسط  احمد   | 

يارا حقوق صحبت ياران نگاهدار
با همرهان وفا کن و پيمان نگاهدار

در راه عشق گر برود جان ما چه باک
اي دل تو آن عزيزتر از جان نگاه دار

محتاج يک کرشمه ام اي مايه ي اميد
اين عشق را ز آفتت حرمان نگاه دار

ما با اميد صبح وصال تو زنده ايم
ما را ز هول اين شب هجران نگاه دار

مپسند يوسف من اسير برادران
پرواي پير کلبه ي احزان نگاه دار

بازم خيال زلف تو ره زد خداي را
چشم مرا ز خواب پريشان نگاهدار

اي دل اگرچه بي سروسامان ترازتونيست
چون سايه سر رها کن و سامان نگاه دار

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:29  توسط  احمد   | 

بلور يخ زير پا مي شکند
آسمان رنگ به رخسار ندارد
چرا عذابم مي دهي ؟
چه کرده ام با تو ، نمي دانم

مرا بکش اگر مي خواهي
اما ستيزه جويي نکن
از من فرزندي نمي خواهي
و شعري نيز

آن گونه کن که مي خواهي
من بر سر سوگند خود هستم
زندگيم براي توست اما اين اندوه
با من تا گور خواهد بود

آنا آخماتووا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:25  توسط  احمد   | 

طنين گام تو در شب
طنين گام تو در لحظه هاي آمدن تو
صداي جوشش خون است در سکوت رگ من
صداي رويش برگ است از درخت تن تو
اي هميشه عزيز ، اي هميشه از همه بھتر
تو از کدام تباري ؟
اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ي صبحي
وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بھاري
چه ميشد اربه تو پيوند ميزدم شب خود را
که تا سپيده ي من بردمد ز پيرهن تو
چه ميشد ار به بھار تو ميرسيد خزانم
که تا درخت گل من برويد از چمن تو
اي نشاط زمين در شب تولد باران
اي چراغ گل زرد در طلوع بھاران
شنيدني است ز لبھاي سرخ گل ، سخن تو
طنين گام تو هر شب
به گوش ميرسد از آستان آمدن تو
خوشا گذار تو بر من
خوشا گشودن دل بر صداي در زدن تو
خوشا طلوع تو در من
خوشا دميدن خورشيد عشق از بدن تو

نادر نادرپور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 11:17  توسط  احمد   | 

مرا زيبا به ياد بيار
اين ها ، آخرين سطرهاي من است
فرض کن که من
رويايي بودم
که از زندگي تو گذر کردم
و يا باراني بودم
که سيلاب شدم در کوچه هاي تان
سپس خاک ، آب را کشيد و
من محو شدم
شايد هم خوابي زيبا بودم
تو بيدار شدي و من رفته بودم

مرا زيبا به ياد بيار
زيرا من تو را آن گونه که هستي
دوست داشتم
من ، آخرين دوست تو
آخرين رازدار تو بودم که در آغوشم گريستي
و هيچ وقت ، کاستي هاي ات را
به رويت نياوردم
رنجيده خاطر شدم
اما سرزنش ات نکردم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:17  توسط  احمد   | 

شعر چکیده‌ی ناب تمام زنان جهان است
که در تو
زندگی می‌کند
شعر ارابه‌های مست خورشید است
که با جست و خیزهای عاشقی
از نفس نمی‌افتد

نارنجی
شعر یعنی ناز و کرشمه‌ی کلمات
وقتی تو راه می‌روی
شعر یعنی شهد شراب
وقتی که حرف می‌زنی
شعر یعنی لبخند تو
وقتی نگاهت به من می‌افتد

شعر که حجاب ندارد
آرایه نمی‌بندد
شعر که لباس نمی‌پوشد
همیشه می‌خندد
در چشم‌های تو
اوج می‌گیرد
در نگاه من
سرریز می‌کند
قسم به قلم
و آنچه می‌تراود از آن

عباس معروفی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:11  توسط  احمد   | 

من نمي توانم
اما بگذار شعرهايم
تو را لمس کنند

ايلهان برک
ترجمه : سيامک تقي زاده

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 18:3  توسط  احمد   | 

دلم مي خواست
شبي که مي رفتي
اتفاقِ ساده اي مي افتاد

راه را گم مي کردي
فاخته اي کوکو مي کرد
و کليدي زنگار گرفته
از آشيانه ي خالي دُرناها
به زمين مي افتاد

باران مي گرفت
بيدار مي شدم
بيدارت مي کردم
و ادامه ي اين خواب را
تو تعريف مي کردي

واهه آرمن

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:59  توسط  احمد   | 

تو را با خطوط سياه ميکشم
و موهايت را با نقطه چين
لبهايت را
لبهايت را درون چشمهايم پنهان ميکنم
کمي دريا را به چشمهايت مي ريزم
ولي دريا را رسم نمي کنم
اندامت را سفيد ميکشم
سينه هايت را سفيد
دستهايت را و پاهايت را
آنگاه پرده اي روي آن ميکشم
تا حسرت ديدن تو بماند روي دل همگان
تنها خودم تو را ديده ام
بي پرده
برهنه

انسي الحاج شاعر لبنانی
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:55  توسط  احمد   | 

نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت
و مروارید شعرم را
فرو آویختم بر گردن همرنگ مهتابت
ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید
ز هم  بگسست گردنبند احساسم
و مروارید ها  در کام موج حسرتم غلتید

فرخ تمیمی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:46  توسط  احمد   | 

عاشق بودن تنهايي غريبي ست
نه دل مي ماند و
نه دلداري
کاغذهايت همه خالي از واژه مي شوند
کتابهايت همه سفيد
فنجان قهوه ات پراز سرنوشت تلخ
عاشق بودن جهان تنهايي ست
باران تنهايي ست
پياده روي در شهر تنهايي ست
عاشق بودن
پنجره اي ست روبروي قبرستاني وسيع
که تنها يک گور دارد
آن هم تنهايي ست

علی احمد سعید ( آدونيس )
مترجم : بابک شاکر 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:39  توسط  احمد   | 

گوشي را بردار
دارد دلم زنگ مي‌زند

از آهن نيست اما
در هواي تو
خيس از باراني که مي‌داني
از آسمان کجا باريده‌است
دارد زنگ مي‌زند

گوش کن
چگونه از هميشه بلندتر
مانند طنينِ يک فرياد
صداي زنگ پيچيده در اتاقت

دلم دارد زنگ مي‌زند
گوشي را بردار

شهاب مقربين

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 17:31  توسط  احمد   | 

فرياد ، فرياد ، فرياد
اشک و ناله و هيهات
اين کدام آزادي ست که بايد ازکنارتو بگذرم
اين کدام آزادي ست که با خاطرات تو پيوند خورده است
من مي خواستم فراموشت کنم و باز
لبهايت در حال بوسه
چشمهايت درحال خنده
دستانت در حال رقص
امانم را بريد
پناه مي برم ازخير عشقت به آسمان
مي خواهم مثل راهبان بودايي
مثل کشيشان واتيکان
خودم را وقف عبادت آسمان کنم
اما انگار خدا هم شکل تو شده است
تو ازيادم نمي روي
مرا خلاص کن
مرا به جرم عاشق بودنت اعدام کن

معين بسيسو شاعر فلسطيني
مترجم : بابک شاکر

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 11:20  توسط  احمد   | 

بهار مي‌آيد
عکس‌ها
پر از خرگوش مي‌شوند
بالکن‌ها پر از گنجشگ
طوفان
نسيم مي‌شود و
نسيم
شانه‌اي براي علفزار
بهار مي‌آيد
دنيا عوض مي‌شود
اما آمدن بهار مهم نيست
مهم
شکفتن گل‌ها در قلب توست

رسول يونان

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 11:10  توسط  احمد   | 

آري
بايد از ميان زن و شعر يکي را برگزينم
به شعر گفتم :
ناچارم از برگزيدن آن زيباروي
ديگر سراينده ات نيستم
شعر رفت و زن نزدم ماند

اما زماني که زن زيبا
به ديدگانم قدم گذاشت
مقابل روحم ايستاد
و بي آنکه خود بداند
به قصيده اي بدل شد

شيرکو بيکس

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 11:4  توسط  احمد   | 

من فقط مي دانم
دليل زنده ماندن درخت ها
اين صبح هاي فصول
و کودکان کيف هاي تهي از روز
تو هستي
من گياه ندارم
تا از تو با او
گفتگو کنم
اگر در بهار به خانه ي ما آمدي
نام گياهان خانه ات را
با درخت کوچه ي ما بگو
 
احمدرضا احمدي

+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 10:59  توسط  احمد   | 

مطالب قدیمی‌تر